تبليغاتX
نتیجه گیریهای یک ذهن مغشوش؛همچنان
تا به حال هر چه میگفتم

یاوه بود.

یک شب مهتابی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:9 توسط رضا بهرامی |

به تن دارد هنوز

لباس دلقکی اش را

کفشدوزکی که مرده است.

با عرض پوزش از خودم و طلب بخشش به قول تکرار نشدن،برای تاخیر؛تولد با سعادتم را تبریک میگویم آقای رضا بهرامی.احمد.ددو.یا هر اسم دیگری که داری.

امیدوارم زنده باشی تا آن وقت که از پرسیدن دلیل زنده بودنت سیر نشده ای.امیدوارم زنده باشی تا آنوقت که هنوز دیوانه نشده ای.(اگر دنیای دیوانگی همان طوری هست که میگویند،این آرزویم را پس میگیرم و امیدوارم به اندازه همه سالهایی که عاقل زیسته ای و چند برابر آن حتی-تا وقتی که بدنت به روغن سوزی نیافتد- دیوانه زندگی کنی)

امیدوارم بتوانی یک روز،وقتی که توی آینه نگاه میکنی خودت را به همان اسمی که داری صدا بزنی.جوری که خودت حالیش شود داری اورا صدا میزنی و برگرددو بگوید:بله؟منو صدا کردین؟

امیدوارم بتوانی حرف زدن یاد بگیری.از اول.

امیدوارم یک روز بالاخره بفهمی حال بد خوب است یا حال خوب.امیدوارم یک روز حال خودت را بفهمی.و بتوانی برای آن حال یک اسم انتخاب کنی.

دوست خوب من.امیدوارم مریض نشوی.سرما نخوری.دست و پایت زخم نشود.امیدوارم دندانت درد نگیرد هیچوقت.امیدوارم سردردهایت کم شود.تمام شود.امیدوارم شانه هایت اذیتت نکند وقتی که راه میروی.امیدوارم بالاخره بتوانی با عینکت کنار بیایی.امیدوارم بهش عادت کنی.شانه هایت...امیدوارم موقع راه رفتن اصلا حسشان نکنی.امیدوارم بخوابی.قشنگ سرت را روی بالشت بگذاری و بخوابی.وقتی که بیدار شدی خوشحال باشی ازینکه خوابیده بودی.خوشحال باشی ازینکه حالا دیگر بیدار شده ای.امیدوارم بخوابی.

امیدوارم مادرت خوشحال باشد همیشه!

امیدوارم بتوانی بخندی.از خوشحالی زیاد بتوانی بخندی.

امیدوارم یک روز حرفهایت تمام شود....قبل از آن امیدوارم حرفهایی که دیگران میخواهند بهت بزنند تمام شده باشد.

امیدوارم بتوانی برای دومین بار واژه "دلپذیر" را وقتی که داری احساست را تعبیر میکنی،به کار ببری.

امیدوارم بتوانی تاکسی سوار شوی،پیاده شوی.امیدوارم به صف نانوایی بروی.نان بگیری.بروی توی پارک شطرنج بازی کنی.فوتبال بازی کنی.خسته بشوی.بخوابی.بیدار شوی.دوش بگیری.غذا بخوری.

امیدوارم دیگر هیچ وقت به من احتیاج پیدا نکنی تا یک چینین آرزوهایی برایت بکنم.

"تولدت تولد"

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:38 توسط رضا بهرامی |

جانمی،

انقدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد.

 

 

ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:44 توسط رضا بهرامی |

شاخه های سیب

عریانتر شده اند

سیب ها سرخ تر


_______

یک هایکوی امریکایی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:27 توسط رضا بهرامی |

در انزوای خود

به آسمان سرک میکشد

درخت خشک


*یک هایکوی ژاپنی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:26 توسط رضا بهرامی |

از دماغم آوردند فیلم به این خوبی را،این همه خردسال و زن و پیر ونوزاد گدا.

بله..بله...ولی پس چرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست؟آنوقت آن دوست فرهیخته و هنرمند ما توی نامه یعنی اداری اش،میگوید:به نظر من هنر به شدت شخصی است.مگر میشود آخه آقاجان.کدام شخص،کدام هنر؟کدام شخصیت؟مگر وقتی از انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر داری پیاده میایی و هر دوسه متر یک گدا میبنی،شخصیتت همراه تو نیست؟ (گدا هم نیستند...یارو زنه بچه اش را بغل کرده بود با سرو وضع مناسب حتی،یک ساعت مچی دستش گرفته بود و هرکس رد میشد آرام و با کلی خجالت میپرسید ساعت میخرین آقا؟)شخصیت آدم که فقط موقع خلق اثر هنری اش کنارش نیست که.همیشه همانجاست.نمیشود از خیابان پانزده خرداد رد بشوی و از مُثل افلاطونی حرف بزنی که.میشود؟

 

یاد آن شب افتادم که داشتیم میامدیم به سمت خانه.یکی را دیدیم توی سیاهی،کنج دیوار وستون یک مغازه،کنار پیاده رو دراز کشیده است.سیامک همینطوری گفت:میبینی؟من هم بی حواس گفتم آره خوب.مدتی گذشت و رد شدیم ازش.پرسیدم مگه کی بود؟گفت:میشناسیش.بعد هم هرچه پرسیدم تا خانه نگفت که نگفت.آنموقع البته نمیدانستم گاهی وقتها سیامک همینجوری یک چیزی میپراند و انقدر خودش جدی اش میگیرد که قضیه کاملا جدی به نظر میرسد.رسیدیم خانه.شام را هم خوردیم اما دلم آرام نمیگرفت.آخر آنموقع انقدر آدمها و رفقای عجیب وغریب داشتم ودورم بودند که این فرض که یکی شان همینجوری دلش خواسته شب راکنار پیاده رو بخوابد،فرض غریبی نبود.حتی این فرض که احتمالا یکی شان مجبور شده آنجا بخوابد هم حتی.رفتم دوباره توی خیابان.نزدیک یارو شدم.عاقله مردی بود.اما هنوز توی تاریکی درست نمیتوانستم تشخیص بدهم.جلوتر رفتم.از صدای پایم حرکتی کرد.بعدش هم دوباره غلتی زد و به آن پهلو خوابید.انگار که به این جور صداهای پا عادت داشته باشد.گفتم هی عمو؟عمو باتوام.بیدار شد و زاغ شد توی چشمهایم.گفت ها.دیدم نمیشناسمش اما هنوز هم حرف سیامک توی گوشم بود و رفقای عجیب اطرافم در خاطرم وسیاهی شب،رازآلود.نمیدانستم چه باید بگویم.ترسیدم.گفتم حالا بلند میشود و دوتا کشیده میخواباند توی گوشم که چرا از خواب ناز بیدارش کرده ام.خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم:اینجا چرا خوابیدی؟ترسید بنده خدا.فکر کرد از اماکنی جایی هستم.شروع کرد بی هوا همینطور کلمات را بی هیچ ترتیب منطقی از دهانش پرتاب کردن:من دیپلم دارم.حسینعلی..باقری اسم خیابون..برادرام...یکیش توی توحید میخوابه..اسم خیابون باقریه ..مدرک ..ایناها دیپلم...اون یکی تو مسجد یزدخواستی هاس...دلم سوخت برایش.گفتم نترس.چیزی خوردی؟گفت این مسجده..حاجی محمدی..یه وقتایی یه چیزی میاره.گفتم امشبم آورده گفت نه.چی خوردی پس؟نون..ایناها..پلاستیک نون خشکهایش را نشانم داد.یکسری حرفهای دیگری هم راجع به این که مالک اصلی آن منطقه و خیابان او برادرانش است-7برادر بودند که همه گدایی میکردند-و اسم خیابان به خاطر نام فامیل آنهاست که باقری شده است وازین چیزها.گفتم چی میخوری برم برات بگیرم؟گفت پنیر.نونا خشکن.پنیر نرمش میکنه.نگاهش کردم.رفتم یک مغازه شبانه روزی پیدا کردم یک سری چیز میز خریدم آوردم گذاشتم کنارش.برگشتم خانه.به سیامک گفتم:چی میگفتی پس این که آشنا نبود.سیامک هم انگار بغ کرده بود.یک گوشه نشسته بود و با همان سنگینی بی تخفیف بار اولی که گفته بود،گفت:چرا آشنا بود.میشناختیش...دوباره دلم رفت.اینبار نه بخاطر اینکه ممکن است یارو از دوستان وآشنایانم باشد بخاطر اینکه ممکن است خودم باشم..ممکن است همه دوستها و آشنایانم باشد...دلم آوار شد توی دستهایم.زدم بیرون و هق هق زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی گریه کن.نمیدانم چرا بند هم نمیآمد.یکسالی میشد گریه نکرده بودم.آنهم بعداز آن اشکهای زورکی سر خاک مادربزرگ....تا آخر محسن آمد و نیم ساعت در گوشم وزوز کردو ده دقیقه ای هم بغلم کردوهمان گوشه پیاده رو باهم گریه کردیم تا آرام شدم.....بعدش هم گذشت و گذشت تا چندوقت بعدش که محسن خودکشی کرده بود . کتاب"فرنی وزویی"که از من امانت گرفته بود را کنارش پیدا کرده بودند.هنوز هم خون کنار بعضی صفحاتش پاک نشده.نمرد...رگ را خوب وعمقی زده بود...اما به هر ترتیب که بود نمرد.بعد که گوشی را رسانده بودند دستش توی بیمارستان و من هرچه فحش خواهرومادر که بلد بودم و تا آنوقت به کسی نگفته بودم را بهش گفتم،آرام با همان حال یک آدم از مرگ برگشته گفت:رضا!راستی تویک بغل گریه به من بدهکاری.حالا احتیاجم است.بیا پسش بده.

چطور شد که به این جا رسید نمیدانم.اما فیلم"اسب حیوان نجیبی است"را دیدم امروز.فیلم خوبی بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.راستی قسمتی با عنوان "نامه ها" اضافه کرده ام به موضوعات وبلاگ٬که شاید به زودی...شاید..به زودی چندتا از نامه هایی که اینور وآنور و برای این و آن فرستاده ام(با کمی دخل وتصرف) آنجا بگذارم....شاید.

۲.آن قسمت از موضوعات که عنوانش هست ولی هیچکس تویش نیست را (ختنمچه و مهتابی٬همگنان قارو...)هم امیدوارم به زودی....امیدوارم بزودی تایپ کنم و بگذارم.

۳.زنگ زده ام بعد از یک ماه.میگویم الو؟میگوید رضا؟میگویم سلام.میگوید:ریش گذاشتی؟میگویم نه سبیل دارم.میگوید فقط سبیل؟میگویم نه یک دم گربه هم گذاشته هم زیر لب پایینیم.میگوید من ریش و سبیل گذاشته ام...و میخندد.بعد میگوید چرا زنگ زدی؟خودم میخواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم چون دوسه روز دیگر میخواستم بیایم پیشت.میخواستم یک دفعه ای باشد.بعدش هم میگوید هنوز دارم واحد پاس میکنم.وبلافاصله اضافه میکند:راستی نظریه اجرا ی ریچارد شکنرو حتما بگیر....بعدش هم میگوید چطوری رضا؟حالا من ساکت میشم تو حرف بزن.....

مهم نیست من چه میگویم.

۴.اگر تو نبینی من هم نمی بینمم*

۵.یک قسمت دیگر هم توی موضوعات اضافه کرده ام با عنوان "هایکو".بی هیچ شکی آن جا هایکوهای خوبی که میخوانم را خواهم نوشت!

۶.اینجایم٬

بر تلی از خاکستر*

۷ و ۸ و ۹و۱۰.یه چیز مهم دیگه هم میخواستم بگم.یادم رفت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:2 توسط رضا بهرامی |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 1:33 توسط رضا بهرامی |

همیشه نمیشود پابرهنه توی پارک قدم زد.مخصوصا وقتی هوا دوسه درجه زیر صفر باشد.آهنگ شاما شاما را هم حتما باید درحال پیاده روی با پای برهنه در پارک،در دمای دوسه درجه زیر  صفر خواند.اما همیشه نمیشود.

عرضم همین است انسیه جان.در را ببند اول.این سوز تا استخوانِ مرا میسوزاند.گاهی اما میشود.بستی در را؟وقتی که سوراخ نورگیر بدقلقی نکرده باشد مدتی.دیوار بهت زل نزده باشد.یا تو به دیوار،فرقی نمیکند.وقتی که دوکلمه حرف حساب از یکی شنیده باشی.دو کلمه حرف که شبیه حرفهای تلویزیون نباشد.حرفهایی که مال یک نفر،مال خودش باشد.پس چی شد آن چایی؟انسیه؟

شما به فرض بگیر ما فقط هزارتا کلمه داشته باشیم.میدانی چقدر میشود این کلمه ها را پس و پیش کرد و حرفهای جدید باهاشان زد؟حالا همین را در تعداد صداهای مختلفی که تخمه های آدم دارند ضرب کن.مخت سوت میکشد.نمیکشد انسیه؟میکشد.بیار قوری را بگذار همینجا و خودت هم بنشین یک دقیقه پهلوی من.دم میکشد.من که پای بلند شدن ندارم.ایستادن بالای سرش که فایده ندارد که.بیا.بیا انقدر هم بُغ نکن.بیا یک وقت دیدی یکی به همین تلفن نیم سوز ما زنگ زد و گفت فردا قرار بگذاریم توی پارک آنور خیابان پابرهنه راه برویم.آنوقت چای نخورده که نمیشود رفت.یعنی میدانی چه میخواهم بگویم؟چای را آدم تنها تنها که بخورد نمیچسبد.

نیست که نیست.خوب اگر همه چیز باشد که خوابیدن از بُز هم برمیاید.ناسلامتی ما آدمیم.حالا بگذر که به اندازه همه آدمها راه نرفته ام.راه نمیتوانم بروم.یک جایی میخواندم یکی از این چشم بادامیهای قد کوتاه،12سال از عمرش را صرف یادگیری فنون نمایش سنتی ژاپن کرده بود.روز آخر که رفت از استادش آخرین درس حرفه اش را یاد بگیرد،یک دفترچه ای به دستش میدهد استاد ومیگوید برو بخوان.آخرین درس توی این نوشته شده.میرود و دفترچه را باز میکند.میبیند اولین ورقش سفید است.ورق میزند دومی هم سفید است.باز ورق میزند.سومی هم سفید است.چهارمی هم....همینطور تا آخر دفترچه را ورق میزند و فقط کاغذهای سفید میبیند.گوشه پایین آخرین برگه دفترچه فقط  یک چیزی نوشته شده بود.مهمترین رمز این حرفه این است:به انگشت کوچک دستت فکر کن.نمیدانم تو چه فکر میکنی راجع به این.اصلا مهم هست برایت؟انسیه با منی؟بله دواها را خوردم.....نخیر نکشیدم.همان یک نخی بود که خودت صبح بهم دادی.دیگر نکشیدم.گوش میدهی؟میگویم ژاپنی ها برای همه کارهایشان همینطورند ها.به انگشت کوچک دستت که فکر کنی انگار به همه چیز فکرکرده ای.میدانی چه میگویم.آن نوشته را یادت هست از روزنامه برایت خواندم؟نوشته بود بشر با دریافتن آنچه دراتم رخ میدهد میتواند به علم کهکشانها و کل کائنات دست پیدا کند.ژاپنی ها را گوش دادی چه گفتم؟ به انگشت کوچک دستت فکر کن.حالا منهم که دارم هنوز.انگشت کوچک دستم را دارم هنوز.انگشت کوچک پایم را هم دارم.بس است.کی گفته نمیشود با یک انگشت کوچک،پا برهنه توی پارک قدم زد؟شاما شاما را هم نخواندی نخواندی.همینکه یک چیزی با خودت وِزوِز کنی کافی است.

سرم به دور افتاد از بس ازین سر اتاق به آن سرش رفتی.یک دقیقه آرام بگیر زن.بلا نسبتت عین قاطر همش کار میکنی ....انسیه؟انسیه ببین کی است در میزند.سیگارمرا هم بیاور.اخبار بعداز ظهر  را هم گفت.ساعت چها رو نیم هم رد کرده.انسیه؟...خوب باشد،جوابش را بده بعد بیا.

گفته بودم برایت ما یک حاج عباسی داشتیم توی دهمان؟همان که یک اسب قرمز داشت؟گوش کن تا برایت بگویم.ما یک حاج عباسی داشیم توی دهمان که یک اسب قرمز بِکاری داشت.بچه که بودیم همه افتخارمان این بود که برویم از دیوار حیاطشان بالا و یک حبه قند یا نمیدانم یک دسته یونجه تازه را با دست خودمان بدهیم به اسبش و بعد بیاییم برای همقطارانمان پُزش را بدهیم.انسیه راستی مش جعفر هنوز توی ده زندگی میکند؟....خدارحمتش کند به حق این شب عزیز.چاییت سرد شد.سیگار مرا هم نیاوردی که....نکشیدم.به جان خودت که نمیخواهم یکی دیگر از موهای سفیدت کم شود نکشیدم...چه میدانم بوی چیست؟این علاءالدین است حتما که باز دارد دود میکند.ببین سوراخهای دماغ خودت را.عینهو دود کش کارخانه قند شده.حاج عباس را میگفتم.همش دلش قاطر میخواست.نه که باغ دار بود.باغهای ده ما هم آنوقتها کمرکش تپه بود.انگور وزردآلو و سیب و همین چیزها.قاطر رادست تر بود برای بارکشی.خلاصه آبادی همه میدانستند که حاج عباس دلش قنج میرود برای یک قاطر.یک روز بابا بزرگ خدابیامرزم....خدا رفتگان شما را هم رحمت کند.خاموش کن آن وروروک را دارم حرف میزنم برایت.دیشب که همین را دیدی.بعله،که عروسه با تن و بدن چلاق برگشت خانه....چی میگفتم؟امان از دست شماها...پاک یادم رفت کجا بودم.

هان...میخواستم بگویم فردا چاشت بعدازظهر برویم همین پارک کنار خیابان.چایی هم میبریم.خدارا چه دیدی شاید دوتا گنجشک هم دیدیم و چارتا تیکه نان خشکیده برایشان ریختیم.بعدش هم اگر حسین آقا باز بود یادم بینداز یک مشت نقل وآجیل بخرم بریزم توی جیبم فردا که این بچه میاید جیبم خالی نباشد.



حرف نزنم چکار کنم خوب انسیه جان؟

 



 

انسیه؟

 

 


 

انسی....

میخواهی یک جُک برایت تعریف کنم؟توهم یک چیزی بگو.وقتی من حرف میزنم همه اش؛خوب همین میشود دیگر.کارها را بگذار برای بعد.اصلا یک روز این کارهایی که میکنی را نکن.چه میشود؟یک کارهای دیگری بکن.چه میدانم،بجای شستن آشپزخانه برو ماشین همسایه را بشور.بجای نشستن و ورچیدن آشغالهای توی برنج برو با این بچه...چه بود اسمش؟ایمان؟امین؟همین پسر مش نصرالله،ماروپله بازی کن.یک کار دیگری بکن.نمیدانم نمیدانم.نمیخواهم.ناخنهایم را همین پریروز گرفتی؟اصلا هم کم حوصله نیستم نخیر.اصلا تو جوک بلدی بگویی؟خوب بگذار برایت یکی تعریف کنم.یکروز یک بابایی میرود پیش روانپزشک.میگوید آقای دکتر برادر من مریض است میتوانید درمانش کنید؟دکتره میپرسد:مشکلش چیست برادرتان؟میگوید برادرم آقای دکتر،فکر میکند مرغ است.گوش میدهی انسی؟ هه هه..میگوید برادرم فکر میکند مرغ است.دکتربنده خدا میگوید خوب بیار اینجا ببینیم برادرت را بلکن فرجی شد.میگوید نمیشود.دکتره میپرسد چرا شَل است؟کور است؟خجالتی است یا مثل حیدر تراب یک انگشت کوچک پا ویک دست راست دارد فقط ،که نمیتواند بیاید؟مرا میگوید ها.حواست هست؟...بخند خوب....میگوید نه آقای دکتر نمیشود بیاید،آخر ما به تخم مرغهایش احتیاج داریم.هه هه...

خنده دار نبود؟...چرا سربه سر من میگذاری زن؟کی را تعریف کرده بودم؟کجا تکراری شده.این را همین امروز حسین آقا برایم تعریف کرد.بعدش هم گفت باید زن بگیری حاج حیدر.گفتم دارم.کرکره مغازه را داد پایین و رفت..خوب برو بپرس اگر فکر میکنی چرند میگویم.

اصلا من برای دیوار تعریف میکنم.دلم میخواهد.دیوار خانه خودم است.میخواهم انقدر جکهای تکراری و حرفهای همیشگی برای بگویم تا بپکد.دیوار جان گوشت با من است؟من هم مثل تو یک عمر ساکت بودم.همش زیر یک سقفی را گرفته بودم نکند بریزد.همش حواسم بود پنجره ام که باز و بسته میشود زیاد به لرزه نیافتم.آجرهایم را محکم کنار هم نگه داشته بودم.بایک ملاط جانانه جم نمیخوردند از کنار هم.بعد هم یک روز زلزله شد.نه ازآن زلزله ها که این تلویزیون نشان میدهد.یک چس لرزه ی بی بخار.ترک خوردم.آره،درست عین همان سه کنج خودت که بیست و پنج سال است درزش باز شده و مثل چشمهای غورباقه وق زده بیرون و منتظر است که من دستی به سرو گوشش بکشم.نمیتوانم.نتوانستم.میبینی که.با یک انگشت کوچک پا و یک دست راست مگر چقدر از آدم میاید.بعد دیدم اگر یک وقتهایی هم شُل بدهم بد نیست.تو که خودت دیده ای دیوار جان.بیشتر از همه ما و ساکت تر از حتی انسیه نشسته ای جلوی تلویزون وهمه برنامه را دیده ای.بله همان اخبار آن سال پاییز را میگویم که نشان میداد ژاپنی ها برای دیوار خانه هاشان پی نمیکنند.همینجور میگذارندشان توی یک ریلهای بزرگی که دوسه مترزیر خانه کار گذاشته اند.بعد دیوارها و کل خانه همینطور عین روروَک سرمیخورد موقع زلزله.هیچ هم نمیریزد.هیچ هم ترک نمیخورد.هیچ هم خم نمیشود.هیچ هم نمیشکند.ژاپنی ها توی بعضی چیزها خیلی کله دارند.مثل همان انگشت کوچک دست که برایت گفتم.برای تو نبود راستی،به انسی میگفتم....انسیه کو؟

انسی؟...انسی؟...کجارفتی؟..آها خوب خوب...چرا حالا آب را باز گذاشته ای این همه مدت؟کی میخواهد تاوان بدهد؟حوله مرا خیس نکنی.

هِی داد بیداد....

بفرمایید....انسیه ببین کیست؟...انسی در میزنند.

هان قضیه اسب حاج عباس را برایت میگفتم.انسی آمدی؟در را کندند.

-سلام بابابزرگ.

-سلام عمو..چطوری بابا جان؟بابابزگ هم خودتی ها.بیا اینجا ببینم.پسر کی هستی تو؟

...

-فاطی خانوم دستتون درد نکنه.فردا میام ایشالا با ممدآقا این یه ماهو یجا حساب میکنم.حموم کرده؟....دستتون درد نکنه.کلیدو میزارم همون زیر لوله،فردا که میاین روزنامه هم براش بگیرین.

...

-کجا میروی انسی؟...کجا رفت؟بیا مهمان داریم.پِعَه.انسی با توام...اِ رفت .ببخشید.زنها هستند دیگر.زن داری تو؟.چای تازه دم هست.بیاورم خدمتتان؟

-نه باباجان،زحمت نکشید.

-پسر آقا نصراللهی؟

-من؟...بله.

-مش نصرالله چطوره؟

-خوبه الحمدالله.سلام دارند.

-سلامت باشند.کار این زنها من هیچ وقت سر درنیاوردم.همینجور گذاشت رفت.پیرزن نمیگوید با این لگن نیم بندش میرود میافتد توی دست اندازی جایی و حالا خربیاور وباقالی بارکن...نگفت کجا میرود؟

-رفت نانوایی...

...از مامان بزرگ بگو باباجون

-مامان بزرگ دیگه کیه ؟اسمت چیه تو ببم جان؟

-من...من آرمانم.انسی خانوم دیگه.زنتون.

-ها.خوب حالا خودش میاید از خودش بپرس تا برایت تعریف کند.نمیگذارد که.گوش نمیدهد اصلا.داشتم برایش قضیه اسب حاج عباسمان را میگفتم.میدانی حاج عباس کیست ببم جان؟

-حاج عبّاس؟....نه.

- ما یک حاج عباسی داشیم توی دهمان که یک اسب قرمز بِکاری داشت.بچه که بودیم همه افتخارمان این بود که برویم از دیوار حیاطشان بالا و یک حبه قند یا نمیدانم یک دسته یونجه تازه را با دست خودمان بدهیم به اسبش و بعد بیاییم برای همقطارانمان پُزش را بدهیم...خبری هم از مش جعفر نگرفته ایم چندوقتی است.چاییت سرد شد.چایی راستی نخوردی؟

-برای شما هم بریزم؟

-دستت درد نکند.ایمان راستی تو سیگار نمیکشی؟نمیدانم انسیه سیگارهایم را کجا گذاشته است؟دق میدهد مرا آخر...قند توی کابینت آخری است....پیدا کردی؟دق میدهد آخر مرا با این جیره بندیهایش.خودش را هم جیره بندی کرده دیگر این روزها.کمرنگ بریز برای من.

-بفرمایید.

-من همیشه توی جیبهایم نقل و آبنبات دارم ها.برای این بچه ها که میایند.امروز حسین آقا نمیدانم چرا بسته بود ازش آجیل بگیرم.سیاه زده بود دم دکانش. داغی دیده نکند حسین آقا؟نمیدانی برای چه بود؟

-بیا باباجون.من ازش گرفتم.بیا بریز جیبت این آجیل هارا....خدارحمتش کند.

-هان؟دستت درد نکند.

-اسب حاج عباس را میگفتید.

-اسب حاج عباس؟

-بله که دلش قاطر میخواست..

_هان.آره. .همش دلش قاطر میخواست.نه که باغ دار بود.باغهای ما هم آنوقتها کمرکش تپه بود.انگور وزردآلو و سیب و همین چیزها.قاطر رادست تر بود برای بارکشی.خلاصه آبادی همه میدانستند که حاج عباس دلش قنج میرود برای یک قاطر.یک روز بابا بزرگ خدابیامرزم....خدا رفتگان شما را هم رحمت کند.یک روز بابابزرگ خدابیامرزم بهش میگوید حاج عباس.میگوید بله.میگوید این ده بالا،قاقان،یک مش قدرت نامی هست،نره خر نسناسی دارد پدر سوخته.ببر این مادیونت را بلکن فرجی شد.ها؟حاج عباس هم اسبش را برمیدارد و....انسی کو؟

-میاید حالا.میگفتید.اسبش را برمیدارد و یک کله قند هم میخرد...

-بله یک کله قند هم میخرد یعنی برای دست مریزاد.میرود قاقان.آن موقع هم هنوز آسفالت نشده بود جاده ها و همین راه نیم ساعته که الان با ماشین میروند،یک نصفه روز راه بود.خلاصه میرود و مش قدرت را پیدا میکند و کله قند را میدهد و میگوید این جور.مش قدرت هم خرش را در میاورد توی حیاط ومیگذارد کنار اسب حاج عباس تا با هم بازی بازی کنند...چند سالت است راستی تو ایمان جان؟

-23سال بابا.

-زن گرفته ای به سلامتی یا نه؟

-نامزد دارم.

-خوب به سلامتی.دیگربلدی چه میخواهم بگویم.

-بله،بازی بازی میکنند.

-هه هه... آباریک الله.یک خورده ای که میگذرد خلاصه خره شروع میکند.آقا برادر بد ندیده،خره که داشته کارش را میکرده قدش به اسبه نمیرسیده یا هرچی،نمیتواند.یعنی میتواند.فقط به اندازه چارانگشت سوراخ را اشتباهی میگرید و ...بله.هه هه...حواست هست؟

-بله آقا جان.

-راستی انسی کجاست؟سیگار داری تو ببم جان؟

-نمیکشم من.بعد چه شد؟

-هیچی دیگر.حاج عباس ما اسبش را برمیدارد و دست از پادرازتر راه دهمان را پیش میگیرد.طرفهای غروب نزدیک آبادی که میرسد یکی از هم ولایتی ها میبیند بد لُچهایش آویزان است.میپرسد حاج عباس اُغور بخیر؟حاج عباس هم نه برمیدارد و نه میگذارد میگوید هیچی ده بالا یک کله قند و  یک کون بدهکار بودیم رفتیم دادیم آمدیم.هه هه..هه.ماشالله دیگر تو عاقله مردی هستی برای خودت.میفهمی چه میخواهم بگویم.

-بله....آدمی که اسب دارد،هی نباید برای داشتن قاطر زجه بزند.مگر اینکه مغز خر خورده باشد.

-آباریک الله ببم جان.خوب گفتی....

 

من خودم اسبی بودم زمانی برای خودم.

انسی کجاست راستی؟...سیگار نداری تو نه؟...کجا میروی؟

-میروم یک آب به صورتم بزنم.الان برمیگردم.

-شیر چکه میکند،آمدی محکمش کن.با این قبضهای حالا آدم پس برنمیاید.

 

 

...تو جک بلدی تعریف کنی امین جان؟....امین آقا؟امین؟

-بله بابابزرگ.الان میام....نه شما بگو.

-جک آن یارو که میرود روانپزشکی را شنیده ای؟

-همان که برادرش مریض است؟

-آره

-نه.تعریف کنید.

- .یکروز یک بابایی میرود پیش روانپزشک.میگوید آقای دکتر برادر من مریض است میتوانید درمانش کنید؟....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 3:56 توسط رضا بهرامی |

-خاموش کن اونو رضا...چاییشو ریختی؟

-چرا؟

-چایی تو صددرجه بد طعم میشه.داره میجوشه.

سکوت

(به جعبه چای نگاه میکنم:چایِ معطر...انگلیسی)

-بستگی به چاییش داره.

-تو انگلیس نظر سنجی کردن بهترین طعم چایی وقتیه که توی هفتاد هشتاد درجه دم بکشه.

(بخار بالای قوری را بو میکشم.با این که سرما خورده ام دماغم هنوز زنده است.بوی بخار آبِ بی مزه ی قرمز را میفهمد.)

-تا حالا امتحان نکرده بودم.

سکوت

-میدونی آرش من فقط یه بار تو زندگیم یه چای درست کردم که بوی چایی میداد؟

سکوت

اونم تنها باری بود که ننم اومده بود خونم مهمونی.(مکث)البته چاییایی که ننم درست میکرد همیشه عطر چایی داشتن.نمیدونم چطوری درست میکرد.مث من همینجوری میذاشت آب سماور جوش بیاد بعد چایی میریخت تو قوری.قوریم میگرفت زیر شیر سماور.فیشششش.یک دقیقه بعد بوش اتاقو ور میگرفت.

(قندی توی لیوان چای میزنم.قرمز میشود.قند را به لبهام  میگذارم و محتویات داخل قند را مثل اسنفجی که فشار بدهی و رنگ عوض کند،تو میکشم.سفید میشود دوباره.)

عطر چایی مال ننم بود آرش.(مکث)ربطی به دم کشیدنش توی صد درجه و مارکش نداره.

یک حبه قند را بدون اینکه توی چایی بزند به دهانش میاندازد.هندزفری اش را توی گوشش میچپاند.لیوانش را برمیدارد و میرود تا چای اش را توی اتاق گوش کند.تنها میشوم.لیوان را به دهانم میبرم....

-اووف...داغه این که بد مصب.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:11 توسط رضا بهرامی |

فایده دارد

فایده دارد

فایده دارد

فایده دارد

فایده دارد

 

.

.

گفتنش که ضرر ندارد که!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 2:52 توسط رضا بهرامی |

مثلا خود من.بله. خود من.همین الان که نشسته ام اینجا تا بنویسم.فکر میکنی برنامه ریزی شده است؟نه.فقط حس کردم-بله حس کردم- که باید یک چیزی بنویسم.حالا اصلا معلوم هم نیست راجع به چی خواهد بود(هرچند خود این حس میداند دارد چکار میکند و به چه سمت خواهد برد این نوشته را.راجع به این "حس" خیلی حرفها میشود زد.وباید زد.شاید بعدا بزنیم).فقط انگار یک لحظه توی کوزه ام را نگاه کردم و یک صداهایی از پدر بزرگها آمد.صداهایی که انگار نه بهزبان سرخپوستی.که به یک زبان آشنا تر بود.اما نفهمیدم.یک دوستی میگفت همیشه بهترین نوشته ها وقتی نوشته میشوند که راجع به چیزهایی اند که نمیدانیمشان.نمی فهمیمشان.حالا تا چه پیش آید....راستی راجع به پدربزرگها نگفته ام برایتان نه؟..اوه چقدر چیزها هست که نگفته ام.....اوه.

یادم میاید یکی از دوستان میپرسید تو اینها یی که مینویسی را همینطور پشت مانیتور نشسته مینویسی یا میروی روی کاغذ مینویسی بعد تایپش میکنی؟نمیدانستم چه باید بگویم.یعنی نمیدانستم چطوری باید بگویم تا آرتیستی تر به نظر بیاید.گفتم بعدا تایپش میکنم.

عرضم همین است.اینکه مثلا تو سرت درد میکند.دیگر بدتراز سردرد که نداریم که!داریم؟نمیخواهی بگویی  که عقب افتادن اجاره خانه و مقروض بودن به هفت هشت ده نفر آدم بیشعور با یک زن ودوتا بچه بدتر از داشتن سردرد است؟!نه.میدانم که تو حداقل انقدر میفهمی که بدانی سردرد خیلی بدتراز این حرفها است.حالا،این سردرد که بدترین چیز توی دنیاست از کجا میاید؟بله ..بله..میدانم.باز شروع نکن از سینوسهای پیشانی گفتن و نورونهای عصبی پرتنش و چه میدانم تغییر فشارخون و این ..شعر ها.اینها مال دکترهاست.ما داریم مثل دوتا آدم عادی حرف میزنیم.دوتا آدم فهمیده.میدانی دلیلش چیست؟این است که دیشب خوب نخوابیده ای.یا  امروز یکی از وعده های غذاییت کمی،فقط کمی دیرو زود شده است.یا خیلی وقت است استخر نرفته ای....نخند.گوش کن.ببند آن فکت را چند دقیقه وگوش کن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 13:33 توسط رضا بهرامی |

بیا...بیا قند خونمان را تست کنیم نکند دیابت داشته باشیم.بخدا.

بیا برویم جلوی روزنامه فروشی ها بایسیتم  وبه هر کس که روزنامه میخرد، یک لاک غلط گیر هدیه بدهیم.

بیا نترس.بیا ازین به بعد صبح که از خواب بلند شدیم نگاه کنیم به سماور ببینیم آب دارد یا نه....بله که فایده دارد.خوب اگر توی سماور آب نباشد پس چای از کجا درست شود که بخوریم؟بیا توی سماورهای اول صبحمان آب بریزیم.حتی اگر زنمان دیشبش باهامان قهر کرده باشد.خوب باشد.زن برای قهر کردن است دیگر.ببیند آب ریخته ای توی سماور آشتی میکند.نمیداند که هوس چای تازه دم دست ساز خودت را کرده ای.بخدا.

بیا برویم  از سوپری سر کوچه بپرسیم:"مش عباس صبحت بخیر.راستی،.....!".نپرسیم ولش کن،مش عباس دمغ است.دمغ نباش مش عباس.اصلا بیا من دارم میروم قند خونم را تست کنم،توهم بیا شاید این دمغی ات مال این است که دیابت داری و خودت نمیدانی.بخدا.

بخدا.آدمیزاد است خوب.نمیداند که.فکرمیکند حالش به خاطر این خراب است که رفیقش فحشش داده.یا چه میدانم اخراجش کرده اند از کار.یا اجاره خانه اش را ندارد بدهد.یا جهاز دخترش ناقص است.یا همین سعیدخودمان.حواسش نیست بخدا،وگرنه میداند.خودش بهتر از هرکسی میداند که کتابش را که اصلاحیه بدهند یا توقیف کنند.هیچ فرقی نمیکند.فردا باز باید برود مدرسه.برود سرکلاس و به بچه ها بگوید:....راستی سعید به بچه های مردم سر کلاس چه میگوید؟سعید نکند دیابت داشته باشی و ندانی.بعد سربچه های مردم داد بکشی؟نکن.نکن تورا بخدا اینجوری.داد نزن سرشان.بزنشان اما داد نزن.خودکار بگذار لای انگشتانش و فشار بده تا آب از دماغشان بیاید.ولی داد نزن.داد خوب نیست.اصلا میخواهی هر کدامشان شیطان تر بود و شرو ور سرکلاس بیشتر میگفت بفرستش پیش خودم یک تست خون ازش بگیرم.

بیا.بیا نگران نباش به ما دیابتی ها دستگاه تست قند خون رایگان میدهند.بخدا.خودشان نوشته اند روی دیوارها.فقط اول باید مطمئن شوند که دیابت داری....داری.بیا.

بیا از فردا صبح،بعد از اینکه توی سماور کوچکمان آب ریختیم.بنشینیم به جای صبحانه به دیروزمان قش قش ریسه برویم.انرژی بخش است به جان عزیزت.میگویی نه؟...میگویی نه؟خوب بگو نه.از ما دیابتی ها انتظار بیشتری هم نیست.توهم بگو نه.آنها که گفتند نه،چه شد مثلا؟هیچی.انقدر نگه شان داشتند تا چای شان سرد شد.

از دهن میافتد.چای سرد را فقط باید بدهی چینی ها بخورند.ایرانی جماعت چای سرد بخورد سرش درد میگیرد.بخدا.

نمیدانی که. آنوقت فکر میکنی سرت به خاطر این درد گرفته که دیشب از زور فکر وخیال نخوابیده ای.یا چه میدانم به خاطر اینکه زنت قهر کرده از سه روز پیش ودیگر حوصله منت کشی را نداری.نمیدانی خوب.چای سرد خورده ای،توپیده ای.چای سرد را باید داد چینی ها بخورند قوت بگیرند.

حالا هی بگو من بدم.بگو من هیچی سرم نمیشود.بگو من حرفهای بی سرو ته میزنم.خوب دیابتی هستی دیگر.انتظار بیشتری ازت نیست.من خودم دیروز تا حالا دارم توی خیابانها میگردم ببینم کجا بود نوشته بود دستگاه رایگان میدهند به دیابتی ها.یکی بیاورم بدهم به تو که انقدر زل نزنی به آینه و به جوشت ور بروی.از مش عباس که نمیتوانم بگیرم که. بعدش هم نروی یک آهنگ اِبی بگذاری و هی پنجره را بیخودی باز کنی.هی ببندی.بله،بعله.من همه اینها را میدانم.فکر کرده ای حواسم نیست؟حواسم هست.بعله.وقتی که آنطور زل زل نگاه میکنی به ضبط صوت.خوب آدم میفهمد.آدم آدم است،بلا نسبت شما خر که نیست.حالا بگذر که ممکن است دیابت هم داشته باشد.اما میفهمد.این را میفهمدکه اگر کسی زل زل به ضبط صوت نگاه کند یا میخواهد یک آهنگ ابی گوش کند وهی پنجره را وا وبسته کند.یا هوس آبگوشت کرده است و بدون اینکه خودش بفهمد یاد بابازرگش افتاده که اوهم آبگوشت خیلی دوست داشت.خدا رحمتش کند.ضبط صوتش هم شبیه همین بود.فقط قدیمی تر بود.سی دی هم نمیخواند.نوار هم نمیخواند.ضبط هم میکرد.این بیلبلک چرخانش هم شکسته بود.رنگش هم نقره ای و سیاه رنگ ورو رفته بود.فقط هم صدای آمریکا را میگرفت.بله آدم میفهمد.آدم حالیش میشود همه اینها را.

خوب بنده.بله خود بنده.دیابت داشتم،نمیدانستم.فکر میکردم همه آدمها حتما اینجوریند دیگر.یعنی میدانی چه میخواهم بگویم.میخواهم بگویم نمیدانستم آدمها بعضی شان ممکن است دیابت داشته باشند بعضی نه.من اصلا نمیدانستم دیابت چیست،چکار میکند با آدم،کجای آدم درد میگیرد....بخدا.نمیدانستم.

میرفتم توی کوچه.میدیدم یکی دارد جارو میکند جاده را.برای چی،خدا عالم است.برمیگشتم توی خانه دوباره.تا میخواستم بروم توی تخت دوساعت بکپم،دوباره صدای خش خش بلند میشد...حیرت میکردم.من اصولا از جن و اینها نمیترسم.یعنی میترسیدم قبلا.حالا دیگر نمیترسم.حالا دلم میخواهد بترسم ها،ولی خجالت میکشم.دلم میخواهد مثلا یک چیزی را که نمیفهمم بچسبانم به اجنه وچه میدانم از ما بهتران و اینها اما از خودم شرمم میاید.یعنی میامد.نمیدانستم آخر.فکر میکردم اینکه من باید بدانم چرا یک نفر ممکن است گرگ و میش صبح بیاید جاده را جارو کند،چیز عجیبی نیست.همه میدانند حتما.وگرنه چطور خوابیده اند؟چطور هیچ کس غیر از من توی کوچه نمیاید ببیند این خش خش مال چیست،مال کدام  بی پدرمادری است.خوب آنها حتما میدانند.پس من هم باید بدانم.نباید بچسبانمش به این بچه بازیها.برای همین شرمم میامد بترسم.هی پیش خودم فکر میکردم و ناخنهایم را میجویدم که بابا سرداست.آدم ده دقیقه این پنجره وامانده را باز کند چُگُر میزند.مگر یارو مغز خر خورده است که جارو-آنهم به آن بزرگی- برداشته و آمده جاده را جارو میکند.والا مغز خر هم که باشد توی آن سرما برفک میزند آخر.

نفهمیدم.به جان عزیزتان نمیفهمیدم.

یا مثلا  نشسته بودم لب پنجره.سیگار میکشیدم.لنگهایم را هم آویزان کرده بودم و داشتم لذتش را میبردم.سرد هم نبود آن موقع.اواخر تابستان بود.یا اوایل پاییز.همینجور نشسته بودم لب پنجره و یک خرده نسیمی هم میامد و انگار که بچه ی همسایه باشد،با این دود سیگار ما دوست شده بود و باهم بازی بازی میکردند.یک درختی بود توی باغ جلوی خانه مان.چمن هم زیرش بود.آنطرف تر هم نرده کشیده بودند که حیوان و هشم مردم نیاید بخورد چمنها را.طرفهای عصر بود.من داشتم مثل یک بزرگتر که سر کوچه می ایستد و بازی بچه اش را با بچه های همسایه تماشا میکند،دود سیگارم و نسیم را میپاییدم.یکهو دیدم انگار یک گرمیِ قشنگی لپم را نوازش کرد.همچین خوشم آمد.یک خورده صورتم را کج کردم تا گرمی برود تا بناگوشم وگل وگردنم.رفت.پلکهایم را باز کردم دیدم یک ابر کوچکی است دارد جلوی خورشید میرقصد.هی قر میانداخت توی کمرش و پیچ وتاب میداد به خودش و خلاصه اوهم انگار که تازه آمده باشد توی این کوچه داشت جلوی خورشید قرو قمیش میامد و لوس میکرد خودش را.کنار که میرفت لپ من گرم میشد.وگل گردنم.وهمه ی جانم یکهو قشنگ گرم میشد.دوباره که میرقصید نسیم بود و دود سیگار و...قشنگ.

اینها را فهمیدم.اینجا هیچی نبود.یعنی بود.من هم بودم.چیز نفهمیدنی نبود.ولی یک لحظه،انگار به اندازه پنج ثانیه  همه این ابرو خورشید و نسیم و گرم قشنگ ودود سیگار مَلیم؛رفتند که با درخت بازی کنند.درخت هم برگ داشت.خیلی داشت.یادم نیست چندتا ولی خیلی داشت.سبز سبز هم بود.با تنه ای که عین نقاشیهای بچگیم میکشیدم برای درخت.ضخامت به قاعده وقهوه ای.رفتند با درخت بازی کنند.یعنی پنج ثانیه،فقط پنج ثانیه همه اینها طول کشید. ومن دیدم.تمام جان درخت متاثر شد.انگار گربه ای که زیر چانه اش را بخارانی،کش وقوسی داد به خودش و همه این خورشید و نسیم و ابر رقصانِ آن بالا و همه را کشید به خودش.

من دیدم.من لذت بردن آن درخت را دیدم.با دوتا چشمهای خودم دیدم.بخدا.اولش نفهمیدم.آنموقع اصلا نمیدانستم دیابت چیست.فقط خوشم آمد.به اندازه همه گربه هایی که دلشان خواسته کسی زیر چانه اشان را بخاراند ونخارانده اند؛خوشم آمد.حتی بیشتر.بعد...بعد یک لحظه یادم افتاد همه آن بچه ها تا چند دقیقه پیش توی کوچه ما بازی میکرده اند.جلوی خانه ما.روی لپ و گل وگردن ما.دیگر حال خودم را نفهمیدم.نمیدانم چرا آنموقع از پنجره پایین نیافتادم.اما نیافتادم.بیدار که شدم دیدم  کف آشپزخانه خوابیده ام و صدای سوختن فلز ته کتری آزارم میدهد.بلند شدم دماغم را گرفتم و برش داشتم گذاشتم پایین.دوباره گرفتم خوابیدم.دستم ولی سوخت.خیلی سوخت.هر چه از فلز ته کتری نسوخته مانده بود،دست مرا سوزاند.

این را هم نفهمیدم.یعنی یک جاهاییش را فهمیدم اما خوب حالی نشدم.

ازین دست چیزها بود که فهمیدم یک جای کار میلنگد.تا همین پریروز که سوار یک تاکسی بودم،پشت یک چراغ قرمز چشمم یک لحظه افتاد به یک اعلان بزرگ:توذیع رایگان دستگاه تست قند خون برای بیماران دیابتی.

شستم خبر دار شد.

حالا هم که میبنی انقدر اصرار میکنم به تو که بیا یی برویم،بخاطر اینست که من دیگر خودم بلدی شده ام.تو قیافه ات زار میزند که دیابت داری.بعدش هم،من حیفم میاید بگذارم همینطوری دستی دستی خودت را نابود کنی.حیفی تو.مثل من.که حیف بودم.اما حالا ببین.سرو مرو گنده جلوی روت ایستادم.

حالا هی باور نکن.هی بگو نه.هی بگو تو حرفهای بی سرو ته میزنی.اصلا همین حرفهاست که شک مرا بیشتر میکند.دیابتی ها ازین حرفها میزنند.مثل خودم.یادت نمیاید مگر؟

میگفتی بیا برویم پارک باهم چای بخوریم،حرف بزنیم.من چی میگفتم؟خودت بگو.نه بگو.میگفتم این حرفهای بی سرو ته چیست که میزنی؟میگفتم یا نه؟خوب باریک الله.همین دیگر.تازه اگر هم نداشته باشی برای پیشگیری باید بیایی.آنجا یادت میدهند که صبح که از خواب بیدار میشوی نگاه کنی ببینی سماور آب دارد یانه.یادت میدهند که چای سرد فقط مخصوص چینی هاست.ما اگر بخوریم میتوپیم.یادت میدهند که اگر مش عباس سوپری سر کوچه تان دمغ است بیخودی هرروز ازش نپرسی:"صبحت بخیر مش عباس،راستی آوردند بالاخره این دستگاه تست خون مارا یانه؟".

وکلی چیزهای دیگر را.مثلا اینکه اگر کسی صبح اول صبح دارد جاده را جارو میکند خوب حتما عزیزی دارد که از راه میرسد.دارد آب وجارو میکند که عزیزش را عزیز کند.

خیلی چیزها.خیلی،خیلی.حالا تو بیا.اگر ضرر کردی هرچه خواستی به من بگو.اگر خوشت نیامد....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 1:4 توسط رضا بهرامی |

 

تنهایی درشکه چی نیس.

اسب درشکه چی نیست.

حتی مرگ پسر درشکه چی هم نیست.

تنهایی،

شب سردی است که درشکه چی،

مرگ تنها فرزندش را در اصطبل؛

با اسب گرسنه اش در میان میگذارد.

__________

*عنوان داستانی کوتاه از چخوف.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 5:26 توسط رضا بهرامی |

قسمتی از شعر بلند وزیبای سامر نبی بخش:


....به تمام دلایلی که به خودم مربوط است

هر صبح اسلحه ای روی پیشانی تو می گذارم

و شلیک می کنم

اما تو همچنان در خانه راه می روی

با من حرف می زنی

با من می خندی

با من لباس می پوشی و هزار کوفت و زهرمار دیگر که ثابت می کند/باید این گلوله ها را یک بار توی سر خودم خالی کنم.

**

ویلاگ ایشان با شعرهایی متفاوت اینجاست:

http://www.samer.blogfa.com


+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:24 توسط رضا بهرامی |

به خدمت شما که عرض شود سلام.

خیلی از متنهایی که نمیدانم برای چی مینویسم را با سلام شروع میکنم.-این تقریبا شامل ۸۰ درصد از نوشته هایم میشودـبعد اگر قرار شد نوشته را به جایی ارائه کنم یا یک همچین چیزی،آن سلام اولش را برمیدارم و ویرایش میکنم.

اینطوری بهتر است.حداقل نوشته یک تیتر خوب دارد همیشه.توی فیلم یک تکه نان بود فکر کنم.کیانیان دیالوگ جالبی داشت درباره"سلام".حالا یادم نیست.اما خوب بود.

الغرض...

فلشم گم شده است.واین خیلی بد است.حتی خیلی خیلی بد است.آنهم برای من که تقریبا همه زندگیم به جز دست راست و انگشت کوچک پای چپم-که تازه کشفش کرده ام-توی آن بود.شاید هم هست هنوز.

حالا من مانده ام با یک دست راست که خوشبختانه هنوز میتواند بنویسد.ویک انگشت کوچک پای چپ که هنوز نمیدانم چه کارهایی بلد است انجام دهد.

گم شدن فلش اما بهانه خوبی است برای اینکه دیگر خودم را تلنبار نکنم یکجایی که اگر گم شد همه ام با هم گم شود.کمی پراکند گی هم خوب است.یادم است قدیم ترها..10،12سال پیش پولهایی که پدرم بهم میداد را-اگر میداد-مچاله میکردم و میتپاندم توی جیب عقب شلوارم.یک روز یکی از دوستانم که آن موقع کیف پول داشت آمد پیشم وگفت کیفش را دزدیده اند.گفتم خوب فدای سرت یکی دیگر بخر.گفت:الاغ!کیفم مهم نبود که.هرچه پول داشتم و تازه عکس الهام(دختر همسایه مان بود آنوقت)تویش بود.اگر یکی پیدا کند که تکه بزرگه ام گوشم است.آنوقت فهمیدم که پولهایم را باید توی چندتا جیب مختلف بتپانم.

حالا حکایت فلش است و من و پراکندگی وهمه زندگی و یک دست راست ویک انگشت کوچک پا.باید کمی از خودم را بتپانم اینجا توی وبلاگم.تازه نه همه ام را که اگر فیلتر شد دوباره نمانم خودم وتخمم.ویا اگر خیلیها آمدند خواندند همه ام را اینجا پیدا نکنند.آخر خیلی ها را میبینم حتی خاطرات داخل شورتشان را هم توی وبلاگشان مینوسند به عنوان دلنوشته.به سینه تنور بچسبد آن دل.این خیلی بدتر است تا آدم لخت و بی تنبان توی خیابان راه برود.اینجوری من نمیدانم دیگر ما چرا باید با هم حرف بزنیم.چرا از هم دلخور شویم چرا باهم –یا به هم،هیچ فرقی نمیکند-بخندیم.خوب میاییم همینجا توی همین وبلاگها دلهایمان را منتشر میکنیم برای هم.

کلا دست به فحشم خوب است.برای همین زیاد ادامه نمیدهم.

داشتم راجع به فلش میگفتم و این توفیق اجباری که باعث خواهد شد اینجا را بیشتر بدارم.

توی فلشم فکر میکنم نزدیک به 20داستان بود از خودم که 10،11تاییش را اینور وآنور هم دارم.بقیه رفت جایی که عرب نی انداخت.(البته امیدوارم از یابنده یا همان دزد محترم که انقدر شعور داشته باشد که فرمت نکند فلش را و داستانها را حداقل به نام خودش نگه دارد و انتشار دهد)ماهم جایی بخوانیم و کونمان بسوزد.

نزدیک به 400،500تا عکس بود که حاصل گلچین کردن 3سال عکسهای از همه جا بود.خوب آنها را میشود پیدا کرد.پیدا هم نکردی نکردی.عکس است دیگر،یکی شبیهش را میبنی خوشحال میشوی.یا باز میاندازند.پای چپ نیست که دیگر در نیاید که.

نزدیک 4 گیگ کتاب ومقاله و همه چیز بود راجع به همه چیز.ادبیات،نقد،فلسفه،هنر،تئاتر،بازهم تئاتر،و همه چیز.

همه عکسهای خودم که با دیدنشان فکر میکردم خوشتیپ هستم و دلم نمیامد حتی آنهمه زیبایی را توی فیسبوک یا یک جایی شبیه این بگذارم از ترس اینکه چشم بخورم.خوب حالا دیگر راحتم .یک دست راست ویک انگشت کوچک پا چیز زیبایی برای ارائه ندارد و خوشبختانه نظر هیچ عکاسی را هم جلب نمیکند.نظر خودم را هم حتی.

دیگر چه بود......؟

هان..دیگر یک سری کتابهای ضاله بود ویک سری از کتابهای قدیمی نایاب که میدانم هیچ وقت فرصت نمیکردم بخوانمشان.کلی اینجوری توی وقتم صرفه جویی شد.نه اینکه وقتی که برای خواندنشان قرار بود بگذارم  صرفه جویی شود.نه.وقتی که قرار بود به حسرت خوردن ازینکه نمیتوانم بخوانمشان و وقتی که برای برنامه ریزی برای نخواندنشان میگذاشتم ،صرفه جویی شد.الحمدا...

دیگر....آه...نمایشنامه ..3نمایشنامه نیمه تمام و یک نمایشنامه تقریبا تمام شده تویش بود که امیدوارم بتوانم دوبار بنویسمش....خوب یک چیز خوب دیگری اضافه شد.حالا یک "امیدواری" هم دارم.الحمدا...

حکایت آن قماربازاست که اگر نگوید به تخمم میترکد.هرچند ما همیشه درحال ترکیدنیم.چه بگوییم چه نگوییم..

دیگر چه بود...دیگر یک مقدار زیادی شعر بود که همان بهتر که نابود شد.جدیدا حالم از 70درصد شعرهایی که میخوانم و 80 درصد شعرهای خودم به هم میخورد....ولی فکر میکنم همه آن شعرهایی که توی فلش بود جزو آن 20 درصد باقیمانده است...وای...اینجا کاملا به جاست این جمله:به تخمم.

و خیلی چیزهای کوچیک دیگر که نمیدانم به چه درد میخوردند ولی همیشه دوست داشتم نگهشان دارم.مثل کلاغی که نمیداند فرق 300سال زندگی و یک ثانیه مرگ چیست ولی ساعت طلا میدزد.البته من هم نمیدانم.واین خودش کشفی بزرگ است.اینکه ما چقدر شبیه کلاغهاییم.با این تفاوت که اگر کلاغ فرق زمان زندگی وبی زمانی مرگ را نمیداند،ساعت را فقط میدزد،آنهم نه بخاطر اینکه زمان را نشان میدهد،فقط بخاطر اینکه برق میزند وقشنگ است.خوشش میاید.ما ولی میسازیم...ساعت را میسازیم.میدانی یعنی چه؟تازه دقیق هم میسازیم میلیونیم ثانیه را هم حساب کند.میفهمی یعنی چه؟..والا اگر بفهمی.خدا میداند من ازینها که ساعت را فقط برای این میبندند که قشنگ است خیلی بیشتر خوشم میاید تا آنها که میدانند ساعت برای نشان دادن زمان است نه زیوری برای مچ دست ومیبندند.دانستن خیلی احمقانه است.داستن کلاغ است  به اضافه آمیب..واو....به نظرم با ادامه این بحث به آنجا خواهم رفت که بعداز مدتی خودم هم نفهمم چه نوشته ام.درآخر هم بگویم بله این یک متن فلسفی است و تازه پزش را هم بدهم.

دیگر اینکه اینجا بازیگری میخوانم. اینجا یعنی تهران والضالین.و اینکه باریگری خوب است.بازیگری بد است.راحت هم هست.بازیگری سخت است.خیلی سخت است.وبازیگری کلا نامردی است به نظر من.یک حس ماژوخیستی زیبا درآن است که فوق العاده آرامش بخش است.این برای وقتی است که تو نمیدانی داری چکار میکنی وکار درست را انجام میدهی.اما وای به حالی که بدانی داری چه کار میکنی وبتوانی همچنان کار درست را انجام بدهی.

حالتی هست که یکی از دوستانم توضیح میدهد.حالتی که پس از استعمال نوعی ماده خاص دخانی روی میدهد.

میگوید تو کاملا به ذهنت آگاهی.دقیقا مثل اینکه روی یک قله المپی ایستاده باشی و دنیای ذهنت را از آن بالا نظاره کنی.همه چیز بی کم و کاست.جزئیات.همزمان با این حالت-وقتی که ایستاده ای روی قله و چار انگشت سایه چشمانت کرده ای وداری مملکت ذهنت را رصد میکنی-در حال صحبت کردنی.یا فکر کردن به چیز دیگری.یعنی ذهنت دارد کار خودش را میکند(واغلب توی آن حالت یک کار تقریبا عجیب را)و تو هم در همان زمان داری ذهنت را میبینی با جزئیات و خاطره هایی که باعث انجام آن کار شده است.حتی وقتی روی قله ایستاده ای میدانی که آن کاری که دارد ذهنت توی آن حالت انجام میدهد عجیب است.میدانی حتی که الان این حات را داری فقط.فردا نخواهی داشت.دیروز هم نداشتی.تازه میدانی هم که چتی وداری کارهای ابلاهانه میکنی.به نوع بلاهت کارت هم آگاهی داری.اما انجام میدهی.و میدانی.ودانستن کلاغ است به اضافه آمیب.

بازیگری هم توی حالت دوم یک همچو چیزی است.البته من هنوز نه کاملا روی قله ایستاده ام  که بدانم دارم کار را درست انجام میدهد یا نه،و نه کاملا دارم کار را انجام میدهم.اما اینجایم...یک جایی اطراف همین قله..توی کوهپایه احتمالا یا شاید گیر کرده به صخره ای جایی.اما هستم.همین اطرافم.یک کمی که بهتر بگردم قاعدتا  باید خودم را پیدا کنم.چون هستم.

دیگر اینکه یک سالی هست تازه متوجه شده ام که اصلا هیچ اعتباری به هیچ چیزی نیست.یعنی به هیچ چیز ها!

اما خوب آدم باید زندگی کند.واین "باید"تنها چیزی است که کاملا اعتبار دارد. واین کم کم یک سری چیزهای دیگر راهم با اعتبار میکند با خودش.مثل خوردن."باید خوردن" را.دفع کردن را.نمردن از سرما را.حرف زدن را.این آخری سنگین تری جریمه ای است که این "باید"به آدم تحمیل میکند.آدم  اگر حرف نزند میمیرد.اگر نفس نکشد،3دقیقه.دفع نکند 2روز.آب نخورد،2،3روز.غذا نخورد یک هفته.حرف نزند بگو یک ماه.نه 6ماه.نه یکسال.بالاخره میمیرد.بخدا میمیرد.نه از غصه یا چه میدانم نداشتن همزبان واین حرفا.نه کاملا فیزیکی.میمیرد.همینجوری باد میکند و دوسه دور،دور خودش میزند،کمی جان میکند ومیمیرد.انگار که یک گوساله نوبر یونجه تازه زیاد خورده باشد.میترکد.

بله.....از اعتبار نداشتن و بعد داشتن و بعد باید گفتم.این بایدباعث میشود که من اینجا وبلاگ داشته باشم.یک کارت دانشجویی داشته باشم.شلوار جینم یک جیب پشتش داشته باشد.پدر داشته باشم.بدانم که اتوبوسهای ولنجک از پل گیشا رد میشوند و خیلی چیزهای دیگر که بسته به نوع آدمش فرق میکند.البته این فرق فقط برای کسانی است که رسیده اند به این "باید".اگر نه که همان کلاغند به اضافه لاک پشت با کمی زرافه یک مقدار شیر(بله شیر) یک سگ کامل(بدون دماغ،بدون دم،پر از دندان)کبوتر به مقدار لازم،اسب آبی و مورچه.آمیب ندارند.ندارند.

و فلشم.....همینجا از یابنده تقاضا میکنم که به هیچ وجه آنرا نه به من نه به هیچ یک از آشنایان دور یا نزدیک من ندهد.برود بخورد که گوشت بشود به تنش الهی.

دیگر ....

دیگر بس است.این را انگشت کوچک پایم به دست راستم گوشزد میکند......آهان.دارد میگوید ...خوب....بله....چشم.

آفرین.تازه دارم میفهمم انگشت کوچک پای چپم به چه دردهایی میخورد.چه هشدارهای خوبی میدهد....یک چیزهایی راجع به بند ناف گفت...وپولی که باید توی جیبهای مختلف پنهان کرد و....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 6:10 توسط رضا بهرامی |


ماکاندو شده است،

هر شهری که برای ابرهای آسمانش شعرگفته ام؛

بی آنکه سرهنگ بوئیندیانا باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 2:30 توسط رضا بهرامی |

 
بر زمینه‌ی سُربی‌ صبح
سوار
خاموش ایستاده است

و یالِ بلندِ اسبش در باد
... پریشان می‌شود.



خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده باشند
هنگامی که
حادثه اخطار می‌شود.



کنارِ پرچینِ سوخته
دختر
خاموش ایستاده است
و دامنِ نازکش در باد
تکان می‌خورد.

خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومید و خسته
پیر می‌شوند.



۱۳۵۲
احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 3:15 توسط رضا بهرامی |

گاهی بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است


رومن گاری
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 3:7 توسط رضا بهرامی |

یک اسم دختر ترکی هست که توی این چند وقته زیاد به گوشم میخورد(یا من اینطور فکر میکنم!).

تا همین یکی دو ماه پیش فکر میکردم فقط یک نفر هست که میتواند آن اسم را داشته باشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 5:5 توسط رضا بهرامی |

بازنشر داستان کوتاه قار در سایت کانون فرهنگی چوک

چوک:

http://www.chouk.ir/

ــــــــــــــــــــ

پ.ن

این داستان در سال ۸۸ به عنوان یکی از ۵ داستان برگزیده دانشجویان کشور برگزیده شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 13:51 توسط رضا بهرامی |

درد ما

از جنس بودن نیست،

از جنس سرودن است.

##

وقتی  سگان ظهرمرداد هم

به نیم زوزه ای،

راه خویش را به خلوت سایه ای کج میکنند،

از سوزش آفتابی که به لفظ عربی میتابد؛

چگونه میتوان سرخوشانه فریاد برآورد:

آری،

من بوسیدن را زیاد دوست میدارم.

###

درد ما از جنس بودن نیست،پوسیدن نیست

درد ما

مردم!

حتی از جنس سرودن نیست

درد ما از جنس کم بوسیدن ست.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:31 توسط رضا بهرامی |

ای بندگانی که برخودتان ظلم کرده اید.ازرحمت خدا غافل نشوید.خدا همه شما را میبخشد.

"کتاب قران"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:57 توسط رضا بهرامی |

زهرا...خواهر خوبم...

خواهرم...

خوبم..

خوبم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 2:11 توسط رضا بهرامی |

دور جدید

 

نمايش‌نامه سفارتخانه

نويسنده: اسلاومير ميروژك

سفير كبیر قبل از يك جلسه مهم با نماينده‌ي كشور ميزبان، دكمه‌ي سر دستش را گم كرده است و از اين موضوع نگران است. نماينده مي‌آيد و به او يك كره هديه‌ي مي‌كند. كره‌اي كه قاره‌ها روي آن نيستند. چرا كه آنها "در اينجا نيستند". در دسترس نيستند قابل لمس نيستند. نماينده مي‌گويد: اگر ما بوجود آنها اعتقاد نداشته باشم، وجود نخواهد داشت. كه مي‌تواند درست هم باشد. مثل يك درخت.اگر اين درخت وجود داشته باشد ولي ما آنرا نبينيم، لمس نكنيم، براي ما وجود نخواهد داشت. – آگاهي مقدم بر وجود است- به اين ترتيب فقط وجود آن قسمتي از جهان را مي‌توانيم قبول كنيم؛ كه از محدوده‌ي ذهني بتوانيم به محدوده‌ي عيني بياوريمش. ابژه شود. جوري كه با يكي از حواس پنجگانه‌مان بتوانيم با آن ارتباط برقرار كنيم. بنابر همين نظريه مي‌توان سوبژه هایی را هم كه اصلاً واقعيت عيني ندارند، وارد عرصه‌ي عينيت كرد. يعني اگر بتوانم از يك مفهوم، از يك شي انتزاعي، يك توهم واقعيت ايجاد كنم؛ وجود آن مفهوم يا شي را مي‌توانيم باور كنم. همان چيزي كه در كتاب « جهان هولوگرافيك» به آن مي‌پردازد: تصوير سه بعدي چيزي كه وجود ندارد را به وجود بياوريم. چشم ما در ارتباط با اين تصوير، آن را باور مي‌كند و ذهن ما وجود آن را مي‌پذيرد.

در جايی نماينده مي‌گويد: "آدمهاي بدون ايمان، مثل بچه‌هايي هستند كه آبنباتشان را گم كرده باشند. ما اين آبنبات را به آنها مي‌دهيم. ايمان را براي آنها عيني مي‌كنيم. ايمان به چيزهايي كه خودمان مي‌خواهيم. ايمان به اين ايدئولوژي كه: كشور ما مي‌خواهد دنيايي بهتر بسازد. دنيايي پر از عشق، پر از رفاه پر از خوشبختي مطلق. دنيايي كه ما فقط در آن وجود داريم." .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:3 توسط رضا بهرامی |

 

1.پنج شش ماهی بود که به دلایلی که به خودم مربوط است،زیاد نمینوشتم.نه اینجا و نه جای دیگر.اما ازین به بعد سعی خواهم کرد که حداقل اینجارا مرتب به روز کنم.بیشتر هم راجع به تئاتر خواهم نوشت.برای اینکه اولا بفهمم خودم چقدر میدانم و ثانیا دانسته هایم را یک جا مدون کرده و نگاه داشته باشم و ثالثا اگر هم به دردکسی خورد،بتواند استفاده کند.

2.برای شروع این دوره جدید!(مثل استادان کارگاههای بازیگری گفتم!) نمایشنامه سفارتخانه نوشته مروژک را انتخاب کرده ام.چیزهایی راجع  به آن قبلا نوشته بودم و حالا کمی فقط نظم ترتیبشان دادم.اسمش را هم نمیدانم چه بگذارم.شما بگویید نقد مضمونی!

3.یک خبری هست که قاعدتا اینجا باید بگویم.بخاطر اینکه آن گوشه سمت چپ،زیر عکس برادر خوبمان بکت یک جمله ای نوشته ام:"من تئاتر هستم". واما خبر اینکه حالا دیگر واقعا"من تئاتر هستم".البته قبلش هم واقعا بودم.اما این را محض اطلاع دوستانی میگویم که همیشه دنبال سند ومدرک هستند.آخر یادم میاید که چهار سال پیش وقتی برای اولین بار وارد سازمان ارشاد اصفهان شدیم تا برای نمایش"اینجا همه چیز خوب است" مجوز اجرا بگیریم؛یک آقایی!آنجا بود که گفت:خوب شماها چکاره اید؟برایجی اصلا تئاتر کار میکنید و این حرفها.گفتیم :دانشجوییم .تئاتر راهم دوست داریم.حالا هم نه پول میخواهیم نه کمک هزینه نه دکور نه هیچی.فقط یک مجوز با یک سالن برای اجرا.آن آقا!گفت که ما اینجا فقط به کارگردانهایی مجوز میدهیم که مدرک تکارگردانی داشته باشند یا حداقل مدرک تحصیلی ای مربوط به تئاتر.گفتیم شما چکار دارید ما چکاره ایم ومدرکمان چیشت.نمایش را ببینید اگر کیفیت لام را داشت مجوز بدهید.خلاصه معامله مان نشد.بعدش هم توی این چهار پنج ساله ما کاملا به حرف آن آقا!رسیدیم واطمینان پیدا کردیم که بله راست میگوید.کارگردان هنه نمایشهایی که اجرا شد و میشود،ازدوستان تحصیل کرده تئاتر هستند.وتنها فاکتور مجوز دادن هم کیفیت کارها بود و هیچ عامل دیگری اعم از رابطه و چشم و ابرو و موضوع نمایشو این حرفها نبود.و خیلی دیگر ازین حرفهای کلیشه ای که دیگر نه حوصله گفتنش را دارم و نه اگر حوصله اش را هم داشتم ،میگفتم.

خلاصه،خبر اینکه: در رشته بازیگری و کارگردانی در مقطع فوق لیسانس دانشگاه تربیت مدرس پذیرفته شده ام.

4.وچهارم هم اینکه...چهارم هم اینکه....هیچی دیگر...همین.

نه یادم آمد.یعنی یادم نمیاید!این چند روزه همش یک شعری توی ذهنم است که ادامه اش را یادم نمیاید:

هنوزم زنده ام و زنده بوندم خاری است....

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 14:57 توسط رضا بهرامی |

 

حرف خوبی میزد یکی از داوران.گفت بعد از یک ساعتو نیم که از دیدن نمایش فارغ شدیم چی به ما میدهد این نمایش؟فقط همین؟بیایم بخندیم و برویم؟

من هم به طرز احمقانه ای تایید میکردم.البته این حال را میشناسم و احتمالا برای بقیه هم پیش آمده که بعداز یک گفتگو آدم بنشیند و پیش خودش فکر کند که مثلا آنجا در جواب فلان حرف طرف باید بهمان جواب را میدادم و...خلاصه.

گفت نمایش خیلی بلند است و قبول کردم.گفت فقط میخنداند وقبول کردم.گفت خوب نیشت و قبول کردم.

آمدم نشستم و پیش خودم گفتم خوب من غیر ازین نمایش کمدی،دو نمایشنامه دیگر هم فرستاده بودم خوب.نمایشی دیگر از خودم و نمایشنامه ای خیلی خوب از دوست خیلی خوبترم فاضل پور ابوطالب.اما رد شدند.همینجوری فقط رد شدند.وقتی هم پرسیدم دلیلش چیست،خوب اصلاحیه بدهید،چیزی نگفتند.گفتند فقط رد شده.وآن نمایشها دقیقا نمایشهای حرف دار بود.نمایشهای چالش برانگیز.از همانها که بعداز نمایش میتوانی بفهمی چی بهت داده؟سوال برایت درست مکند.ولت نمیکند.بعداز یک ساعت و نیمِ نمایش تمام نمیشود،تازه ادامه ش توی ذهنت شروع میشود.اما آنها رد شده بودند.همین.فقط رد شده بودند.و ازآنجا که دلیلی برای رد شدنش نگفتند و من هم دلیلی پیدا نکردم فقط میتوانم به صحبتهای همین داور محترم و فکری که خودم میکنم،رجوع کنم: بخاطر اینکه آنها سوال ایجاد میکردند.چون چالش برانگیز بودند.چون میتوانستی بعداز یکساعت ونیم نشستن و دیدن نمایش امیدوار باشی که چیزی بهت اضافه شده،زاویه دید جدیدی نشانت داده شده.چون اغلب فاکتور های خوب بودن را داشتند!

یک نمایش بد را از من پذیرفته اند ودقیقا به همین دلیل که بد است.بعدش هم ایراد میگرند که چرا نمایشت بد است!.........(یک خورده فکر کردم.گفتم من اینجا چکار میکنم.کی منو اینجا....!با خودم گفتم)

بعله حالا دیر است.واین حرفها را باید همان موقع میگفتم.البته گفتن این حرفها اینجا دادن یک بیانیه یا یک جواب به اصطلاح دندان شکن نیست.چراکه اولا از آن سه داور جشنواره برای دوتاشان که میشناسم احترام خاصی قائلم و حرفهایشان را هم میدانم از سر دلسوزی وکمک میگویند.فقط خواستم نکته ی فراموش شده ای را یادآوری کنم.اینکه اگر نمایشی سطحی است،فقط میخنداند،بد است. به این خاطر نیست که من انقدر در توانم بوده.من فقط همین را بلد بوده ام.بلکه بخاطر این است که شما این را از من میخواهید(این "شما"منظورم داوران بازخوان است).خوب من غیر ازین دوتا نمایش دیگر هم فرستادم.وقتی فقط همین را میپذریر یعنی اینکه این به نظرتان از آها بهتر است دیگر.پس حالا همین فاکتور تایید را به عنوان نقطه ضعف به نمایش نسبت ندهید.(هرچند من باور دارم که از نظر تکنیکی وحتی از نظر آدموارانه ! هم حرف آن داور  بازبین درست است).این نقطه ضعف را باید جای دیگری جست و جو کردو......نجست!!!.و خیلی حرفهای تکراری دیگر که نه حوصله گفتنش را دارم نه فایده ای از گفتنش نصیب کسی میشود.همان حکایت گل و لگد است...

درضمن.توی این احوال به نظرم حتی اگر ما بتوانیم همان دو ساعت هم مردم را بخندانیم کلی شاهکار کرده ایم.همین که مدتی ملت احساس شادی کنند و همه چیز را فراموش کنند و خوش باشند کلی ثواب دارد!و بعد از نمایش هم به خودشان بگویند این نمایش دو ساعت خنده به ما داد و گاهی تکه ای از نمایش یادشان بیاید و لبخندی....همین کافی است.توی این احوالات.

ومن الله توفیق...هه هه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 14:51 توسط رضا بهرامی |

 

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر

ريچارد براتيگان

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 14:49 توسط رضا بهرامی |

"ما یک همسایه داشتیم که سردر خانه اش یک نعل اسب آویزان کرده بود.یکی از آشنایان ازو پرسیده بود:خرافاتی شدی؟جدی به این اعتقاد داری که نعل اسب برات خوشبختی میاره؟همسایه مون جواب داده بود:نه اعتقاد ندارم.اما میگن حتی برای اونا هم که اعتقاد ندارن خوشبختی میاره"

نیلز بور/یکی از بنیانگزاران فیزیک کوانتومی

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 21:52 توسط رضا بهرامی |

اتوبوس جای خوابیدن نیست،

و کوچه جای خوردن مشروب.

                 _ امروز یک نفر خودش را روی ریل متر انداخت_

و هیچ چیز غمگین تر از زنی روستایی با یک عکس "ام آر آی" ،در یک شهر شلوغ نیست.

.......

......

...

بیا از تهران برویم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 21:19 توسط رضا بهرامی |

 

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

حسین پناهی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 12:24 توسط رضا بهرامی |