X
تبلیغات
نتیجه گیریهای یک ذهن مغشوش؛همچنان - نوشته!
۱.و این آنقدرهاهم عجیب نیست که هنوز هروقت میخواهم بنویسم باید یک هدفون،یا نوع خاصی از هندزفری را طوری روی لاله ی گوشهایم بچپانم  که با صاف کردن همه پستی بلندی هایش راه ورود هرنوع صدایی را ببندد.حتی صدای راه رفتن سوسکی را هم.در تاریکی،ساعت چهار صبح، توی آشپزخانه.

بعداز این همه مدت،بر این کارکرد،حسی عجیب و غیرقابل توصیف هم اضافه شده که تصور میکنم لحن خاصی اگر نوشته هایم داشته باشد،و بتوان آنها را نوشته هایی با فضایی واحد وشخصی توصیف کرد،تحت تاثیر همین هدفون و هندزفری است.

۴.چندسال پیش در یک پیاده روی معمولی با یکی از دوستانم،به لحظه ای خاص از سکوت رسیدیم.لحظه ای که توی آن آدم احساس میکند حالاست که میتواند یکی از عمیقترین و خصوصیترین احساساتش را برای کسی اعتراف کند.دوستم لحظه ای ایستاد.به خیابان و ماشینهای پرسروصدایش نگاهی انداخت.مطمئن شد که این، همان لحظه است.و اعتراف کرد:"همیشه دلم میخواست بدونم بُرسم چند تا دونه از این سوزنای کوچولو داره.دوسال تموم این آرزو تنها چیزی بود که بهم امید میداد تا برای کنکور همچنان درس بخونم و تسلیم نشم.چون به خودم قول داده بودم که بعد از امتحانم یه روز حتما میشینم و تموم دونه ها را بادقت و حوصله میشمارم."

۵.من فکر میکنم برای هرکس بالاخره یه روزی میرسه که بتونه با خیال راحت و آسایش تمام بشینه و خاطرجمع از همه ی کارایی که دلش میخواسته انجام بده و، داده؛دونه های ریز بُرسشو بشماره.و بعدش یه نفس عمیق بکشه و از پنجره ی کنار آینه اش به مردمی که همچنان دارن توی خیابون راه میرن و دنبال انجام دادن کارایی ان که باید انجام بدن؛نگاه کنه.اونوقت آروم پلکاشو رو هم بیاره و بذاره خرده بادی که از پنجره تو اومده موهاشو تکون بده.

۶.من اینطور فکر میکنم.


برچسب‌ها: my mama always said
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت 2:20 توسط رضا بهرامی

تیرزیاس: آه که دانستن چه دردناک است.

بعضی جملات هست توی بعضی نمایشنامه های کلاسیک که فهمیدنشان سخت است.دلیل آنهمه شعاری بودنشان سخت اشت.و سخت تر از همه بازی کردنشان است برای بازیگر.


برادرم سالها پیش یک جمله ای داشت برای خودش که هی تکرارش میکرد.جمله های دیگری هم میگفت که احتمالا یادم نیست!اما این روزها ترجیع بند همه حرفهایش این است که من همه چیز را انگار میدانستم.انگار از همان بچگی همه چیز را میفهمیدم.فقط حالا با بزرگتر شدنم دارد همه دانسته هایم برایم ثابت میشود.

برادرم البته آدم مغروری نیست.مغرور به معنای احمقش البته.وگرنه برای خودش مغرور است.مغرور احمق نیست.یعنی روی حرفهایی که اطمینان ندارد یا روی اعتقاداتی حتی،که بهشان قلباً و منطقا نرسیده پافشاری احمقانه نمیکند.با اینکه این روزها او "حاجی" آبادی است و احتمالا اگر کسی بخواهد قسم بخورد به سبیل او قسم میخورد،اما آدمی است برای خودش،افتاده.مهربان تا آنجا که کسی بتواند تصور کند.رئوف و ایثار گر.والبته بسیار حساس وتاثیر پذیر مثل بقیه اعضای خانواده مان._این حساس و تاثیر پذیرش را میگویم مثل بقیه اعضای خانواده،وگرنه در بقیه موارد خودم را میدانم که نیستم،_

منظورم از همه این حرفها آن است که برادرم حرف مفت نمیزند.اگر چیزی میگوید یا لازم است که برای کسی چیزی گفته باشد،یا اینکه انقدر نگه داشته حرفهایش را که چند جمله ای ازش سرریز میکند و تو میشنوی.

آن حرف این بود:هرچیزی میرود و سیرورت خودش را دارد و در طی این مسیر ابتدا تغییراتی میکند و بعد کم کم این تغییرات زیاد میشود.آنقدر که آن چیز به نهایت پیچیدگی خودش میرسد. ودر نهایت دوباره به همان سادگی وخالصیِ ابتدایی خودش برمیگیرد.میگفت مقصد همه مفاهیم،همه مقصدها،همه سلیقه ها،همه همه ها،ساده شدن است به ساده ترین شکل ممکن.

-البته "سیرورت"را نمیگفت.ولی من دلم خواست بکار ببرمش.خوشم می آید از این طرز "شدن"_


ادیپ: تو میدانی و نمیگویی؟اگر کور نبودی میگفتم حتما با دستهای خودت لایوس را کشته ای.تو درقتل او دخیل هستی.

تیرزیاس:آه که دانستن چه دردناک است.

بعضی چیرها هستند توی نمایشنامه های کلاسیک که شاید بخاطر نزدیک بودنشان به ابتدای اندیشه(البته تعبیر خیلی درستی نیست که ابتدای اندیشه را دوران سوفوکل و اوریپید و چه میدانم اریستوفان در نظر گرفت،فقط به این خاطر که در دوران طلایی تاریخ یونان بوده اند.دوران پریکلس.چه میدانم..دوهزارو پونصد سال قبل.چرا که همان موقع ها هم آدمهای خیلی پیچیده ای بوده اند و حرفهای و ایده های خیلی پیچیده ای مطرح کرده اند مثل افلاطون و ارسطو و که و که.انقدر پیچیده که هنوز هم که هنوز است،تفسیرهای تازه ای از حرفهایشان را میشود هرروز توی کتابفروشی ها دید.اما شاید بشود با کمی اغماض این را گفت که اول اندیشه درست و حسابی بشر،کمابیش برمیگردد به همان یونان و این حدود تاریخ)،ساده تر اند.به همان سادگی که هر مفهومی متولد میشود.

به همان سادگی که کودکی با صدای "تازه" و "عجیب" جغجغه ساکت میشود.به همان تازگی و نابی ِ لحظه ای که حوا عکس خودش را توی آب دید و فهمید زیباست و فهمید زیبایی قشنگ است.(حالا حوا بود یا هر ننه قمر دیگری،مهم نیست)به همان سادگی لذت بردن از غذا.به همان سادگی که کودکی میفهمد که "مادر" یعنی آرامش.به همان سادگی ِ فهمیدن طعم آلو در اولین چشش.

خلاصه که به همان سادگی که چیزها برای اولین بار به دنیا آمده اند.و به همان سادگی که برای اولین بار درک شده اند.

آه که دانستن چه دردناک است.

این جمله ای است بسیار ساده.بسیار سطحی و بسیار شعاری.

و در عین حال پیچیده،عمیق و بی پرده و از سر فروتنی.این سادگی اما بعدها طی مسیر تاریخ به طرق مختلف تغییر کرده،در نظر متفکران و نویسندگان و فلاسفه دیگر پیچیده شده،چیزهایی به آن اضافه شده و بسیار دشوار شده برای فهمیدن.

اگر همین باشد خیلی فهمیدنی تر است:دانستن چه دردناک است.

در مسیر تاریخ،ذهن بیمار بشر دلش خواسته همه آن چیزهایی که همین یک جمله توی خودش دارد را ازش بیرون بکشد و بریزد بیرون و به همه نشان دهد که چقدر فهمیده است و چقدر چیزها توی همین یک جمله ساده است و او همه اینها را دانسته.و البته توی این مسیر،توی این مسیر دانستن،کلی هم رنج کشیده و در نهایت خودش هم به همان سادگی رسیده است که از اول توی همان ایده بود.به همان چیز ساده ای که او این همه تلاش کرده بود تا ظرایفش را بیرون بکشد و لطایفش را بر خودش وهمه آشکار کند.به همان چیز ساده ای میرسد که خودش آنهمه درد کشیده تا پیچیده اش کند.به این که دانستن چه دردناک است.

و این اپیدمی نوع بشر است:فهمیدن طریقه رنج کشیدن نسلهای قبل،و ادامه راهشان با پافشاری بر این فهمیدن.پا فشاری برای فهمیدن این چیزی که آزار داده مردمان را. و درنهایت آزار دیدن از آن.

اپیدمی ای که همین انسان برای نشان دادن تمایز و برتری خودش از دیگر موجودات(جوجه تیغی مثلا)به آنها نسبت میدهد:سالانه شونصد هوار جوجه تیغی بخاطر رد شده از عرض جاده ای در فلان کشور میمیرند.جوجه تیغی ها نمیتوانند از سرنوشت هم عبرت بگیرند.چون آنها نادان اند.معیوب اند.جوجه تیغی ها نمیتوانند با هم حرف بزنند و دیگرانشان را از سرنوشت غمبار  خویش آگاه سازند.چون آنها نادان اند.چون معیوب اند.برای همین با اینکه هرسال یک عالمه ازشان نفله میشود،باز سال بعد همین اتفاق را برایشان تکرار میشود و درد میکشند و احتمالا میمیرند.

این همان کاری است که آدمها میکنند. وتازه به آن هم میبالند.و تازه همین را نشانه خرمندی خودشان و اشرف تر بودنشان نسبت به دیگر مخلوقات میدانند.همین در مورد آنها(غیر آدمیان بی شرف)میشود نشانه نادانی.

دور نشویم از حرف.

اصلا آمده بودم بگویم برای فهمیدن احساس تیرزیاس موقع گفتن این دیالوگ،میشود بازیگرِ این نقش را فرستاد مافیا بازی کند.

"مافیا" یک بازی فکری و جمعی است که گویا اولین بار در یکی از خوابگاه های دانشجویی ایران اختراع شده.

بازی بسیار جذابی است.میتوانی شیوه تحلیل نمایشنامه را از آن یاد بگیری.میتوانی یک جور دیگری هم به زندگی نگاه کنی.همان جوری که وقتی میخواهی نمایشنامه ای را تحلیل کنی،ساختار نقشی را پیدا کنی،هدف کاراکتری را بفهمی،و مهمتر از همه کاری که یک پرسوناژ در طول یک نمایشنامه در حال انجام دادنش است را بفهمی.

البته بازی زیادش کاملا میتواند باعث بوجود آوردن ناهنجاری های روانی و مشکلات ذهنی بشود.و این را خیلی جدی میگویم.کم باید بازی شود.مدامش آدم را شکاک میکند."توهم توطئه" ای میشود آدم.اینها خصوصیتهایی است که یک منتقد باید نسبت به یک اثر هنری داشته باشد.یا یک کارگردان موقع موشکافی متن.در زندگی عادی،دیوانه ها فقط این طور زندگی میکنند.

حوصله توضیح دادن بازی را ندارم....بسیار شبیه به یک نمایشنامه است:آدمها حرف میزنند توی این بازی.بیشتر وقتها فقط حرف میزنند که فقط حرف زده باشند.حرفهایی که میزنند اصلا معلوم نیست با آن هدفی که در پی اش اند همخوانی داشته باشد یا نه.حتی بیشتر اوقات چیزی میگویند که هدفشان،رسیدن به عکس آن است.آدمها چند دسته میشوند توی این بازی(انگار شوخی شوخی دارم توضیح میدهم بازی را)دسته ای آنهایی هستند که حرفی که میزنند دقیقا با کاری میخواهند انجام دهند همخوانی دارد.اینها احمقهای بازی اند.بازیگران ناشی ای که احتمالا اولین بار است دارند این بازی را میکنند.یا بازیگران احمقی که بیرون از این بازی هم به همین حماقت هستند.دسته ای دیگر هستند که یک حرفی را میزنند.آن حرف اصلا برایشان مهم نیست.عکس العمل بقیه به آن حرف برایشان اهمیت دارد.به یکی تهمت میزنند مثلا،تا ببینند کی از این قضیه استفاده(یا سو استفاده)میکند.یکی را طعمه میکنند تا ماهیت بقیه را و هدفشان را بفهمند.آدمهایی هم هستند که از آن ابتدا خودشان را جای آن آدمهای احمق جا میزنند و حرفهایشان را بسیار ساده میگویند وبه ظاهر به دنبال نیل به همان حرفها هستند.اما در نهایت با مشخص شدن ماهیتشان مشخص میشود که همه حرفهایی که زده اند،با کاری که درحال انجامش بوده اند مخالف است.اینها آدمهای بسیار بدی اند.والبته بازیگرانی بسیار قهّار.

اینجوری است بازی که چند کارت رندوم بین بازیگران پخش میشود.هرکس مخفیانه کارت خود را میبیند و نقشش در بازی مشخص میشود.مثلا 5 پلیس و سه نفر مافیا.در طول بازی هیچ کس از هویت کس دیگری خبر ندارد.فقط از گفتگوهایی که بینشان ردو بدل میشود باید نتیجه گیری کنند که چه کسی مافیا است و با رای گیری عمومی او را بکشند.قوانین دیگری هم دارد این بازی که به جذابیت آن اضافه میکند.همه این گفتگوها و رای گیری ها در روز انجام میشود.و بعد از مرگ یکی از بازیکنان،همه چشمهایش را میبنند.یعنی شب شده.توی شب مافیا فقط چشمهایش را باز میکند و در سکوت کامل با اشاره به یک نفر او را ترور میکند.باز همه چشمهایشان را میبندند و وقتی باز میکنند مثلا روز شده و یک پلیس از بینشان کم شده.حالا باز باید با هم حرف بزنند و از اتفاقاتی که افتاده و روابط آدمها با هم تشخیص بدهند کی مافیاست و باز رای گیری کنندو اورا بکشند.که اغلب اوقات هم اشتباهی یک پلیس بخت برگشته کشته میشود.

دیدن فیلم های پدرخوانده و مرحوم(departed)هم برای درک بهتر بازی توصیه میشود!

البته قانون زیاد دارد و اینجا هم جای توضیحش نیست.اما همین که بسیار شبیه نمایشنامه است و روابط آدمها توی آن،وحرفها و اعمال آدمها توی آن،جذابش میکند.و البته تر اینکه بسیار شبیه زندگی.

برای همین است که بازی کردن مداومش ضرر دارد.همه بازیهای که خیلی شبیه زندگی میشود برای آدم عاقل ضرر دارد.تئاتر یکی از این مضرّات خطرناک است.

حرف این بود که توی این بازی شخصی که شب توسط مافیا ترور میشود.میتواند همانجا کنار بقیه بازیکنان بنشیند.اما او دیگر مرده است یا به اصطلاح سوخته است و دیگر در بازی نقشی ندارد و فقط باید در سکوت بازی را تماشا کند.یا برود دنبال کارش.این شخص میتواند مثل خدا(یکی از نقشهای بازی که در بازی تاثیری ندارد فقط فرمان "چشمهایتان را ببندید"(شب شدن) چشمهایتان را باز کنید"(روز شدن)یا فرمانهایی از این قبیل میدهد)همه ماجرا را از بیرون ببیند.هویت همه را بشناسد.بفهمد هرکس مافیاست یا پلیس و حالا با این آگاهی،حرفهای آنها را دنبال کند.

با شناختن هویت هر نقش،او دیگر میتواند هدف هرکس از گفتن حرفهایش را بفهمد،در صورتی که بازیگران درگیر بازی این را نمیدانند.او میتواند همه اتفاقات را ببیند.دلیل آن اتفاقات را بشناسد و عواقبشان را نیز پیش بینی کند.او درست مثل ناظری بیرونی و مسلط،همه را زیر نظر دارد اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند و در روند بازی هیچ تاثیری نباید داشته باشد.

این وضعیتی است شبیه وضعیت تیرزیاس.آنجا که در جواب ادیپ میگوید: دانستن چه دردناک است.

مفهوم ساده ای که فقط با تجربه کردنش میتوان فهمید.

و این تجربه برای بازیگری که در مافیا مرده است و نظاره گر تلاشهای بیهوده بعضی،حماقتهای بعضی دیگر،و شیطنتهای مافیا است؛به خوبی قابل درک میشود.او از همه چیز آگاه میشود.پیشینه،حال و آینده بازیگران را میبیند و میداند اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند.اشتباه کردن آدمها را میبیند.فریب خوردن و فریب دادنشان را میبیند و باید سکوت کند.

این یک نوع آگاهی درد آور است.و ساده ترین و شاید دم دستی ترین از نوع خودش باشد.از نوع این شکل آگاهی.

اما به درستی از همین نوع است.

___________________________

تیرزیاس،پیشگویی کور است.که در معبد دلف،انجا که خدایان یونان حضور دارند،با ایشان ارتباط دارد و از آینده و نیتهای آنها و آدمیان آگاه میشود.

کور بودن پیشگو،معبد دلف،خدایان یونانی،و شیوه آیینی این ارتباط مسایل اسطوره ای پیچیده ای از یونان باستان است که با وجود جذابیت زیادشان...الان حوصله گفتنش را ندارم!میتوانید خودتان پیدا کنید بخوانید دیگر اگردوست داشته باشید.

____________________________________________

*عنوان،دزدی است.مثل بیشتر عنوانها.دلیل این هم که تا حالا نگفته ام شان این بوده که فکر میکردم خیلی واضح اند که دزدی اند و چی هستند.بیشتر اسم فیلمی بوده اند که وسط نوشتن متن به ذهنم آمده یا به متنها میخورده.یا قطعه ای از یک شعر یا یک هچین چیزی بوده اند.این هم اسم یک کتاب است.یک کتاب خوب که البته به ادیپ و نمایش و اینها شاید خیلی مسقیم مربوط نباشد اما به این قضیه دانستن و  درد این حرفها یک جورهایی مربوط است و به یک چیزهای دیگر هم...البته همه چیز یک جورهایی به همه چیز مربوط است...


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ, تئاتر
+ نوشته شده در شنبه 16 دی1391ساعت 6:15 توسط رضا بهرامی |

دکه ی حسین سوخت.یک دکه ی روزنامه فروشی که توی این سرما با یک علاءالدین قدیمی گرمش میکرد.

هرچقدر گفته بودیم که یک هیتر برقی بگیر این خطر دارد،امروز و فردا کرده بود.البته برادرش مدیر ! آنجا بود و او باید تصمیم میگرفت.حسین که بنده خدا حرفی نداشت.اوهم ناراضی بود.

مجید توی دکه بوده وقتی آتش سوزی میشود.پایش میخورد به چراغ.واژگون میشود.آنجا هم که همه چیز سوختنی است.از روزنامه و مجله بگیر تا چیپس و پفک و چسک و بدتر از همه فندک و گاز فندکها.همین ها هم بوده که منفجر شده و زده صورتش را صاف کرده.

البته خیلی چیز نگران کننده ای نیست.کمی صورتش سوخته و پشت پایش.دکتر هم گفته خوب میشود.تازه حسین رفته پیش دکتر و گفته:آقای دکتر این داداش ما 24 سالش بیشتر نیست.جوونه.فردا میخوایم براش زن بگیریم.جاش که نمیمونه؟دکتر پرسیده:مگه خودت چندسالته؟

این را که تعریف میکرد حسین،یک سکوت ناخواسته ای کرد که اصلا دلم نخواست توی آن لحظه جای او می بودم.حسین خودش بیست و هشت سال دارد.پدرش پارسال فوت کرد.

یک مدتی آمد پیش ما توی شهر کتاب.بعد هم که آقای شهر کتاب سر همه مان را باهم کلاه گذاشت و دررفت.آمد با برادرش یک دکه ی روزنامه فروشی اجاره کرد و مشغول شد.

فردا میرویم دکه را ترو تمیز کنیم بلکن!بشود دوباره راهش انداخت.

کلی پودر سفید جمع شده توی آن یک لکه جا و مخلوط شده با خاکسترهای آشغالی.

حسین میخندد بیشتر وقتها.وقتهایی هم هست که ساکت است.یک جور سکوتی که دلت میخواهد همه دارایی ات را بدهی تا بفهمی به چه فکر میکند.

چیزها را حسین قشنگتر از من میبیند.آدمها را.چیزها را.با دوستانش دوست شده ام.از معدود آدمهایی است که بعد از این که از خودشان خوشم آمده از دورو بری هایش هم خوشم می آید.گروهی هستند برای خودشان.شاید ده پونزده نفری.هفت هشت دختر و همین قدر هم پسر.

برخلاف همه ی این دوستهای گروهی که متنفرم ازشان،اینها همدیگر را میفهمند.نمیدانم شاید بقیه آن گروههای دوستی هم همدیگر را میفهمند و من نمیدانم.اما با اینها که هستم خوشحالم.یک جور همدیگر را دوست دارند که توهم دلت میخواهد دوستشان بداری.و دوستت داشته باشند.یک جوری...یک جور خاص.همه اش این واژه ی "افلاطونی"توی ذهنم می آید برای توصیف این نوع دوستی که نمیخواهم به کار ببرمش.چون این نیست.یک چیزی است قشنگ تر از این.سبک تر ازین.شفاف تر و رنگی تر ازین.آدم وار تر ازین.اینجایی تر.

یک جور که وقتی نگرانت بشوند تند و تند نمیپرسند تو چته؟چطوری؟حالت خوبه؟ تند و تند زنگ.شرو ور به هم نمیبافند.می آیند بی هیچ مقدمه ای.بی هیچ حرفی از نگرانی.بی هیچ حرفی ازاینکه"ببین تو برای ما مهمی"،"ببین ما چقدر دوستهای خوبی هستیم که نگرانتیم".بی هیچ حرکت اضافه ای،-درست همانطور که پیتر بروک میگوید،وقتی که ایستادن روی صحنه را سخت ترین کار بازیگری توصیف میکند.وقتی که فقط ایستادن و حرکتی بیخودی انجام ندادن را زاییده ی اعتماد به نفس قلمداد میکند- می آیند توی دکه حسین مثلا چای میخورند.مینشینند توی آن چس مثقال جا.جمع میشوند توی خودشان و با هزار مکافات جاگیر میشوند آن تو ساندویچ گاز میزنند.توی سرو کله هم میزنند.بلند میشوند یک هویی دستش را میگیرند و میبرندش بیرون،...چرخ میزنند.چه میدانم.از همین کارهای معمولی که دیگر هیچ کس نمیکند.از بس که معمولی اند.

از بس که همه دیگر میخواهند معمولی نباشند.

اینجا اتفاق جالبی که دارد می افتد این است که دیگر آدم معمولی پیدا نمیشود.همه یکجوری میخواهند "خاص"باشند.متفاوت باشند.هر کس را که نگاه میکنی از بلیط بگیر دم بی آر تی گرفته تا سوپری سر کوچه،تا دانشجوی هنر و پزشکی واستاد و چستاد خاص اند.متفاوت اند.حالا انقدر"خاص"بودن زیاد و معمولی شده که دیگر "معمولی"بودن بیشتر توی چشم میزند.توجه بیشتری جلب میکند."خاص"تر است.

حسین یک آدم معمولی خاص است.دوستان حسین آدم های معمولی خاصی هستند.همانطور که آن اول اول،همه آدمها همینطور بوده اند.همینطور معمولی خاص.به زور خودشان را متفاوت نکرده اند.همه آدمها با هم فرق میکنند.ولی همه آدمها این را نمیدانند.اگر گاهی هم این را میگویند فقط برای نشان دادن فضل است.وگرنه به آن"آگاهی"ندارند.اینها ولی به این آگاهی دارند.به اینکه آدمها بی اینکه سرشان را از ته بتراشند یا لباسهای عجیب غریب بپوشند یا حرفهای قلمبه سلنبه بزنند،هم خاص اند.با دیگران متفاوت اند.

همین آگاهی کلی از دردسرهایشان کم کرده است.کلی از زحمتهای اضافی خلاصشان کرده است.

انتظارهای خیلی عجیب غریب از هم ندارند.خیلی ساده تر میگذرند از کنار خیلی چیزهای هم.اگر امروز فلانی حال و حوصله نداشت دهنش را سرویس نمیکنند که چرا حال و حوصله نداری؟یا چه میدانم...همین چیزها دیگر.همین چیزهای معمولی که هیچ وقت جدی جدی بهشان فکر نمیکنیم.ولی بعدا بهشان برمیخوریم و توی رابطه های خیلی جدی ترمان از همین ها صاف میشویم!

خلاصه که دکه سوخته.به درک که سوخته.قهوه خانه که میتوانیم برویم.چه میدانیم جک که هنوز بلدیم تعریف کنیم.من که نسوخته ام.تو که نسوخته ای.تازه اگر سوخته بودیم هم یک چیز دیگری بود که هنوز نسوخته بود.

می آید سر تمرین من.میدانم که به هزار چیز همزمان دارد فکر میکند.به دیه ای که برای خون پدر باید بگیرد و هنوز تکلیفش معلوم نیست.به دختری که کوچک است و پدر ندارد و خواهرش است.دختری که پسر نیست،دختر است!به مادری که دوتا پسر دارد که باید زنشان دهد.دختری دارد که کوچک است.که پدر ندارد.که دختر است.به دکه فکر میکند.به این که جای سوختگی روی صورت مجید نماند خدا کند.حتی به این فکر میکند که چه خوب میشد اگر همه رفقا جمع میشدند کنار هم،یک کاری را باهم میکردند که هم فایده ببرند هم همگی کنار هم باشند.

و به تئاتر هم فکر میکند.به اینکه تئاتر خوب است.به اینکه اتفاقی توی تئاتر می افتد که نزدیک است به لحظه تولد.به وقت مرگ.به جنس عشق.به این فکر میکند که به لحظه های آغاز تاریخ میشود رسید.

و به این که چرا بازیگرش توی تمرینهای قبلی انقدر گریه کرده است.و نگران است.که تمرینها را با این وضع ادامه دهد یا نه.چطور کنترل کند نیلو را وقتی که بعداز ده پانزده دقیقه تاریکی و حرکت و موسیقی،دیوانه میشود و تقریبا دیگر "نیست".چیزی شبیه به شمنیسم اتفاق میافتد.کجا میرود وقتی که دیگر آنجا نیست؟

به این فکر میکند که من،هنوز با بقیه آنقدر که باید صمیمی نیستم.و اینکه اینکار چقدر به صمیمیت احتیاج دارد.و من هرچقدر هم که بگویم هستم او باور نمیکند.چون دروغ میگویم.و او دروغ را میداند.

به همه ی اینها فکر میکند وقتی می آید سر تمرین من.ولی شروع که میکند دیگر مال من است.دیگر هیچ چیز نیست جز "رحیم"داستان من.مردی که دارد دیوانه میشود.مردی که دیوانه هست ولی نمیدانم.دیگر فقط به رحیم فکر میکند.به رحیم فکر نمیکند.از توی رحیم فکر میکند.میشود بازیگر من.و من خوشحالم از یک طرف که اینچنین بازیگری دارم.که رفیقی این چنین دارم_خیلی خیلی وقت است که این واژه را بکار نبرده ام،اما حالا میبرم:رفیق-و ناراحتم که چکار میتوانم بکنم برای فکرهایش؟

تمرینم که تمام شد دوباره میشود همان حسین که اگر غیر از من کسی کنارش باشد بسیار میخندد.ورجه وورجه میکند.توی سرو کله ام میزند و شعر میخواند.

تمام که میشود تمرینم دوساعتی ولیم تا تمرین او شروع بشود.و حالا من میشوم بازیگر او.و همه زورم را میزنم که به همه ی اینهایی که اینجا نوشته ام فکر نکنم.و فقط به این فکر کنم که زنی دارم که دوستش دارم.و به معشوقه ای قدیم،که دوست ترش میدارم.و گیر کرده ام مثل خر توی خرّه.و تکان بدهم خودم را و برقصم و به هیچ چیز فکر نکنم و بروم تا آوازهای مادری ام یادم بیاید و لالایی هایی که شاید یک بار توی شش ماهگی شنیده باشم را مثل بلبل بخوانم.

و نمیدانم چقدر میشود.چقدر میشومش.

اما خوب است این روزها.حتی اگر دکه سوخته باشد.حتی اگر حسین خنده رو،با آنهمه فکرهای عجیب غریب مجبور باشد نقش رحیم نویسنده من را بازی کند.حتی اگر من،گیر کرده باشم توی آوازهای مادری ام و بین دوتا زن و مردن بخاطرشان و کشتن مردی دیگر.

این روزها مثل یک نوع سخت پشت که از دویست میلیون سال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده و هنوز دارد توی سواحل اقیانوس آرام زندگی میکند،و به فسیل زنده معروف است،به آغاز تاریخ نزدیک ترم.


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ, تئاتر
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1391ساعت 3:17 توسط رضا بهرامی |

اصفهان 

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که یارو نوشته است چند روز دیگر دنیا قرار است تمام شود.

زوی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که محسن میگوید به این کشکی ها هم نیست.حساب کتاب دارد.

روی پل خواجو راه بروی

و فکر نکنی....

روی پل خواجو گشاد گشاد راه بروی و بگذاری که فکر تورا بکند...

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که یارو نوشته است.بروید محبت کنید.بروید هرکس را میبینید در آغوش بگیرید.ببوسیدش،شاید دنیا جدی جدی تمام شد و نبوسیده مُردی.

روی پل خواجو راه بروی

و مردم را نگاه کنی

و نگاه کنی...

و فکر کنی که چطور میشود که تمام بشود به همین سادگی؟

که تمام ها چطور "می شوند؟"

که روی  پل خواجو راه بروی 

 روی پل خواجو راه بروی

و تازه بفهمی که مدتهاست دیگر روی پل خواجو راه نمیروی.به چارباغ رسیده ای.دروازه شیراز را دور زده ای.برگشته ای تا رسیده ای به انقلاب.داری روی سی و سه پل راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به این فکر میکنی که چقدر آدمها نبوسیده مرده اند.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به جمله ای از "خیابان یک طرفه"فکر کنی و یادت نیاید.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

نگاه کنی به جای خالی فلوت زن پیر سی و سه پل که شاید تنها تو میدانستی که او یک تبعیدی است.

از بندرعباس تبعید شده.بچه هایش را کشته اند.زنش را...زنش را چکار کرده بودند؟!

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به این فکر کنی که یک جاهایی توی جهان هست که یک جور میدان مغناطیسی دارد که تا شعاع چندصدمتریشان "حافظه" کار نمیکند.

زمان خالی میشود.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به فلوت زن پیری فکر کنی که تنها آهنگی که بلد است را بیست و پنج سال آزگار روی همین پل نواخته است

تا دوران محکومیتش تمام شود.بتواند برگردد بندرعباس.زنش را ببیند.ببوسدش.بمیرد.


شب شده است.به خانه برگشته ای و هنوز سردت است.

سیگار میکشی و به این فکر میکنی که چرا  این سرما بیرون نمیرود.

محسن باز پریود شده است.

مثل همه وقتهایی که به اصفهان آمده ای.و دارد باز از احترام به جهان حرف میزند.جهانی که از ما قدیمتر است.

جهانی که موقع حرف زدن باهاش یا در موردش باید احترامش را نگه داشت.

وضو گرفته است محسن.

محسنِ وضو گرفته را تا حالا ندیده بودی.

باز میکنی کتابی را که جلدش معلوم نیست.

نوشته است :

"سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخنه میشوم."

قرآن است کتاب.


برچسب‌ها: کتاب قرآن, دیالوگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 7:53 توسط رضا بهرامی |

بهش گفته بودن برو فیسبوک عضو شو.

رفته بود.عضو شده بود..یه دوساعتی چرخیده بود.نوشته بود :"تنهایی چند نفره؟"

یک عالمه هم علامت تعجب گذاشته بود و اومده بود بیرون.دیگه نرقته....

اینجا با "تنهایی یعنی..."شرروع میکنیم و شعر میذاریم.

اول البته شعرو میگیم بعد میذاریم.یعنی اول ترش به تنهایی فکر میکنیم.بعد نگاه میکنیم ببینیم تنهایی کجاست؟کی میشه که یکی تنها میشه."یکی" که البته همیشه تنهاست.بعد فکر میکنیم به این که تنهایی دوتایی هم داریم؟سه تایی؟چندتایی؟بعد هی به خودمون فشار میاریم و استانیسلاوسکی وار!،شش تا سوال مطرح میکنیم ببینیم تنهایی دقیقا چیه؟ کی؟کجا؟چه وقت؟چی؟چرا؟چطور؟

همه این سوالا را میندازیم اول"تنهایی".یکم که جلوتر میریم یاد بکت میا فتیم....دیگه جلوتر نمیریم.یاد کامو میافتیم....دیگه جلوتر نمیریم...ژس واسه چی داریم فکر میکنیم؟..خوب،به این فکر نمیکینم.

به این فکر میکنیم که چطور فقط یه دیالوگ میتونه یه فیلم مزخرف طولانی بد رو به یکی از بهترین فیلمایی که دیدی تبدیل کنه...

وقتی که زنه - مثل همه زنایی که تازه فهمیدن دنیا تو همین خونه و همین بچه و همین آشپزخونه و       همین مرد          خلاصه نمیشه ـ تصمیم میگیره بره.کجا؟خودشم نمیدونه.چون تازه فهمیده آدمها فقط درحال حرکت شبیه به خودشونن.چون تازه فهمیده دنیا بزرگه.فهمیده بزرگی نه یعنی پول،نه یعنی تعداد سلامایی که هرروز بهت میشه،نه یعنی صداهایی بیشتری که بوی اسم تورو داره...بزرگی یعنی "زیادی".

باید توی فرهنگ لغتا این قضیه رو روشن کنن.که هرکلمه ای بستگی به جایی که داره به کار برده میشه،معنی یه کلمه دیگه رو میده.البته اون کلمه رو نباید به کار برد اون جا.مثلا برای توصیف وسعت دنیا نباید گفت "دنیا زیاده".باید همون بزرگی رو به کار برد:"دنیا بزرگه".اما باید دونست که الان این "بزرگی"یعنی زیادی.این معنی نباید فقط با کلمه بزرگی یا زیادی بیان بشه.باید با شکل کلمه "بزرگی" و معنی کلمه "زیادی" کفته بشه.

آره،وقتی زنه تازه بعد از ۳۵ سال سن اینو فهمیده و بادی انداخته تو غبغبش که یعنی من فهمیدم.من حالا فهمیده شدم.و بعد ساکشو بسته و به رسم سفرهای بوداییا خیلیم خلاصه و جمع و جور بسته و رفته.

بعد برای اینکه یک حرفی هم به مردی که غیر از نگاه کردن به او،کار دیگه ای نتونسته انجام بده،گفته باشه. گفته: همه آدمها وقتی خوب شناخته بشن ناامید کنندن...

مرده اما هیچی نگفته.مرده نگفته من توی بیست سالگی اینو فهمیدم.درست وقتی به اندازه کافی شناختمت.مرده نگفته من بادی به غبغب ننداختم از فهمیدن این.نگفته اصلا فهمیدن اینجور چیرا افتخار نیست.

مرده نگفته....فقط نگاه کرده. وبه این فکر کرده که حالا گفتنش فایده ای هم نداره.

به این فکر کرده که تنهایی نه این بودن بی تو.نه یعنی بودن یک جایی که تو نیستی.نه یعنی نداشتن دستات.پاهات یا هرجای مزخرف دیگه ات.تنهایی یعنی فهمیدن چیزایی که تو هنوز برای فهمیدنش زودی.

تنهایی یعنی نگفتن.تنهایی یعنی حرفایی که همیشه برای گفتنشون زوده.تنهایی یعنی دونستن جای ارزشمندترین گنجایی که میتونه وجود داشته باشه.ولی استفاده نکردن ازشون.نتوستن،یعنی تنهایی.نگفتن جای این گنجها یعنی تنهایی.نگفتن نتونستن یعنی تنهایی.

تنهایی یعنی فهمیدن ارزش نفهمیدن.تنهایی یعنی فهمیدن اینکه این درک(ارزش نفهمیدن)فقط از راه فهمدینه که بدست میاد.

تنهایی یعنی جاده ای که نیست...دور دستهای جاده ای که نیست.آبادی ای که توی دوردستهای این جاده چراغاش روشنه...

تنهایی یعنی باد.یعنی لحظه ای که باد درس میشه.یعنی بودن درست در مرزی که اختلاف فشارها به همدیگه میرسن.درست اونجایی که باد درست میشه.تنهایی یعنی نسیمی که کنار چشمه ای وسط یه آبادی به صورتت میخوره.صدای بچه هایی که توی کوچه های آبادی دارن دنبال هم میکنن.بوی نونی که معلوم نیست از تنور کدوم خونه داره میاد.تنهایی یعنی دونستن اینکه کدوم راهه که تورو به این آبادی آورده.

تنهایی یعنی نگاه کردن به دوردستهای جاده ای که نیست.برای آرزوی احساس کردن اول نسیم دنیا توی آبادی ای که نیست.

الغرض...

با این شروع کنین و شما هم بنویسین:

"تنهایی یعنی..."

البته شعر اگر باشه بهتره.کوتاه اگر باشه بهترتره.

 


برچسب‌ها: تنهایی چند نفره
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 4:35 توسط رضا بهرامی |

البته این کاملا واضح ومبرهن است که انتظار دوستی از کسی که همه تلاشش را مصروف دشمن نبودن میکند،انتظاری نابجا و نا منصفانه است.

والبته.....

البته....اصلا ولش کن.بگذار حالا که میشود نوشت کمی ممنتو بازی درآورد...

یا "خیانت "**بازی.

مینشستیم دور اتاق.اتاق اگر بود که تنگ و تاریک میشد همیشه و میلولیدیم توی هم و گاهی دوصف تشکیل میدادیم برای خواندن قرآن.بعدها البته دیگر کله بزرگهای ده توی جلسات شرکت نمیکردند.میرفتند پی زن وبچه هاشان و زمینشان و آبشان و زندگیشان...ما بودیم یک مشت آدم بیکار که فقط به صرف جمع شدن قانونی و مورد تایید میتوانستیم یک "گروه"داشته باشیم."گروه" را آن موقع نمیدانستیم یعنی چه.آنموقع حتی نمیدانستیم چرا بودن توی یک جمع خوب است.چرا تعلق داشتن به یک جایی مفید است.آنموقع خیلی چیزها نمیدانستیم.فقط این را میدانستیم که باید پنج شنبه شبها برویم قرآنی.حتی "دوست نداشتیم"برویم قرآنی،"باید"میرفتیم.آنموقع نمیدانستیم چرا باید؟نمیدانستیم بودن توی یک جایی که به آدم یک کاری برای انجام دادن بدهد،لازم است.یک جایی که به آدم بگوید.این جای کار مال توست.آنجایش مال فلانی و بهمانی.و اگر هرکدامتان کارتان را درست انجام ندهید قضیه مالیده است.نمیدانستیم انجام دادن یک کار خیلی خیلی بزرگ:راه انداختن یک جلسه قرآنی،"کاملا رسمی و به تایید همه اهالی ده"،چرا حالمان را خوب میکند.نمیفهمیدیم چطور آن سال سختی دروها کمشده بود.نفهمیدیم چطور تحمل ما موقع خرمن کوبی(چُن)زیاد شده بود.نمیدانستیم آبیاری های شبانه،ترسناک،سردناک،خسته ناک،چطور برایمان از یک شکنجه مدام،به یک "کار" تبدیل شد.فقط فهمیدیم که کارها،کار اند.و کار چیزی است که یک شروع دارد و یک پایان.شروع را میدانستیم.ولی هیچ وقت نمیتوانستیم قبول کنیم که کارها ممکن است تمام شوند.ما انتظار را برای چیزی که دوست داری،نمیدانستیم.فقط دیدیم زندگی برایمان گذرنده تر شده است.فقط دیدیم که همین پنج شنبه شبها(همین یک روز معمولی هفته که تا قبل از جلسات قرآنی هم پنج شنبه شب بود)،چقدر میتواند فرق کند وقتی یک چیزی از تو،تویش است.چقدر میتواند بفرقاند همه چیزت را وقتی این فرصت را داری که انتظار چیزی که دوستش داری رابکشی...

*

حالا میفهمم چطور وقتی یارو شازدو کوچولو را مینوشته این کلمات را پیدا کرده....او هم احتمالا دست برده حلق ساعت شنی اش را گرفته و برای مدتی حداقل برگشته توی شنهای ریخته اش و ممنتو بازی در آورده است.بله او هم حتما جلسات قرآنی اش را توی دهشان برای خودش یادآوری میکرده است.

*
عرض میکردم.پنج شنبه شبها ما میتوانستیم برویم و یک کاری را برای خودمان انجام بدهیم.یک "کار"ی،که از شروع و پایانش اطمینان داشتیم.کاری که میتوانستیم منتظرش باشیم....

 ما تازه اهلی شده بودیم.....

....

____________

خیانت**نمایشنامه ای از پینتر با ساختاری برگشتی!

20/7/91


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی, نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 20:40 توسط رضا بهرامی |

بهترین کتابها برای خواندن آنهایی هستند که معانی خود را آنقدر مبهم بیان کرده اند که هیچ ازشان نمیفهمی.

اما به وضوح هرچه تمامتری فهمیده ای که معانی زیبایی در آنها در نهفته است.

شبیه میشوی به یانگ،وقتی که در کودکی اش به خورشید نگاه میکرده است....

*آزمایش یانگ مربوط به نوری است که از دو شکاف باریک می‌گذرد و نوارهای تاریک و روشن را به وجود می‌آورد. قبول این مطلب که چگونه جمع دو نور تاریکی را به وجود می‌آورد به سادگی ممکن نبود ولیکن نتیجه آزمایش یانگ صحت فرضیه موجی بودن نور و پدیده تداخل امواج نور را تایید کرد. یانگ با اندازه گیری فاصله نوارهای تاریک و روشن و نیز فاصله شکاف‌هایی که نور از آن‌ها می‌گذشت طول موج نورهای مرئی را اندازه گرفت.*


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 19:54 توسط رضا بهرامی |

همه شعرها درباره شعرند.

درباره تجربه شکست شعر.

درباره شکست شعر در بیان کردن تجربه رنجی که بیان ناشدنی است.

همه شعرها تجربه رنجی هستند از شکستی که در ناممکن بودن بیان رنج حاصل میشود.رنجی که باید بیان شود.رنجی که بیان ناشدنی است.

تفاوت شعر با نثر فقط در ادعای شعر است مبنی بر تواناییش در بیان کردن بیان نشدنی ها.

و شباهتشان در اینکه هیچ کدام توانایی این کار را ندارند.

شعرها راجع به شعرند.

راجع به این ادعای قشنگ.شعرها راجع به خاطره ی سعادتی هستند در گذشته دور.سعادتی که هرگز نبوده است.

شعرها تجربه دوباره رنجی هستند که از ناتوانی بیان در بیان کردن تجربه های رنج آدمی نشات میگیرد.

ابزار شعرها بیان است.

اولین و آخرین شرط پیروزی یک شعر،شکست آن است.


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک بزرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 0:34 توسط رضا بهرامی |

"یک چیزهایی این زیر نوشته شده که نمیدانمشان اصلا!یعنی مثل تیری است که انداخته ای توی درخت گردوی همسایه برای زدن کلاغی چیزی.که نمیدانی هست یانه.در عوض چیزی که خوب میدانی این است که درست پشت این گردوی تنومند خانه همسایه است و خانه پنجره دارد و کله تاس همسایه دارد و ظرف و ظروف دارد و بچه ی شیرخواره دارد و خلاصه همه شان هم شکستنی.و این را مطمئنی که هست.

الغرض.این نوشته این طوری است برای من. و الان هیچی راجع بهش نمیدانم.تیری است که در کرده ام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد!

کله کسی اگر شکست...همسایه ای آزار شد....شیشه ی پنجره ای خاکشیر شد....یا اصلا نه،صاف خورد توی شکم آن کلاغ  قارقاروی نحس؛بگویید...تیرم را من دیگر نمیبینم.شماها که آنورید،آنور دیوار همسایه اید میدانید به کجا خورده.

بگویید کجا خورد."

1.

بار اول تقصیر الاغ خرمان بود.که از یک پلاستیک جنبان ترسید.انگار یک آدم فضایی دیده باشد.هرچند الاغها نمیدانند آدم فضایی چیست.از بس که خرند......مگر ما میدانیم؟...خوب با اینکه ما الاغهای خری نیستیم،ما هم نمیدانیم آدم فضای چیست.تازه ما حتی توی بودن و نبودنش هم شک داریم واین همه داستان از خودمان در آورده ایم.خوب پس الاغها میدانند آدم فضایی چیست و تازه میدانند تکه پلاستیکی که یک آدم الاغ توی بیابان انداخته است و بی خودی تکان میخورد حتما حامل یک موجود فضایی است.

الغرض.الاغمان موجود فضایی توی پلاستیک لرزان را دید و ترسید و رم کرد.یادم است برادرم یک بری نشسته بود گرده الاغ و من که جلو نشسته بودم همه تلاشم را داشتم میکردم که خر بخت برگشته کمی،فقط کمی به سرعتش اضافه کند.و نمیکیرد.

یک چیز خیلی جالبی که در مورد خرها وجود دارد این است که همه فکر میکنند خرها نمیفهمند.یعنی حتی اگر به کسی بخواهند فحش نفهمی بدهند،خر را مثال میزنند که :خر نفهم!ولی خرها میفهمند.خرها تنها حیواناتی هستند که راه خانه را بعداز یک بار رفتن یاد میگیرند.و یک عالمه چیزهای دیگر راهم،که کلی موجودات خر نفهم دیگر،یاد نمیگیرند.حتی مهندس پور هم به این موضوع اذعان کرد که یکبار توی یک دهی گم شده بودند.یعنی رفته اند گردش اطراف ده.با صاحب یکی از مزارع میروند برای دیدن بیابان.بعد طی یک قضیه ای یارو مجبور میشود برگردد و به مهمانان میگوید شماهم خسته که شدید برگردید.بعد خسته میشوند مهندس پور اینا!میخواهند برگردند نمیدانند از کدام طرفی باید برگردند.سوار خر میشوند و ولش مبکنند تا خودش برود.خر نفهم آنها را صاف میبرد در خانه یارو.آنوقت پسر عموی ما 8،9سال پیش که آمده بودند یعنی دیدنمان،رفته بود توی باغمان برای خودش بچرد.من هم بودم البته.من باید زودتر برمیگشتم.او هم یکساعت بعد برگشت.وقتی به خانه رسید با غرور زایدالوصفی گفت میدانی چیست پسر عمو،بی اینکه از هیچ کدام از اهالی بپرسم تا اینجا آمدم.خودم پیدا کردم.من البته قضیه خر و پیدا کردن راه بعداز یک بار رفتن و چه میدانم اینکه بنده خدا!اینجا خانه عمویت است و تو حداقل سالی دوبار اینجا میایی و اینها را برایش نگفتم.بجایش گفتم.آفرین پسرعمو.تو باهوشترین پسرعمویی هستی که کسی میتواند داشته باشد.

برگردیم سر خر نفهم.

ظهر بود.از لوبیا چیدن برمیگشتیم.لوبیا ها رسیده بودند.بعد که رسیده بودند.خشک شده بودند.بعد که خشک شده بودند داشتند میریختند روی زمین.بوته هادیگر تحمل نگه داشتن پیله ها را نداشتند.پیله تلیکی روی زمین می افتاد و میترکید و این یعنی محصول به فنا.توی این مرحله بود که ما یادمان افتاده بود لوبیاها را باید چید.(.....یک عالمه چیز این وسط جا افتاده....)

چیدن لوبیا هم خودش داستانی دارد.لوبیا از معدود محصولات کشاورزی است که هنوز برای برداشتش ماشینی اختراع نشده(یا شاید هم شده و به ماها نرسیده،شاید هم آنها که محصولات کشاورزی اختراع میکنند اصلا نمیدانند لوبیا هم یک چیزی است که از زمین در میاید و یک محصول کشاورزی است.شاید هم اصلا دلشان نخواسته برای راحت شدن آن دسته از کشاورزان خر نفهمی که محصول به این سختی را پرورش میدهند چیزی درست کنند...الله اعلم.).برای همین هنوز به همان روش سنتی با دست چیده میشود و با کلی زحمت و دردسر.

این طوری است که میروی سر زمین.با همکارانت!که معمولا خانواده ات هستند. برادرت،خواهرت،مادرت، پدرت. کار کشاورزی اینجوری است.خانواده با هم کار میکنند.باهم استراحت میکنند با هم میخورند.البته غیر از باهم کارکردن،بقیه "با هم"ها حالت آرمانی یک زندگی کشاورزی خانوادگی است!همان تصوری که همه توی رویاهایشان از این جور زندگی دارند.حتی همان باهم اول هم کلی تویش شک است.(...اینجا هم یک عالمه چیز دیگر جا می افتد لاجرم...) و یا اگر از اعیان واشراف ده باشی،کارگران روزمزدت.بعد هر کس میرود سر یک "کرَت".(باید یک دایره المعارف با این نام بنویسم،دایره المعارف زندگی روستایی یا دهاتی یا یک چیزی شبیه این)."کرت"یکی از انواع تقسیم بندیهای زمینهای کشاورزی.یعنی هر زمین دارای تعدادی کرت است که در اکثر مواقع همه کرتهای یک زمین یک محصول واحد دارند.این کرت بندی زمین برای آبیاری بهتر انجام میشود.نوشته دارد شبیه به کتابهای دانشگاهی رشته کشاورزی میشود...خوب بشود...آب پخش نمیشود توی همه زمین و به قول قدیمی ها زمین "گزّه گزّه"آب میخورد.(بخوانید جا،به جا،بخوانید لکه به لکه بخوانید چه میدانم همان گزه گزه)به نوبت هر کرت را آب میدهند. تمام  که شد.آب را میبندند به کرت بعدی.این طوری فشار آب توی یک قسمت کوچک از زمین متمرکز میشود و همه آن قسمت سیراب میشود.

هرکس سر کرت خود را باز میکند.یعنی لوبیاهای سرکرت را میچیند و پرت میکند روی قسمت نچیده جلوتر.بعد مینشیند توی قسمت چیده شده و شروع میکند.همینطور یکی یکی از ساقه لوبیاها میگیرد و میکشد ومیچیند و میاندازد 10سانت جلوتر توی قسمت نچیده و الی آخر.حالا محصول مثل یک قالی است که روی دار زمین بافته شده و با چیدن هر ردیف لوبیا،انگار قسمتی از دار بریده میشود و فرش لوله میشود سر هم.آن پایین فقط ساقه های لوبیاست و این بالا بوته ها،برگها.که در هم "گیشگیده شده اند"(بخوانید تنیده شده اند).ساقه ها درست عین پای مرغ.درست مثل عکسی از زاویه دید یک بچه توی یک پیاده روی شلوغ در کشوری که اجازه میدهد زنهایش دامن تا روی زانو بپوشند و حتی این اجازه را میدهد که زیر دامن چیزی غیر از شرت نداشته باشند.یک عالمه پای مرغ که باید یکی یکی از توی خاک بکشی بیرون و پرت کنی روی کپه ی بوته ها.لوله کنی فرش لوبیا را و جلو بروی و به اندازه کافی که سنگین شد،جداش کنی از بقیه فرش و یک "بافه" در بیاوری و...همین.همه این کارها یعنی اینکه حدود یک متر مربع از یک زمین مثلا بیست هزار متر مربعی را چیده ای.برداشت کرده ای.

"بافه"دیگر خداییش توضیح ندارد.بافه همان کپه است که حتی شهریها هم میدانند چیست.کلی هم توی شعرها موقع توصیف موهای محبوب کاربرد دارد و استفاده شده.آنجا که میگوید مثلا "بافه موهایت".واگر یک شهری ای نداند بافه چیست یعنی واقعا دهاتی است!آنقدر دهاتی است که حتی یک شعر که موهای معشوق را به بافه تشبیه کرده باشد هم نخوانده.و اصلا چه معنی دارد من برای شهریهای دهاتی ای که نمیدانند بافه ای که ما توی دهاتمان به یک کپه علف-که قرار است خوراک گاو گوسفند شود-میگوییم،همان است که آن شاعران بزرگ برای مجیز معشوق گفتنشان بکار میبرده اند؟(بعضی جمله ها چقدر توی هم گیشگیده میشوند!انگار یک بافه کلمه را ریخته باشی روی هم و معلوم نباشد کدام کلمه فاعل کدام جمله است و کدام کلمه قرار است خوراک گاو بشود و ...)

دعوا نکنیم.ما همه شهریای متمدنی هستیم که اصلا دلمان نمیخواهد با این دهاتی های کون نشور "چلنج کنیم".بخوانید "کله برویم".

خلاصه داشتیم از یک نصفه روز خسته کننده برداشت لوبیا برمی گشتیم.ظهر بود.داغ بود.دور بود زمین تا خانه و ما خسته بودیم و دلمان میخواست خر  برود.خر زودتر برود...و خر نمیرفت.دیگر داشت زخم میشد پس گردنش از بس چوب را چلانده بودم توی چربی های زیر یالش.یک خورده سرعت داد به رفتنش و من خوشحال ازینکه توانسته ام خواسته ام را به یک خر نفهم بفهمانم.لحظه ای برگشتم برادرم را نگاه کنم که دیدم مرکبمان یک تکانهای عجیبی خورد و اینرسی مان را به هم زد و ترمز ناگهانی اش ما را با کله از شیشه جلو به بیرون پرت کرد.تکان ها درست مثل تکانهای هواپیما بود موقع فرود.هرچند ما هنوز سوار هواپیما نشده ایم اما حدس میزنیم که مسافران هواپیما هم موقع فرود تکانهایی شبیه به آنچه ما پانزده  شانزده سال پیش روی گرده خرمان حس کردیم،حس میکنند.و البته ازین تجربه مشترک،کلی هم به خود میبالیم.(.....پانزده شانزده سال شد؟........چقدر چیزها این وسط برای همیشه جا افتاد.....)

برای اینکه با سر زمین نخورم دستم را حایل بدنم کردم و ترق....شکست.

دستم را دیم که از ساعد شکست و درست یک زاویه قائمه تشکیل داد.نمیدانستم دست آدم میتواند علاوه بر مستقیم بودن،کج هم بشود.(این دسته کجه،به دسته موتورش میگفت آن دزد عیار توی "اسب حیوان نجیبی است...همینجوری!).توی بهت این کشف بودم که برادرم به سرعت آمد و دستم را با یک تکان از انحرافش برگرداند و به راه راست هدایتش کرد دوباره و...ترق.باز شکست.ولی راست شد.این دوتا "ترق"توی دلم آشوبی به پا کرده بودم که اصلا نمیدانستم باید چکار کنم.اینجور تجربه ها درست مثل اولین تجربه های عشقی آدم است.مثل تجربه مرگ.مثل آن لحظه ای  که کریستف کلمب تازه فهمید اینجا که آمده است هند نیست،آمریکاست(هرچند هیچ وقت نفهمید،خر نفهم)یعنی تو چیزی را توی خودت حس میکنی که قبلا حتی از وجودش هم اطلاعی نداشتی.مثل وقتی که اولین بار دست دختری را میگری.(/یا پسری را!متنها همه مرداند.....همینجوری)مثل وقتی که برای اولین بار با دیدن یک نفر،بالا تنه ات،از دیافراگم به بالا،میریزد توی شکمت.درست این را حس میکنی که یک چیزی افتاد.یک چیزی از یک جایی افتاد یک جای دیگر.و تو نمیدانستی که چیزهایی که بالای پرده دیافراگم هستند میتوانند بیافتند توی شکم.و اینجوری بود حالت من.یک اتفاقی افتاده بود که نمیدانستم چیست.

یک چیزهایی هستند که معلوم نمیشود چی هستند هیچوقت.یک چیزهایی که ترس نیستند،درد نیستند،گرم یا سرد نیستند،یک چیزهایی هستند که همیشه ما را ترغیب میکنند به ادامه دادن.که حتما یک چیز دیگری هست که من تا حالا درکش نکرده ام.یک تجربه ای که کلا فرق میکند با این زندگی.با این هوا.با این همیشه.

یادم است توی یکی از همین "همیشه" هایم بودم.وطولانی شده بود دیگر و داشت نگران کننده میشد(مثل این همیشه تازه ای که دیگر از نگران کنندگی به رد است...همینجوری).تقریبا چیزی نمیخوردم.و تحقیقا چیزی نمیگفتم و بیشتر ترجیح میدادم بخوابم تا بیدار باشم.انقدر که نمیدانستم کی خوابیده ام.کجا بوده که خوابیده ام و چرا مثلا الان توی اتوبوس دارم بیدار میشوم.

یک روز همینطوری بیدار شدم.اطراف را نگاه کردم.خوشبختانه توی خانه بودم.بیشتر نگاه کردم.خانه خودمان نبود.کف اتاق خوابیده بودم و یک عکسهایی به دیوار بود که نمیشناختم.صدای ریختن آب از یک جایی می آمد.بعد دیگر صدا نیامد.صدای باز شدن یک در آمد.بعد صداهایی شبیه راه رفتن یک موش توی جوب ساعت سه نصفه شب آمد.تقریبا هشیار شده بودم که دیدم یک جانور در قد و قواره آدم از در اتاق تو آمد.یک جانور بی نقص که آن لحظه میتوانستم به عنوان یک الهه بپرستمش.پاهایی قوی داشت.پاهایی که کاملا "پا" بودند.شکم داشت.مو داشت روی تنش.یک سینه پهن داشت.یک جفت دست که بی هیچ نقصی"دست"بودند.و البته آلت جنسی داشت.آلتی که آنهم کاملا "آلت" بود.من جانور جدیدی را به چشم های خودم میدیدم.

آدم را آنوقت بود که کشف کردم.آدم را بی لباس.آدم را لخت.همانطوری که بدنیا می آید.همانطوری که از دنیا میرود.همان طوری که همیشه هست.بی آنکه کسی به صرافت "همینطوری "بودنش افتاده باشد.آدم را که فقط فکر نمیکند.فقط حرف نمیزند.

درست مثل یک خرس،یا یک دلفین یا چه میدانم یک پلنگ.وقتی که توی باغ وحش نگاهش میکنی و میخواهی بدانی این است؟همان پلنگی که همیشه میگویند اینجوری است؟این همان خرسی است که این همه ترس باید داشته باشد؟

و من دیدم.آن آدم را که این همه ازش حرف میزدند را دیدم.

بعدا هرچقدر همخانه ایم پرسید که آن لحظه چت شده بود؟مگر جن دیده بودی؟نتوانستم برایش توضیح دهم که"چم شده بود".یک چیزی حس کرده بودم.یک حالی شده بودم که با تمام حالهایی که تا آنموقع توی زندگیم شده بودم،فرق میکرد.و همین باعث شد تا از آن"همیشه"نگران کننده بیرون بیایم.خوشحال بودم که هنوز یک عالمه چیز هست که اصلا نمیدانم چی هستند.چه حالی میکنند آدم را.خوشحال بودم ازینکه کشف کرده ام آدمها هنوز کلی احساسات عجیب غریب دارند که حتی اسمی برایش گذاشته نشده.فهمیدم آنجایی که تابحال فکر میکردم هندوستان است،آمریکایی است برای خودش.

تیلیک.ساعت برنارد به کار افتاد و زندگی دوباره جریان پیدا کرد.یادم باشد راجع به این لحظه های"همیشه"یک مقداری روده درازی کنم!عجیب اوقاتی اند.گاهی یک دقیقه بیشتر نیستند اما به اندازه ابدیت درازا دارند.پهنا دارند.اینجور وقتهاست که حس میکنی زندگیت دارد کش می آید.مثلا یک روز از عمرت بوده که به اندازه 6ماه کش آمده.صبح روز سی ام از ماه ششم که بیدار میشوی.تازه حس میکنی یک روز گذشته است.والبته کلی امیدواری که این صبح یک روز جدید باشد.ادامه کش دیروز نباشد.

یارو این جور وقتها میگفت :این کش به درد تنبون کانت میخوره.

سرتان را درد نیاورم دستم شکست.مرا گرفته بود و میکشید به سمت اولین آدمی که دیده بود،برادرم.

میدویدیم.نمیدانم چرا.هیچ چیز نمیفهمیدم.گرم بود فقط دستم.و یک جایی،یک جای دیگر بدنم که هیچ وقت نفهمیدم کجا یود.رسیدیم به آدمها.باور نکردند که دست من شکسته است.خانواده شوهرخاله مان بودند که داشتند جمع میکردند بروند ناهار بخورند.برادر شورهر خاله ام گفت از جا در رفته است حتما.اگر شکسته بود که این اینطور آرام نبود.الان فریادش گوش فلک را هم کر میکرد.و برادرم کلی قسم خورد تا باور کردند و ماشینشان را روشن کردند و من را بردند.فقط لحظه ای که دستم را ول کرد فهمیدم درد دارم.آن لحظه دیدم دستم رفت.دستم بی آنکه من بهش فرمان داده باشم،رفت.افتاد.و انگار یک لشکر مورچه همه استخوانهای بدنم را در همان لحظه گاز میزدند.خودم دوباره گرفتمش.دوباره داغ شد.مورچه ها ول کردند.رفیتم در خانه دایی مامدسن-بخوانید محمد حسن-میگفتند او در جا انداختن اعضای دررفته مهارت دارد.دایی دور مادرم میشد.چای آوردند.همه خوردند و چای من سرد شد.حتی اگر بهترین نوشیدنی دنیا را هم آن موقع جلویم میگذاشتند خاطره یک گاز مورچه ها اجازه نمیداد نگاهش  هم بکنم.شوهر خاله با خنده ای که حاکی از عدم باورش بود هنوز،روبه دایی گفت:میگه دسم اشکسّه.(میگوید دستم شکسته).دایی مامدسن هم لبخندی زد و پدرانه مرا به پیش خود خواند.بلند شدم.مورچه ها بیدار شدند ولی کسی گاز نگرفت.جلویش نشستم.شوهر خاله گفت:از جا در رفته گمونم.گفت دستت را ول کن ببینم.گفتم مورچه ها دایی.گاز مورچه.نگفتم این را.آرام انگشتان دست راستم را که دور ساعد چپم حلقه کرده بودم باز کردم.دستم هنوز توی دستم بود که مورچه ها تبدیل شدند به موش.به موشهایی با دندانهای بزرگ.به موشهایی قحطی زده ای که استخوانهای مرا با پنیر دانمارکی اشتباه گرفته بودند.و تازه آنجا بود که برای اولین بار از درد ضعف کردم.

دایی فهمید.دستم را به آرامی ازم تحویل گرفت.انگار پیشکشی استکان چایی که از توی سینی زنش روز خواستگاری تحویل گرفته باشد.خوشحال بودم ازین که او باور کرده است.تکان کوچکی برای معاینه به دستم داد.تمام اهالی خانه دایی یکهو ریختند توی اتاق.نمیدانستم میتوانم اینطوری هم داد بزنم.

دایی یک روسری خواست از اهل خانه اش و دستم را بست و گفت شکسته است.کار من نیست.ببریدش غینر.آنجا یک شکسته بند خوب هست.

آمدیم.نشستیم توی ماشین شوهر خاله و برگشتیم سمت خانه.توی راه همش من را یک بری نگاه میکرد و با خودش غرغر میکرد.انگار من خواسته بودم که دستم شکسته باشد،نه از جادر رفته.من را مسئول تشخیص اشتباهش میدانست.

آمدیم.مادرم یادم نیست چطوری عکس العمل نشان داد.من عکس العمل مادرم برای صدمه ای که به من رسیده باشد را فقط یکبار یادم است.آنهم وقتی بود که انگشتم لای در حیاط ماند و در را باد محکم به هم کوبیدو شصتم له شد.

انگار در دوره "نشان دادن بردباری"بوده مادرم آن موقع.چون زیاد یادم نمی آید بی تابی کرده باشد برایم.یا دلسوزی خاصی که توی ذهنم مانده باشد.ولی حتما بوده.حتما شبی بوده که من خوابیده ام و بی خبر از دنیا و مافیها خواب هفت پادشاه را میدیده ام ومادرم بالای سرم بیدار مانده است.چه،اگر این طور نباشد که اصلا قصه مزه نمیدهد.موتیفهای احساسی داستان در نمیاید.

انگار قبل از رسید به خانه،توی خانه پدر بزرگ خوابیده بودم...یک چیزهای مبهمی یادم.....نه آن مرتبه دوم بود.

خلاصه.آمدیم.ماردم هم بود.من هم بودم.برادرها نبودند.پدر بود و ...خواهر را هم یادم نمیاید...پدر بود و من بودم و شوهر خاله و.....

یک عواطفی هست که...در همان لحظه که آدم را متاثر میکنند.شاید ترسناک باشند،چه میدانم غصه آور باشد یا هرچی..بعد..بعد از مدتی،مثلا یکی دوسال بعد که نگاهشان میکنی خنده دار میشوند.یا خنده دارهایش،گریه دار.ولی تقریبا همه عواطف وقتی مدت زمان زیادی بر آنها بگذرد به سمت تلخی و غم میل میکنند.درست مثل این نمودارهای "حد".در طول مسیر هزار بار میتواند بالا،پایین شود خنده و گریه دار شود و لی در بینهایت همه شان تبدیل به خاطره خواهند شد.تبدیل به "جوانی کجایی که یادت بخیر"خواهد شد.تبدیل به "اون روزا"خواهند شد.و همه این جمله ها حتی اگر گوینده شان نگوید،یک "آه"مستتر در خود نهفته دارند.

برای همین است که وقتی جماعت بازیگر میخواهند یک جایگزین حسی استفاده کنند برای بازی احساسی شخصیت مورد بازیشان؛میبایست برگردند به تجربه های خودشان.به تجربه های دورودراز خودشان.آنها که دیگر همه تبدیلهایشان انجام شده.مثل عشقی،که حالا دیگر عشق نیست نفرت است.این حس را نمیشود توی یک صحنه عشقی جایگزین احساس شخصیت کنی.میزند نامزد و مامزد را میترکاند و همه را داغان میکند و میکشد و میشود تراژدی.میشود "تیتوس آندرانیکوس".

باید توی یک صحنه نفرت ازش استفاده کنی.توی یک صحنه بو بردن به خیانت.توی یک صحنه اتللویی....

میگفتم.پدر بود و من بودم وشوهر خاله.آن موقع ها هنوز از پدرم میترسیدم.....پدرم البته هیچ وقت مرا نزده بود...نزد...غیر از یکبار فقط.

-ولی آن یکبار هم زد هاا...زد ها....من فقط یادم است که یک چوب دست پدر بود...چوب سالم بود.بعد یکی دوثانیه چیزی نفهمیدم.چیزی ندیدم.فقط داغ شدم....بعد دیدم یک چوب دیگر دستش است.نصف چوب قبلی...دوباره داغ شدم....بعد دیدم یک تکه چوب اندازه "الُّق" دستش(یک تکه چوب ۷،۸سانتی)بلد نبودم فرار کنم!..بعد پدر دیگر هیچی نداشت تا باهاش من را بزند.من هم هنوز فرار نکرده بودم.بابام یکخورده ای هاج و واج من را نگاه کرد.بعد عصبانی شد.نمیدانم از چه!البته من یک کاری کرده بودم که بخاطرش میزدم(جان به این کلمه"میزدم")ولی عصبانیت آخر نمیدانم از چه بود.بعد هم آن الُّق را پرت کرد یک طرفی و رفت.انگار آخر سر خودش فرار کرد.یکی دوساعت بعد تکه های شکسته چوب را و کبودیهای تن وبدنم را پیدا کردم.تازه فهمیدم توی سر من خرد شده آن چوب به آن خوشدستی....-

الغرض.

من بودم.پدر،شوهرخاله...بقیه هم حتما بودند ولی فقط همین ها را یادم می آید.همین دوتا بودند که نگاه میکردند من را مثل یک مجرم.

جرم کرده بودم از بس که دستم شکسته بودم.از بس که خرمان آدم فضایی ها را بهتر از هر دانشمند خر دیگری دیده بود.از بس که دستم از جا در نرفته بود،شکسته بود.از بس که حالا میباید میشدم غوزی بالای بقیه غوزهای پدرم.از بس که غوزهایش شمردنی نبود از بس که زیاد بود ولی نمیدانم چرا من،چرا غوز من،توی آن همه،مثل ریگ توی آش "ترخنه دوغ" پیدا بود.از بس که باز باید خرجی اضافه روی دست خالی پدر میگذاشتم که هیچ وقت یادم نمیاید پر بوده باشد!

خلاصه،چس ناله بس است....

این از همان حس هاست که آنموقع ترس بود. درد نبود.رنج بود.غوز بودن بود بالای آنهمه غوزی که نمیدانم چطور جا شده بودند روی گرده ی پدر و از وقتی یادم می اید بودند آن غوزها و حالا هم که نیستند،جایشان مثل زخمهای هنوز خوب نشده ای،گاهی چرک میکند و عفونی میشود و بوی همه ی آن سالها را دوباره توی خانه میپیچاند و قبرستان میکند خانه را و مهی میگیرد اتاقها را که چشم چشم را نمیبیند و بعد از یکی دوروز تازه میفهمیم مه نبوده،گر مرده بوده است.

این از همان حسهاست که حالا شرم آور شده است دیگر.نه اینکه من شرمم بیاید از آن.خوب از یک بچه ی ۷،۸ساله چه انتظاری میشود داشت؟!نمیشود به اوگفت(هرچند میشود به اوگفت،ولی او خودش نمیتواند به خودش بگوید)که ببم جان.تو وقتی جایی ات آسیب دید باید دردت بیاید.باید همه هم وغمّ ات باشد گریه.باشد اینکه داد بزنی که آی ملت من دردم آمده،بیایید به دادم برسید.باید چشم چشم کنی و بگردی دنبال یک جفت چشم دلسوز.یک جفت دست نازشگر.یک دوسه تا آدم که صاحبت اند.که غم ات را آنها باید بخورند،دردت فقط مال خودت است.که هزار دوزو کلک ببندند برای اینکه یادت برود دستت...که داد نزنی...که حق با توست....که تو بچه ای....

این شرم را من نمیکشم..یعنی من تنها و برای آنموقع ام نمیکشم.برای ادمها شرمم می آید.برای اینکه بچه هایی هستند هنوز که وقتی انگشتتان توی بازی میبرد یا سرشان میشکند یا دستشان یا هرجای دیگرشان؛داد نمیزنند،دردشان نمی اید.میترسند.غم میخورند.نشان پدر ومادرشان نمیدهند.به صاحبشان نمیگویند.نمیدانند که صاحب دارند.نمیدانند که یک بچه که به این دنیا می آید،خودش نیامده.یکی با یکی دیگر خواسته اندش که بیاید!آورده اندش.اسم گذاشته اند رویش.نمیدانند....نمی خواهند غوز شوند بالای غوز.

این شرم را من با همه آن بچه ها،بجای همه پدر مادرها و بجای خودمان میکشیم.

بلند شدیم....مورچه ها...رفتیم "غینر".

فوق العاده بود.من هنوز نمیدانستم غروب یعنی چه.زردی برگهای درختهایی که معلوم نیست مال کی اند را،و آفتابی که معلوم نیست برای چی این رنگی شده،وچرا تا حالا این رنگی نبود را...

فرق نسیم را با باد نمیدانستم.

همیشه یک اتفاقی توی هوا می افتاد که گرما را تبدیل به سرما میکرد.و آن برای ما،یا فقط برای من شاید،باد بود.

خنک بعد از ظهر را توی نیسان شوهر خاله ام،وقتی داشتیم از پایه ی کوه شهباز به سمت روستای غینر میرفتیم،فهمیدم.نسیم را حالیم شد.شاید آن هم باد بوده و من از بس که داغ بوده ام نسیم شده بود...

اما نسیم شده بود...به هر صورت دیگر نسیم بود برای من.

به روستا که رسیدیم شب شده بود.و من اولین بار بود که خانه هایی که ،خانه عمو،دایی، آشنای دور یا نزدیک نبودند را توی شب میدیدم.خانه هایی که مال مردمی غریبه بودند.اسمهای عجیب داشتند.کوچه های عجیب داشتند.خاک کوچه هاشان بوی دیگری میداد.ما را که میدیدند به رسم همه اهالی ده خودمان،دستی بلند نمیکردند.سری تکان نمیدادند.با هم حرف میزدند فقط.انگار مارا نمیدیدند...مسیر کوچه هایشان به یک سمت دیگری بود.زنهایشان یک جور دیگری زن بودند...ما را نه مثل بچه های "حیدر تراب" و پسر حاج علی اکبر،بلکه مثل سه تا مرد که نمیشناسیمشان،میدیدند.سه تا مرد که بالقوه میتوانند غریبه هایی آزارگر باشند.میتوانند ناموس دزد باشند.میتوانند دزد باشند.میتوانند کاسب باشند.یا حتی میتوانند مردهای غریبی باشند که جان میدهند برای دل و دلدلاگی دزدکی.هرچیزی میتوانند باشند....اما هیچ کدامشان نمیتوانند"بچه های حیدر تراب خودمان"یا علی اکبر باشند....

آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم چرا اسم غریب که توی عزاداری ها می آید،زنها گریه شان اوج میگیرد...

غربت را آنجا فهمیدم.


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در جمعه 26 آبان1391ساعت 7:15 توسط رضا بهرامی |

۱.حال همه ما بد است.و این حال بد دارد شبیه یک رمان پلیسی مسخره میشود که از همان چند صفحه اولش میتوانی آخرش را حدس بزنی.یا حداقل شبیه اتفاقی که آخر می افتد را میدانی.و فقط برای این رمان را ادامه میدهی که کتاب دیگری دم دستت نیست و یک عالمه وقت داری و نمیدانی چکارش کنی.انگار که توی یک اتاق سه در چهار زندانی شده باشی به مدت نامعلوم و تنها چیزی که آنجا برای گذراندن وقت داری همین کتاب مزخرف است از یک نویسنده ناشناس و تازه کتاب ترجمه هم هست.و این را میرساند که نه تنها یک آدم با بی استعدادی تمام آنرا نوشته بلکه یک آدم بی استعدادتر فکر کرده که کتاب خوبی است و کلی وقت گذاشته تا ترجمه اش کند.وتازه چنگی هم به دل نمیزند این کتابِ معلوم نیست از کجایِ معلوم نیست کی نوشته ی کی مترجمِ کدام انتشاراتِ اینجا چکار میکند.

به هرحال این تنها چیزی است که هست.

نمیدانم چرا همیشه میرسد به این حرف یا شبیه این حرف که چاره ای غیر ازین نیست.مثل حرف بکت وقتی دلیل نوشتنش را میگوید.یا مثل افسانه سیزیف کامو.

به هرحال این سنگ ماست و میدانیم که با بالا بردنش از کوه رنج تحمل وزنش تمام نمیشود.فقط میتوانیم برای لحظه ای کمر راست کنیم و از آن بالای کوه نگاهی به اطراف بیانمدازیم ودوباره با شجاعت تمام ـبه قول کاموـپایین بیاییم به دنبال سنگ قل خورده تا باز بالا ببریمش.

یک جایی توی یکی از داستانهای چخوف بود انگار یک چیزی شبیه همین میگفت.

توی یکی از داستانهای سه گانه اش.مردی لای جلد بود انگار،شاید هم درباره عشق.جمله جالبی بود که بلافاصله یاد یکی از جمله های نیچه انداختم و به سرعت پرتم کرد توی یکی از صحنه های فایت کلاب و دوباره دیشب توی اتللو پیدایش کردم.که این البته باز تاییدی است بر این که آدمها آن چیزهایی که میخواهند ببینند را میبینند.میخواهند بشنوند را میشنوند.میخواهند فکر کنند را فکر میکنند.

خوب پس میشود این جوری فکر کرد که ته داستان را ما میدانیم.اما میخوانیمش چون چاره ای غیر از آن نداریم.و حالا که چاره ای جز دنبال کردنش نداریم میتوانیم شجاعانه به خواندن ادامه دهیم و منتظر  فرصتی بمانیم برای جرواجر کردن کتاب.وحتی اگر دستمان رسید نویسنده و مترجم با هم.

۲.دیروز توی مترو یک آقای ظاهرالصلاح بیست و سه چهارساله بلند شد و صندلیش را به من تعارف کرد.و این یعنی یا من سنم را نمیدانم.یا قیافه ام غلط اندازاست(چقدر غلط بیاندازد؟۵سال،۱۰ سال،۲۰ سال.یعنی یک آدم بیست و سه چهارساله بلند میشود وجایش را به یک آدم چها و چند ساله میدهد؟)

۳.توی این ده روز اخیر این چهارمین بار است که بعضی از دوستان کمابیش صمیمی ام(این را برای حد آشنایی میگویم)توی خیابانی دانشگاهی جایی مرا دیده اند و با خوف و رجای بسیار پرسیده اند:آقا ببخشید این سوالو میکنم،اسم شما بهرامی نیست؟رضا بهرامی؟

عادت کرده بودم.یعنی سه چهار سالی هست به این عادت کرده ام که هر سه چهار ماه یکبار دوستانم نشناسندم.برای همین خیلی مهم نبود برایم.اما انگار قضیه دارد جدی میشود.

۳.یک جایی توی یکی از کتابهای آناگاوالدا اگر اشتباه نکنم،یک خانومی دارد از توی خیابان رد میشود بعد یک آقایی هم دارد رد میشود.بعد آنها به هم نگاه مبکنند بعد انگار هردوتایشان دلشان میخواهد یک چیزی بگویند.بعد خانومه نمیگوید.آقاهه میگوید.خلاصه سرتان را درد نیاورم.با هم حرف میزنند و آقاهه از خانومه میخواهد فردا بروند باهم توی کافه ای که میشناسد و چیزی بخورند.خانومه میگوید خوب ما که تازه هنوز ده دقیقه هم نشده همدیگر را دیده ایم...شما یک دلیل بیاورید برای آمدن فردای من.چرا باید بیایم؟

بعد آقاهه دست خانومه را میگیرد و به صورت دو روز نتراشیده اش میکشد و میگوید این آمدن شما حداقل کاری که انجام میدهد این است که دلیلی میشود برای تراشیدن این صورت زمخت..خانومه هم یک لبخند ملیحی میزند و فردایش توی کافه هم را میبینند و پس فردایش هم اصلا به ما مربوط نیست که توی زندگی خصوصی مردم سرک بکشیم.

الغرض،میترسیم دست یکی را بگیریم ببریم سمت صورتمان،تا آرنج توی ریشهایمان گم شود.

۴."حکایت قاعده مثل حکایت عشق است.قلبی جوان واله دختری جوان شده و همه ساعات روز خود را کنار او میگذراند و همه دارایی اش را هم در این راه نثار میکند که هرلحظه به دلدارش بگوید که یکسره شیدای اوست.حال فرض کنید ادیبی فاضل یا مردی صاحب منصب می آید و میگوید ای جوان محترم،عاشق باشید اما به شیوه ای انسانی.ساعت های روزتان را تقسیم کنید.بخشی را صرف کار بفرمایید و بخشی را هم که ساعات فراغت شماست،وقف این دختر خانم.دارایی تان را هم دستمایه قرارش بدهید و به کارش بزنید و از مازاد سود آن -چشم بخیل کور- برایش هدیه ای بخرید،آن هم نه هرروز.بلکه مثلا به مناسبت زادروزش و یا روزهای مقدس و غیره.حال اگر این انسان بگوید چشم،ما یک جوان به دردبخور خواهیم داشت و خود من به هر شاهی توصیه خواهم کرد که در دیوانداری اش شغلی برای او در نظر بگیرد.منتها اگر این جوان عاشق است،دیگری چیزی از عشقش به جا نمی ماند،واگر هنرمند است چیزی از هنرش."

*رنج های ورتر جوان/گوته/محمود حدادی

حرف حتما باید آدرس داشته باشد.و البته از یک آدم دیگر.اگر خارجی باشد چه بهتر.فیلسوف یا ادیب باشد باز بهتر.حالا فرض کن من این حرف را گفته باشم خودم زده ام.نه فقط نقل به مضمون،کلمه به کلمه اش را توی یک تماس تلفنی با برادرم.مگر کسی گوش میکند؟مگر مهم است اصلا.اما تو بگذارش توی گیومه و تهش هم چسان فسانش کن و بگو حضرت شامخ هگل.مردم بی اینکه بفهمند چی هست،حتی با غلط املایی در دوثانیه ازش اس ام اس میسازند و ...برای چی؟جدی؟

دقت کرده اید دیگر هیچ کس مثل آدم حرف نمیزند.مثل خودش حرف نمیزند.همه حرفهای تلویزیونی میزنند.یا اگر خیلی روشنفکر باشند اس ام اس هایشان را از حفظ میخوانند.

خدا میداند توی صف اتوبوس دانشگاه ایستاده بودیم دو نفر آدم،دانشجو،فوق لیسانس،داشتند مثل پینگ پونگ هی برای هم از جمله های قصاری که بلد بودند به سمت هم شلیک میکردند.بعد نوبت آن یکی میشد و بی آنکه هیچ ربطی به هیچ چیز داشته باشد یک حدیث از نیچه میگفت.بعد آن یکی از شکسپیر فکت می آورد راجع به اینکه ما همه بازیگریم.آنوقت آن یکی از برایان تریسی!!!که آقا قورباغه ات را قورت بده یعنی چی.

۵.گاهی وقتها فکر میکنم حرف زدن یادم رفته.و نوشتن حتی.گاهی وقتها دلم میخواهد ببندم همه چیز را بگذارم کنار وبروم دونده بشوم.

۶.فرض بفرمایید دقیقه ۸۹ است.جام جهانی است.فینال است.و شما دروازه بان تیم ملی کشور خودتان.کشور خودتان نه البته.یعنی بگذارید اینجوری فرض کنیم که شما به یک معجزه ای توانسته اید تابعیت یک کشور جام جهانی بروی فینال برس را بگیرید.و از قضا دارید توی دروازه تیم ملی آن کشور انجام وظیفه میکنید.حالا بهتر شد.....

+یک یارویی آمده است پیشمان امشب و  دارد برای خودش آهنگهای قدیمی گوش میکند.ما هم یعنی حالمان خراب است و یک جوری نشسته ایم سیگار میکشیم که طرف فکر کند کشتی هایمان غرق شده.و ما با خیال راحت بی اینکه کسی بفهمد داریم آهنگهای در پیت قدیمی گوش میکنیم و حال میکنیم.بعداز مدتها دلمان خواسته شعر بگوییم....ولی نمیشود.آدمی که کشتی هایش غرق شده نمینویسد.فقط سیگار میکشد.آنهم یک جوری که هیچ کس نفهمد دارد از آهنگهای قدیمی درپیت لذت میبرد+

۶ را ولش کن.حوصله داستان گفتن و نتیجه اخلاقی گرفتن ندارم...

۷."ویلهم بگذار صادقانه بگویم که سوگند خورده ام اگر دختری را دوست داشتم و حق خود دانستمش،شده جانم را هم بگذارم،نباید با کسی جز من برقصد.تو که حرف مرا میفهمی؟"

*رنج های ورتر جوان

8.یک یارویی پیشمان است که هیچ چیز خاصی ندارد.هیچ چیزش جالب نیست.فقط یک آدمی است که خودش است.حرف که میزند حرفهای خودش را میزند.فکرهای خودش را میگوید.یارویی که پیشمان است بعداز مدتها ما را به دیدار یک آدم که خودش است امیدوار کرده است.

9.دلم خواسته یک شعر برای دستمال دزدمونا بگویم...

10."من از آن ساعت که او از من دزدید و به کام دل گذراند،چه خبر داشتم؟نه دیدم و نه بدان اندیشه کردم؛از آن رنجی به من نرسید.دیشب خوش خوابیدم.آسوده و شاد بودم.بر لبانش از بوسه های کاسیو نشانی نیافتم.آه!کسی را که دزد زده است و نیازی بدانچه از او ربوده اند ندارد،بگذار تا بی خبر بماند و چنان باشد که گویی هیچ مالش را نبده اند"

اتللوی مغربی/ترجمه زیبای م.به آذین

"آه. بهتر میدانم وزغی باشم در هوای نمناک سیاه چالی بسر برم تا اینکه بگذارم گوشه ای از آنچه دوست میدارم برای تمتع دیگران باقی گذارم."

اتللو

11.          "شعرهایمان رفیق"

شعرهایمان رفیق،

بوی گه گرفته اند هیچ حواست هست؟

مرد شعرهایمان خسته،

زن شعرهایمان هرزه است.

شعرهایمان...

#

مثلا من،

دلم خواسته بود از هر سه نفری که میشناسم

یکی را بکشم،

جر بدهم،

بسوزانم.

وتو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست

که من،

"یکی از همان سه نفر" تو هستم.

مثلا من دلم خواسته با یکی از هر سه دختری که میشناسم بخوابم،

و تو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست که با هر سه شان قبل از من....

شعرهایمان....

#

شعرهایمان رفیق،

بوی نارنجکی را میدهد که قراراست

توی دستهای یک ناشی بترکد.

و آهو،رفیق

توی شعرهایمان.....

تُف،

میبینی؟

خیس کرده اند واژه ها توی شعرمان خودشان را،

انگار یهودیان مسافری که تازه از مقصد قطارشان مطلع شده اند.

دستمال دزدمونا ست،

گم شده یک جایی توی شعرهای ما.

بی آنکه کاسیو بوده باشیم.

شعرهایمان رفیق

ساختمان متروکه ای که توی هر اتاقش

مردی خسته،عقده هایش را در زنی گم شده قِی میکند.

ساختمانی که روزگاری تئاتری با شکوه بوده است.

دیوارهایی که آجر به آجرش  بو میدهد...

شعرهایمان رفیق...

لاشه ای نیم خورده از شکاری شاهی،

آهویی که تیر خورده است.

فرار کرده است.

افتاده است،تنها مرده است.

لاشه ی نیم خورده ی آهوی زیبایی که بو میدهد.

کرم دارد.

جای دندان کفتار دارد.

آهوی زیبایی بی یک پا،

با نصف کتف.

و چشمهایی که سهم کلاغها بوده است.

شعرهای زیبایمان رفیق...

همه آنچه داشتیم...

همه آنچه روزی در فکر داشتنش بودیم.

از کدام واژه است،

این بو از کجاست،

رفیق....؟

۴/۸/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1391ساعت 1:11 توسط رضا بهرامی |

ما دلمان میخواهد یکی باشد که یک وقتهایی بنشیند کنارمان.ما هنوز هم خیلی چیزها را نمیدانیم...

ما هنوز هم دلمان میخواهد قنج برود دلمان برای بچه ای که توی بغل پدرش میبینیم...خیلی چیزها...

ما هنوز هم فکر میکنیم عشق مثل لحظه ای است که دلت میخواهد شعر بگویی..لحظه ای که یک چیز به تو حمله میکند.لحظه ای که انگار  دنیا با ساعت برنارد رویای همه بچه هایی که آن برنامه  را دیده اند و هنوز گاهی فکرش را میکنند؛می ایستد و یکهو فقط یک صدای تالاپ تالاپ است که از سکوت کره زمین شنیده میشود...

ما هنوز گاهی خوابهایی میبینیم که دلمان نمیخواهد ببینیم...

ما هنوز گاهی وقتها داستانی چیزی میخوانیم و فکر میکنیم بالاخره یک روز همه چیز درست میشود همانطور که مادر گفته بود...همانطور که مادر همیشه میگوید.بی اینکه ما پرسیده باشیم مگر خراب است؟بی اینکه ما چیزی گفته باشیم...ما هنوز خیلی چیزها هست که دلمان میخواهد بدانیم....

ما هنوز هم دلمان میخواهد بز بودیم.یا گاو.ما هنوز هم نمیدانیم همین حالایش بزتریم،یا وقتی که واقعا بز باشیم...ما خیلی چیزها هست که نمیدانیم...

ما هنوز یک وقتهایی لال میشویم....یک وقتهایی نمیشنویم...یک وقتهایی حرف نه به گوشمان نه به خرجمان نه به هبچ کجای دیگرمان نمیرود...

ما هنوز هم گاهی که توی خیابان راه میرویم به این فکر میکنیم که توی خیابان داریم چکار میکنیم؟!و این سوال را کاملا جدی از خودمان میپرسیم...ما هنوز هم بیشتر وقتها نمیدانیم توی خیابان چکار میکنیم...

ما هنوز هم فکر میکنیم آدم باید راه برود...

ما هنوز هم فکر میکنیم یک جایی یک چیزی هست که باید پیدایش کنیم....ما نمیدانیم کجاست.نمیدانیم چیست...ما خیلی چیزها هست که نمیدانیم...

ما یکوقت با خودمان یک قرار سفت گذاشتیم..همان وقتی بود که چمن بود.سایه درختی که نبود روی ما بود.ویک چیزهایی توی هوا بود که انگار بهار بود.ما با خودمان یک قرار سخت گذاشتیم یک وقتی...

ما هنوز هم گاهی به این فکر میکنیم که چقدر باید باشیم تا بس باشیم.

ما هنوز هم توی دلمان یک احمد کوچولو داریم که شیرین زبان است......آخ که شیرین زبان است......

ما هنوز هم گاهی به این فکر میکنیم که چطور وقتی بعداز ماهی سالی خانه خواهرمان میرفتیم بچه هایش کیف میکردند.میپریدند روی سرو کولمان و ما میشدیم بالاخره اسب آنها یا الاغشان یا بزشان حتی.میرفتند.میامند....ما هنوز هم گاهی به این فکر میکنیم که چرا آن وقتها از خانه که میخواستیم برویم گریه میکردند بچه ها...

ما هنوز هم فکر میکنیم یک احمد کوچولویی یک جایی در ما هست که دلش میخواهد مردم را بخنداند.که دلش قنج میرود که مردم را بخنداند...که مادرش بخندد از بس که این بچه شیطان است...که وای....

ما هنوز  هم فکر میکنیم دلمان میخواهد بابای یکی باشیم........بابای یکی که بهمان بگوید بابا......

ما هنوز هم فکر میکنیم دلمان یک جاهای دست نخورده ای دارد که میشود امیدوارش بود...

ما هنوز هم فکر میکنیم یک روز دنیا خوب میشود...ما نمیدانیم کجای دنیا خراب است...ما میدانیم که با لنز تار نمیشود عکس قشنگ انداخت...ما خیلی چیزها هست که نمیدانیم...

ما فکر میکنیم آدم خوبی هستیم.با این که حس میکنیم نیستیم.و به قول آن یارو "این را همچون تبی که خون به رگم خشک میکند،احساس کرده ام".ما فکر میکنیم که اگر آدم،آدم خوبی باشد؛حتما یک نفر دیگر غیر از مادرش باید این را به او گفته باشد....

ما فکر میکنیم که دنیا یک روز سهمیه بندی شده...همه چیزش کپنی بوده است...یک روز همه توی صف بوده اند.آنها که زودتر آمده اند خیلی چیزها را گرفته اند...خیلی چیزها باد کرده روی دست کپن فروش.آنوقت آنها که دیرتر آمده اند کپنهای باد کرده را ارث برده اند....

ما گاهی وقت ها فقط دلمان میخواهد بنویسیم.نه اینکه دلمان بخواهد نویسنده باشیم(خیلی وقت پیش دلمان میخواست..حالا دلمان چندشش میشود)نه،دلمان میخواهد یک جور دیگری با یک چیز دیگری توی یک فضای دیگری حرف بزنیم.ما فکر میکنیم باید برای هر آدمی یک زبان خاص وجود داشته باشد.یک قلم خاص.یک دهان خاص و یک جفت گوش خاص.

ما هنوز بعضی وقتها فکر میکنیم آدمیم...ما هنوز فکر میکنیم ناسلامتی آدمیم...

ما گاهی وقتها برای خودمان عشوه خرکی میریزیم...گاهی وقتها بدجور به خودمان کنایه میزنیم...بد دل خودمان را میشکنیم...ما خیلی کم با هم آشتی میکنیم....ما هنوز خیلی چیزها را نمیدانیم....

ما یکبار تعریف کرده ایم توی یک تلفن هرجایی برای یک جفت گوش هرجایی که کی با خودمان آشتی کرده ایم...که چقدر سخت بوده است دل خودمان را بدست بیاوریم....که چقدر آدم بد قلقی هستیم...

برای همین انتظار نداریم از کسی که قلق ما دستش بیاید.که دلش بخواهد که بتواند دلمان را بدست بیاورد...

ما یک روز فریاد زده ایم پشت یک گوشی تلفن شخصی...

ما هنوز دلمان میخواهد زندگی کنیم....

ما میفهمیم....ما فکر نمیکنیم...نمی اندیشم...ما حتی حس نمیکنیم....ما فقط گاهی میفهمیم....ما یک روز یک قطره آب را که از سقف اتاقمان میریخت فهمیدیم...

ما یک روز یک کفشدزوک را فهمیدیم....

ما فهمیدیم یکبار..فهمیدیم که یک شب چقدر میتواند طولانی باشد ...

و خدا میداند که فهمیدیم...حتی بدتر از تبی که خون به رگمان خشک کرده بود...

ما یک روز،روز را فهمیدیم...

کفش را فهمیدیم...

ما جان را فقط یکبار فهمیده ایم....

ما خیلی چیزها را هنوز نفهمیده ایم...

ما زیاد پیش میاید که حس میکینیم الان میتوانیم یک چیزی را یک کسی را یک جایی را بفهمیم....

ما هنوز هم فکر میکنیم که عشق مثل لحظه ای است که آدم فکر میکند "حالاست که میتوانم یک چیز خوب بنویسم.یک شعر.داستان..هرچی...فقط یک قلم کاغذ به من بدهید".....ما هنوز هم فکر میکنیم بعضی وقتها اگر یک کاغذ فهمیده بداند کی و کجا باید باشد،قلم خوبی هستیم برای شعر گفتن....ما خیلی چیزها را هنوز نمیدانیم....

شعرهای زیادی بوده اند که ما ننوشته ایم.....

ما میدانیم که اخلاق گندی داریم....

ما هنوز هم تعجب میکنیم که با این اخلاق گندمان چرا هنوز با بعضی ها میتوانیم حرف بزنیم.چرا بعضی ها هنوز هم با ماحرف میزنند...مگر ما اخلاقمان گند نیست......؟

بیشتر این وقتها است که ما با خودمان دعوایمان میشود....سر هیچ و پوچ قهر میکنیم با خودمان.دلمان میخواهد تنها باشیم.اما هرکجا که میرویم خودمان هم هست....

ما خسته میشویم بعضی وقتها...ما دلمان میخواهد فقط با یک استکان چای خستگی در کنیم....

ما زیاد دلمان قنج رفته برای یک قوری چای که یکی فقط برای یکی دیگر درست کرده باشد.که بخورد.که خستگیش در برود...

ما میداینم وقتی خوب نیستیم نباید با کسی حرف بزنیم...نباید حرف خوب نیست بزنیم....ما میدانیم که آدمی که خوب نیست غلط میکند به بقیه آدمها بگوید من خوب نیستم،فقط برای اینکه خوب شود...اما خیلی چیزها هست که ما نمیدانیم.....

ما....من و احمد کوچولو قدیمترها فکر میکردیم که .....ما یادمان میاید که قدیمترها کمتر فکر میکردیم..ما چرا چیزهای خوب یادمان نمیاید؟!

ما چرا یادمان نمیاید تنها باری را که پدرمان زیر بالشمان پول گذاشته بود وقتی از خواب بیدار شدیم؟

ما چرا یادمان نمی آید تنها باری که پدرمان را بغل کردیم از بس که گم شده بودیم توی شهر و فردایش پیدا شدیم توی خیابان عمه....

ما چرا یادمان نمیاید؟چرا ما یادمان نمی اید؟؟؟؟؟

چرا ما یادمان نمیاید وقتی که توی اتاق متروک طبقه بالای پسر دایی مان اینا،با یک توپ دست ساز و یک جفت راکت چقدر خوشحال بودیم؟

ما چرا یادمان نمیاید وقتی برای اولین بار گفته بودیم :"دلپذیر".بی آنکه حواسمان باشد که این کلمه ادبی تر از آن است که بتواند توی پیاده روی یک خیابان شلوغ گفته شود...چرا یادمان نمیاید که چون هیچ کلمه دیگری برای وصف آن حالمان پیدا نکرده بودیم....

ما چرا یادمان نمیاید وقتی توی تاکسی نشسته بودیم برای اولین بار باهم و سعی میکردیم به هم نخوریم.....چرا یادمان نمیاید که به هم خوردیم....و دیگر سعی نکردیم....

ما هنوز هم با خودمان مینشینیم و فکر میکنیم بالاخره درست میشود...همانطور که مادر همیشه میگوید...همانطور که خودمان یکبار گفته ایم....

ما گاهی وقتها یاد صحنه ای از یک فیلم می افتیم که...صحنه ای که یکی مجبور میشود به بچه اش به زنش،بگوید:همه چیز درست میشود....در حالیکه میداند نمی شود.درحالیکه بچه اش،زنش،هم میدانند نمیشود...

ما میفهمیم بعضی حرفها چقدر گفتنشان سخت است....

ما ولی خیلی چیزها هست که نمیدانیم...که نمیفهمیم....

 ۲۶/۶/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1391ساعت 2:25 توسط رضا بهرامی |

یک نفر امروز توی مترو رقصید.همینطوری یکهو از روی صندلیش بلند شد دستهایش را برد بالا .چرخ و نیم چرخی به کمرش داد و شروع کرد.اولش کمی سرخ و سفید شد.انگار توی عروسی پسر خاله ای،دختر عمه ای چیزی باشد و بزرگ مجلس همینطوری به خنده ازو خواهش کرده باشد که برای شادباش این دو نوگل نو شکفته،او هم به سهم خودش دستی بیافشاند.و گیر کرده باشد توی رودربایستی و نگفته بلد نیست برقصد.بلد هم نبود انگار.هی چرخید و قر انداخت به کمرش و شانه اش را تکان تکان داد و رقصید.چند دقیقه ای مردم نگاهش کردند.دخترهای نشسته تنگ پسرها هم چند باری زیر گوش پسر چیزی گفتند و نگاهی بهش کردند و نخودی خندیدند.بعد عادی شد.مثل گداهای چندش ناک و متاثر کننده ای که وقتی برای بار سوم یا چهارم میبینیشان که قیافه عوض کرده اند و رویه اشان را برای گدایی تغییر داده اند وتو دیگر دلت نمیخواهد در راه رضای خدا-فقط برای اینکه زودتر دست از سرت بر دارند و مجبور نباشی دیگر آن صحنه های رقت آور را تحمل کنی-کمکی بهشان بکنی.

دیگر کسی در راه رضای خدا نگاهش نکرد.نخندید.زیر گوش کسی چیزی نگفت.فقط گاهی که توی ایستگاه مسافر تازه ای وارد میشد نگاهی میکرد و بعد که حال و هوای بقیه مسافران را میدید با خودش میگفت خوب این هم راه جدید گدایی.و سرش را کج میکرد ویک هندزفری اگر داشت به گوشش میگذاشت و اگرنه میرفت گوشه ای کز میکرد و به کارهای فردایش فکر میکرد.یا کارهایی که امروزش که باز هم نرسیده انجامشان بدهد.

اما یارو گدا نبود.یارو فقط میرقصید.انگار که با کسی شرط بسته باشد که از ایستگاه فلان تا ایستگاه بهمان،یک نفس توی مترو برقصد.

یکبار تعادلش را از دست داد و ولو شد کف قطار.یک بار هم همینطور که داشت میچرخید دستش خورد توی پوز یکی از مسافران و نزدیک بود دعوا شود.سرو ته قضیه را ۴نفر که حوصله سرو صدای بعداز ۱۰ ساعت کار نداشتند،اینجوری هم آوردند که :یارو دیوونه اس.و انگار دیوانه بود یارو.همینطور فقط میرقصید.نه از کسی پول میخواست نه به کسی نگاه میکرد نه شعری میخواند نه حرفی میزد.انگار چیزی هم نمیشنید.انگار یکی از جاسوسهای شوروی باشد که زمان جنگ سرد آموزش دیده بودند و هیپنوتیزم شده بودند.جاسوسهایی که قرار بود بروند توی کشورهای مختلف دنیا و زندگی عادیشان را بکنند تا وقتی که وقتش بشود و یکی یک تلفن مشکوک به دستشان بدهد و بلافاصله بعداز جواب دادن تلفن همان صدای خاص پخش شود و آنها مثل بمبهای عمل نکرده ای که حالا میخواهند عمل کنند،عمل کنند.

اما دیوانه هم نبود یارو.کیف داشت.روزنامه اش را هم هنوز باز نکرده بود.و پلاستیک خریدش نشان میداد که بعلاوه زنش حداقل یک بچه هم توی خانه دارد.

یارو میرقصید.

سه ایستگاه گذشته بودم از مقصدم و با اینکه آخرین قطارو مترو بود نمیخواستم برگردم و تا دیر نشده به قطار برگشت برسم.میخواستم بروم ببینم یارو چه مرگش است.کجا میخواهد برود.کی میاورد بالا از این همه چرخ و واچرخ زدن.کی حواسش میاید سر جایش.کی میفهمد که دارد آبرو ریزی میکند.کی نمیرقصد.

نزدیکیهای ایستگاه آخر بودیم.تقریبا قطار خالی بود و رقصنده ما همچنان داشت یکه تازی میکرد.تک و توک صندلی ها نشسته بودند و منتظر رسیدن به مقاصدشان.یکی دوتا اعتراض را هم جاخالی داد بود یارو و هم چنان داشت دست افشانی میکرد که یک هو ایستاد.لحظه ای نفس تازه کرد.اطرافش را نگاهی انداخت.بعد از پنجره بیرون را دید زد احتمالا برای اینکه بداند کدام ایستگاهیم.دست آخر هم دست چپش را بالا آورد و آستینش را کمی عقب دادو...گفتم حالاست که تیغی چیزی در بیاورد وشاهرگش را هم بزند و گور پدر این دنیا که...نزد.ساعتش را آورد جلوی مچش و خیلی آرام با دست دیگرش صفحه را ثابت نگه داشت تا عقربه ها را ببیند.دید.دوباره نفسی تازه کرد و دست برد یک دستمال کاغذی از جیبش درآورد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.بعد یک دستمال دیگر برای گل وگردنش.بعد یک دیگر برای مچ دستهایش و پشت گوشها و بین شفیدهای سرش. خلاصه خودش را کاملا خشک کرد.آخر سرهم اسپری خوشبو کننده اش از توی کیفش که نمیدانم چرا تا آنوقت کسی به صرافت دزدیدنش نیافتاده بود،درآورد و خودش را خوشبو کرد.ما هم کمی خوشبو شدیم.زنگ ایستگاه به صدا درآمد.در باز شد.یارو که نه دیوانه بود نه گدا بود نه جاسوس و نه توی هیچ رودربایستی ای گیر کرده بود؛کیف و پلاستیک خرید و روزنامه ش را برداشت و رفت بیرون.دوباره زنگ به صدا در آمد و در بسته شد و قطار راه افتاد.

سه ایستگاه مانده بود به آخر خط....مسافرها تعجبشان تمام شده بود از رفتار یارو.

و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر دستمال کاغذی توی جیبهایم دارم.


برچسب‌ها: یعنی که یعنی
+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1391ساعت 0:2 توسط رضا بهرامی |

یک بار یک جایی دوسه متر زیر زمین،داشتم برای یکی سخنرانی میکردم.والبته همه تلاشم این بود که شبیه سخنرانی نشود حرفهایم.همیشه خودم قبل از هر کس دیگری متوجه میشوم که الان دارم سخنرانی میکنم،یا دارم آدم وار با یکی حرف میزنم.....فرمولش را البته خیلی سال پیش یاد گرفته ام.خیلی خیلی سال پیش....از شوخی گذشته خیلی سال میشود ها!بگیر 8،9سال پیش.تازه بلد شده بودم قران کم غلط بخوانم.به تشویق مادر و نمیدانم یک چیزهای دیگری که نفهمیدم چه بود!(فقط میدانم که دوست داشتم بین همه بچه هایی که توی یک جمع بزرگترانه شرکت میکردند هی اسم من برده بشود و هی تقدیرو تمجیدم کنند و هی ...چه میدانم.هی میخواستم "من باشم"،حالا که فکر میکنم البته نمیدانم چطور شد که اینطور شد.یعنی من نخواسته بودم.از اولش نمیدانستم.اینجوری شده شدم.خوب 6،7ساله بچه از کجا میداند توی دوره قرآن خوانی،بین بزرگترها قرآن خواندن بهتر است یا رفتن مثل بچه ی آدم توی کوچه خاک بازی کردن و شکستن کله بچه همسایه؟نمیداند.نمیدانستم...اوووووووَه چقدر چیز یادم آمد....)الغرض رفته بودم خانه عباس کر برای جلسه قرآنی.با یکی دوتا از هم محله ایها قرار میگذاشتیم برویم که برگشتنی خودمان را خیس نکنیم تا خانه از ترس کوچه های تاریک و سایه هایی که هنوز هم که هنوز است نفهمیدم آخر مال چی بود،کی بود.هرچند رفتنی هم کم ترس نداشت.ولی هنوز سرشب بود و سگها آمدن دزد را زیاد احتمال نمیدادند ومیشد با یک نیمچه خوشبینی ازین سر ده تا آن سرش را سوت زنان و زمزمه کنان گز کرد.

میرفتیم.مینشستیم مثل بچه های آقا گوشه ای و باز میکردیم قرآن سنگینمان را و اگر رحلی هم داشیتم زیرش پهن میکردیم و اگر نه دولا میشدیم روی کتاب و خط میبردیم با چشم.شروع میکرد اول یکی از بزرگترهای مجلس که اللهم صل علااااااا محمد و آل محمد.و این صلوات یک لحن خاصی داشت گفتنش که یعنی بعداز من شما صلوات بفرستید و همه رمز و راز این خواهش ظریف،توی آن کشش نا محسوس الف علااااا بود که بعد از یکی دوبار گفتن و گوش دادن دستت میامد.

بعد از صلواتِِ جمع،شروع میکرد.حالا یا حاج علی اکبر بود یا رحم خدا بود یا عزت بودیا صاحبخانه یا یکی از این کله بزرگهای آن موقع مثل جمشید احمدعلی یا مجتبای...مجتبای کی بود...؟چاق بود باباش،ته ریش داشت همیشه مثل همه مردهای ده.یک دختر عقب مانده داشتند که هروقت میرفتند بهزیستی محلات،فردایش حتما مادرش خانه ما بود و ما هیچ وقت نمیفهمیدیم چرا باید برویم بازی کنیم یا چرا مادر انقدر مهربان میشد که پول میداد تا بستنی ای چیزی بخریم...فقط  وقتی بر میگشتیم،رفته بود آن زن عینکی و چشمهای مارد قرمز بود و فین فین نفس میکشید و بعد از مدتها میبوسیدمان....

الغرض.یکی شروع میکرد به خواندن که اعوذو بالله من الشیطان الرجیم.و ما چند بچه ای که آنجا توی آن جمع بویدم،همیشه بعداز این اعوذو بالله بی اینکه به هم نگاه کنیم،میدانستیم که اگر سر بلند کنیم از روی خط قرآن خنده مان میگیرد و سفت میچسبیدم به اولین اعوذوباللهی که پیدا میکردیم و امیدوار بودیم سوره را درست آورده باشیم.و این بخاطر آن بچه چاقی بود که تازه خانه شان را از تهران آورده بودند ده و اولین ختم قرآن را برگزار کرده بودند و اصرار داشتند که پسرشان،یعنی همان چاقه،شروع کننده ختم باشد.و او  قرآن را باز کرده بود و سرخ شده بود(یا لپ هایش قرمز بود همیشه،نمیدانستیم)و یک جایی از قرآن را باز کرده بود و گویا سوره سختی هم بهش افتاده بود و شروع کرده بود:اعوذو بیسمی الله الرحمن الرحیم.و ما خندیده بودیم و او اینبار حتما سرخ شده بود و به جمع نگاه کرده بود و در رفته بود.مثل اولین گلی که توی راهنمایی،وقتی دروازه بان بهترین تیم مدرسه شده بودم و به فجیع ترین شکل ممکن خوردم و سرخ شدم و وسط بازی در رفتم!

خلاصه همیشه اولین اعوذو بالله برای ما حکم همان پسر سرخ چاق اشتباه را داشت.و چقدر خندیدن توی یک جلسه قرآنی بد بود و گناه داشت و سنگ میکرد آدمها را و.....واااااااای.

عجب....همیشه فکر میکردم که میتوانم یک روز بنشینم و شروع کنم به نوشتن و هرچه یادم میاید"پروست "وار بنویسم و ببینم میشود پیدا کرد این زمانهای از دست رفته را  یانه.

هنوز هم فکر میکنم میتوانم!

ما نشسته بودیم سر جایمان صمٌ بکم تا نوبتمان شود و جیک هم نمیتوانستیم بزنیم و حوصله مان سر میرفت از بس هی به آوازی که ما هنوز بلد نبودیم و به زبانی که هنوز نمیفهمیدیم(فقط میخواندیم)،و از کتابی که فقط میدانستیم"خیلی خوب است"برایمان میخواندند و نوبت ما نمیشد.عوض کردن نوبت هم فرمول خاصی داشت.یکی که در واقع رئیس جلسه بود و همیشه یا جمشید امدعلی بود یا مجتبای نمیدانم کی....جانی.هان یادم آمد.جانی.اسم یارو جانی بود.و من این اسم را توی فیلمها فقط شنیده بودم وقتی یکی میخواست به دیگری فحش ناموسی بدهد،دوبله اش میشد این:کثافتِ جانی!یک زنی همیشه این را به مردی که ما توی فیلم خیلی دوستش داشتیم میگفت.بعدتر شد غلامِ جانی و ما هنوز نمیدانستیم جانی یعنی چی.از شما چه پنهان هنوز هم نمیدانیم.شاید مثلا از جان آمده یعنی عزیز،جانی....نمیدانم...فرمول این بود که اگر قاری آدم ظاهر الصلاحی بود،پیری بود،پیشکسوتی بود،میخواند خودش تا خسته شود و کسی جسارت نمیکرد که نوبت را به بعدی بدهاند.انگار که لوله وافور یا سیخ تریاک باشد.چسبیده به لبی،ساقی.

اگر کسی بود هم سن و سال خودشان یا کمی کم ارج و قرب تر فرمول به اجرا گذاشته میشد.یکی از  آقایان عظام،حدس میزد که خوب این دیگر بس اش است و آیه بعدی باید نوبت عوض شود.آنوقت موقع خواندن آیه بعدی با قاری همراه میشد و تا آخر آیه با او میخواند و لحن قاری را کشان کشان با کش و قوسهایی که به لحن خودش میداد شبیه والضّاااالین آخوندها توی نماز جماعت صبح میکرد و این یعنی دیگر خلاص و بعدش حتما صدق الله العلی العظیم است و رکوع و اگر خدا بخواهد تا دقایقی دیگر میرویم که بخوابیم!!

قاری هم حساب کار دستش میامد و زیاد چموشی نمیکرد و دهنه میداد و نوبت عوض میشد.ولی اگر کسی پا توی کفش بزرگی میکرد وجسارتی به پیشکسوتی توی رد کردن نوبت میکرد.یا مثلا یکی توی جلسه بود که با رییس جلسه خرده حسابی داشت و حالا نوبتش سرآمده بود ورییس یک آیه همرایش کرده بود و دهنه نداده بود....وای.اوضاعی میشد مثل دقیقه 95 توی بازی ایران واسترالیا سال 98.خون خون ملت را میخورد و یارو آیه بعدیش را هم شروع کرده بود.یکی دوتا آیه فرجه میدادند به طرف که وفورش بنشیند و از خر شیطان پایین بیاید و رد کند آن سیخ وامانده را.بعد دوباره رییس که مجتبی بود یا جمشید آیه ای را همراهی میکرد و امیدوار که طرف کش ندهد دیگر قضیه را و به احترام قرآن و جلسه بگذارد بقیه مردم هم ثواب کنند.گاهی خداداد گل مساوی را میزد.گاهی هم میباختیم و دست از پا درازتر منتظر میشدیم تا طرف خودش بیخیال شود و بگذارد ما هم به جام جهانی برویم.

اگر جای خوبی نشسته بودیم خوب زود نوبتمان میشد و میخواندیم و بعد هم به خیال راحت میرفتیم توی فکر و بیخیال خط بردن و چشم لغزاندن توی صفحات میشدیم.

اما وای به روزی که بد جا نشسته بودیم.گاهی پیش میامد شروع کننده جلسه درست کنارمان نشسته بود و میشد ما نفر دوم باشیم اگر سمت ما بچرخد و نفر آخر،اگر سمت رقیب.که تقریبا  همیشه سمت دیگر میرفت و ما مجبور بودیم تا آخرین آیه ای که آن شب خوانده میشد را دنبال کنیم و این سخت بود.ولی به امید آخر کار که قرار بود ما را هم جزو آدم بزرگها بیاوند و مثل آنها برایمان چایی تعارف کنند و شیرینی یا میوه  ای جلویمان بگیرند؛تحمل کردنی میشد.

به احترام قرآن بالاخره میامدیم جزو آدمیزاد.وجلوی ما همان چایی را میگرفتند که جلوی فلان پیرمرد 70 ساله یا بهمان یاروی چارشانه که ما همیشه آرزو داشتیم بزرگ که شدیم قد او زور داشته باشیم.

یادم هست اول کار میخواسته ام چه بگویم،اما انگار دارد دوباره از نوشتن خوشم می اید.شاید به همین بهانه ادامه دادمش....


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1391ساعت 2:35 توسط رضا بهرامی |

به شانه های تو خو گرفته ام

آنچنان که ایگناسیو   به ساعت پنج عصر

شهید* غلامرضا بروسان

ــــــــــــــــــــ

هرکس  فقط یک شعر توی عمرش گفته باشد،وآن شعر همین باشد که آن بالا نوشته شده؛وبعد بمیرد.به هر علتی که مرده باشد،شهید است....و نپندارید که شهیدان مرده اند....

 


برچسب‌ها: غلامرضا بروسان
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1391ساعت 0:8 توسط رضا بهرامی |

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق  گوید راه  هست و  رفته ام  من  بارها


برچسب‌ها: ملّا
+ نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1391ساعت 1:18 توسط رضا بهرامی |

یک وقتهایی یک چیزهایی را نمیفهمیم.

یک وقتهایی که باید یک چیزهایی را بدانیم،نمیدانیم.بعدنش میدانیم.

یک وفتهایی کلی چیزها هست که نباید بدانیم،و دانسته ایم.

یک چیرهایی هست که همیشه میخواهیم بدانیم.این همیشه،تا همیشه ادامه داشته است.

یک وقتهایی هست که تا همیشه ادامه دارد.یک وقتهایی که کش آمده اند.یک وقتهایی که خاصیت ارتجاعیشان به اندازه طول تاریخ بشر است.

یک وقتهایی هست که...اصلا نیست.فکر کرده ایم که هست.که بوده است.

یک چیزهایی هست که اصلا نبوده است.

انجام دادن کاری درست در زمانی درست و مکانی درست......

یک حرفهایی هست که نمیشود فهمیدشان.یعنی فاکتورهای مختلفی برای فهمیدنشان نیاز است.نه فقط قطر کتابهایی که خوانده ای.نه فقط حجم مسکنهایی که برای دردهات خورده ای.نه فقط تعداد آدمهایی که بوسیده ای،قهر کرده ای،کشته ای.فاکتورهایی که در لحظه ای خاص از تاریخ،در مکانی خاص از جغرافیا،توی فضا معلق اند.اسمش را بگذار انرژی.اسمش را بگذار دژاوو.اسمش را بگذار ابهام.اسمش را بگذار مغناطیس.بگذار میدان الکترونی.بگذار هرچه که به دهنت می آید.اصلا اسمی برایش نگذار.هیچ فرقی نمیکند.چه بگذاری اسمی رویش چه نگذاری.هست.

برای هر کسی هم یک جور هست.مثل آنزیمها!که نقاط فعالشان فقط با یک نوع آمینو اسید خاص جفت میشود و عمل میکند.انگار که قفل و کلید.

بودن توی زمان درست و.....ولش کن اصلا.

اصلا اینها را نمیخواستم بگویم.میخواستم بگویم یک وقتی بود که نمی فهمیدم چرا لورکا آنجا که بهش گفته اند:"ننویس.تو فقط ننویس،ولت میکنیم بروی."؛نگفته است چشم غلط کردم.وبعد که در رفت دوباره شروع کند بنویسد.ک ون لق آنها.ک ون لق قول...قول به کی؟به یک مشت مزدور نفهم تبر به دست؟

یک وقتهایی یک چیزهایی را آدم نمیداند.و هیچ کاری هم نمیشود کرد.

شده است بعضی وقتها جایی نشسته ام.یا دارم رد میشوم.یکی را میبینم که دارد خودش را جرواجر میکند تا چیزی را به دیگری بگوید.نه که بفهماند.فقط بگوید.سرخ میشود سبز میشود آبی میشود تا یک چیزی را که میداند.فهمیده.به یکی دیگر بگوید.شده است که این جور وقتها دلم بخواهد بروم جلو و بگویم:میدانم.من میفهمم تو چه میخواهی بگو.ولی از من هم نخواه که برایت بگویم آن چیست.فقط این را بدان که من هم مبفهمم.آرام شو که تنها نیستی.آرام شو.

وقتهایی هست که یک چیزی بر تو حلول کرده است.یک چیزی انگار زیر پوستت رفته است.یک چیزی را انگار نفس کشیده ای و مثل سرطان همه خونت را آلوده خودش کرده است.چیزی که نمیدانی چیست.فقط میدانی هست.فقط میدانی که دچار چیزی شده ای...که دچار شده ای.

"دوچار" میگویند کسی است که از شش جهت(۲و۴)گیر افتاده است.بسته شده است.قفل شده است.

نمیدانی چیست و نمیتوانی هم بگویی به کسی که چیست.فقط میدانی که هست.حاضری زندگیت را سر حرفت بگذاری که هست.که ایها الناس،هست یک چیزی هست که نمیدانم چیست.

اینجور وقتها شده کسی که پیشم بیاید و فقط گریه کند و برود.و من فهمیده ام که "دوچار"است.و بی اینکه هیچ صنمی با من داشته باشد،فقط به این دلیل که فهمیده ام،انگارکه شده ام برادرش.اعتماد کرده.سرش را گذاشته سیر گریه کرده و رفته است.بعدا هم حتی هیچ کدام به روی خودمان نیاورده ایم که همچین اتفاقی افتاده است.گاهی حتی نشناخته ایم هم را،دیگر.

بوده اند آدمهایی که من هم مطیعشان شده ام.که فهمیده ام دچاریتم را میفهمند.مثل همان پیرمردی که بعداز۷۰ سال عمر با عزت!رفته بود توی بیابانهای ورامین سیر بکارد.و بعداز بی بارانی آن سال،نتوانسته بود توی صورت زنش نگاه کند....بله بوده اند.مثل همان مردی که توی دفتر کارش کلوچه های دستپخت زنش را موقع افطاری،با منِ بی روزه قسمت میکرد.و از رفتن و ماندن میگفت و... دیگر نمیگفت وتو میفهمیدی که بله مسئله اینست.

این جور وقتها اما اگز دچار باشی خدایی ناکرده ونباشد کسی که بفهمی فهمیده است،جان میدهی.

درست عین وقتی که بختک رویت افتاده باشد.انگار که خواب باشی.انگار که جادوگری آمده باشد و به گاوی تبدیلت کرده باشد.بعد فرستاده باشدت خانه تان.بروی و ببینی کسی انگارمتجه نمیشود.هیچ کس حس نمیکند اتفاقی افتاده. بعد تصمیم میگری یقه یک نفر رابگیری و یک شاخ بزنی توی شکمش.بعد هم یک ماااغ بکشی تا همه بفهمند که بابا یارو گاو شده.نگاه کنید.یارو دیگر آن یاروی سابق نیست.گاو شده.

این کار را میکنی.یک ماااغ میکشی.اما طرف انگار گوشهایش سنگین است.ماغ دیگری میکشی.طرف میاید و با تو شروع میکند به حرف زند.جواب هر ماااغی را که میکشی خیلی خونسردانه میدهد.به زبان آدمی زادی.و تازه متوجه میشوی که ماااغ تو،مثل صدای ناقوسی که توی کلیسا میپیچد؛توی خودت میپیچد.دیگران آن را نشنیده اند.نمیشنوند.انگار بیرون از تو،این ماغ،ترجمه میشود به همان زبان آدمیزادی.همان حرفهابی معمولی ات را میشوند.

ترست بر میدارد.ناقوسی که اعلام مرگ کسی را کرده است.بیرون کلیسا نشانه عروسی زوجی جوان میشود....

این بدترین نوع ترس است.انگار که کرگردن شده باشی.

بعضی چیزها هست که آدم نمیفهمد.

انگار که سوسک شده باشی توی اتاق خوابت.

بعضی جیزها هست که به اندازه طول تاریخ،خاصیت کش آمدن دارند.


برچسب‌ها: چیز
+ نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1391ساعت 1:39 توسط رضا بهرامی |

خیلی وقت است که اینجوری هستیم....

وقتی که لحظه ای حالت خوب میشود.یکجوری میشوی که انگار دلت میخواهد اولین کسی را که میبینی ببوسی.بپرستی.دلت میخواهد توی خیابان لای ماشنها پرواز کنی.دلت چای میخواهد به تبرک دست مادر.دلت یک چوب میخواهد که اندازه بازی بچگی هات باشد.اندازه همان چوبی که پسر همسایه با آن گوسفندشان را ناخواسته کشت.پسری که دیوانه شد.مرد.دلت میخواهد بروی یک جایی یک آسمان بی دست خر پیدا کنی و  بازی کردن یک تکه ابر را در بینهایت نقش لذت ببری.

وقتی که نشسته ای.صبح.اول صبح.اول اول صبح.انقدر اول صبح که انگار اولین صبح زمین است به چشم بشر.روی صخره ای توی کوه.و با اینکه فندکت هم توی راه شکسته است،اصلا حسرت این را نمیخوری که طلوع اولین صبح بشر را بدون سیگار نظّاره میکنی.

وقتهایی که انگار عارض میشود چیزی بیشتر از همه خودت،به خودت.و بوضوح اضافه هاش را میبینی که از دوروبرت سرریز میکند.وقتهایی که میشوی....

خیلی وقت است که توی این اوقات اگر کسی ازمان بپرسد چطوری؟هیچ جوابی پیدا نمیکنیم که بدهیم....حتی دروغ...

حتی دروغ....

خدا میداند که حتی دروغ....

که نمیدانیم بدیم یا خوبیم یا چطوریم....

که نمیتوانیم حرف بزنیم.....

ولی مجبوریم...

که نمیتوانیم بگوییم آدمِ شده دیگر هیچ چیزی آن بیرون ندارد.همه اش میشود همه اش.کمی،کسری نیست.زیادی نیست.همه چیز موبه مو همانطور است که باید باشد.دیگر چیزی برای بیان کردن نیست.ابزاری هم برای بیان آن چیزِ نبوده نیست.ودلیلی برای بیان آن "نبوده"........و همه اینها هست به اضافه اجبار به بیان.

خیلی وقت است که اینجوری شده ایم.

و تازه میفهمیم.یارو چه میگفته است وقتی از آرزو حرف میزده است.و فاصله.ورنج.و رنجی که بدلیل همین فاصله آدم با آرزویش دامنگیر میکندش.و فاصله.و "آن" را."لحظه" را.

و این نخ همیشه گم شده که دانه کرده است لحظه ها را به هم؛تسبیح.

اینجور وقتها است فقط که لحظه را میفهمیم.که میفهمیم.که شعور میشویم.اینجور وقتهاست که میشویم...

کم  است همیشه اینجور وقتها.آنقدر که نمیشود به خاطر سپردشان.نمیشود خوردشان دل سیر.به مزمزه ای تمام میشود.

و ناشناخته میماند برای همیشه....همیشه ای که تا کشف لحظه ی بعد ادامه پیدا میکند.

اینجور لحظه هاست که همه چیزمان را حاضریم بدهیم تا کش بیاید.اینجور لحظه هاست که انگار مزه پوست شکلاتی لیسیده شده توسط  پسر همسایه ای که دوست داشته بودی باشی ؛را میدهد.

خیلی وقت است که حال خودمان را نمیدانیم.

وقتهایی که مجبوریم....

مجبوریم برویم بالای درختی که نیست.و توی دریایی که نبود،از شر کوسه های نداشته اش در امان باشیم.

و هیچ همزبانی هم پیدا نمیشود که این را مجبور نشویم با لهجه ترکی برایش بگوییم که:

مجبورم.میفهمی؟مجبور!

 


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 2:37 توسط رضا بهرامی |

کار پاکان را قیاس از خود نگیر

گرچه باشد در نوشتن شیر و شیر

*

و اینکه :

تشویش وقت پیر مغان می دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر میکنند

(اینجا البته نه کسی پیر است نه کسی سالک،فقط شعرهایی که دارد همینجوری به ذهنم میاید را مینویسم)

و:

دلا چنان معاش کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

(اینجا ایضا کسی به فرشته و دعا کاری ندارد.همینطور به لایف استایل!بقیه ملت.عرض کردم که،شعرها خودشان دارند یادم میایند...)

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب(اسم منو یادش رفته تو لیستش بذاره!)

چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

*همچنین:

امشبم گذشت و کسی مارو نکشت...!

*ایضا:

این سو کشان با ناخوشان،آن سو کشانم با خوشان

یا بشکند یا بگذرد کشتی در این گردابها

*همینطور:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما(منظور از ما،شاعر است که حافظ میباشد.....چقدر خوب است که همه چیز را توضیح بدهی)سبکباران ساحلها

(و تازه این سبکباران ساحلها،اونایین که به ساحل رسیدن و از بیم موج و شب تاریک و...به سلامت گذشتن!نه اینکه هنوز راه نیافتاده باشند........معنی پارودی را دوباره باید نگاه کنم!)

*

این را یادم نرود:

خوب آره که خیابونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه

واسه همینه که از بوغ سگ تا تّین روز این کله پوکّو میگیرم بالا.

*و البته:

زیر این نه آسیا کز خون دل در گردش است

استخوانی آرد میسازیم و نان معلوم نیست

*اینم که:

در من چها قورباغه نروماده

هرروز

           غور غووور میکنند،

که فصل جفتگیری هیچ کدامشان با دیگری مصادف نیست.

*و:

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر میکنند

و:

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تابکجا

و البته این:

از من هزار آمپر جریان میگذرد

این را به هیچ لامپی

نتوانسته ام حتی بگویم.

علی الحساب این ها را نوشتم.اینجور که پیداست انگار حرف زیاد داریم!!

میرنیم.علی الحسابها اینجا باشند گرو تا سر فرصت حرفهایمان را هم بزنیم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1391ساعت 19:24 توسط رضا بهرامی |

از دماغم آوردند فیلم به این خوبی را،این همه خردسال و زن و پیر ونوزاد گدا.

بله..بله...ولی پس چرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست؟آنوقت آن دوست فرهیخته و هنرمند ما توی نامه یعنی اداری اش،میگوید:به نظر من هنر به شدت شخصی است.مگر میشود آخه آقاجان.کدام شخص،کدام هنر؟کدام شخصیت؟مگر وقتی از انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر داری پیاده میایی و هر دوسه متر یک گدا میبنی،شخصیتت همراه تو نیست؟ (گدا هم نیستند...یارو زنه بچه اش را بغل کرده بود با سرو وضع مناسب حتی،یک ساعت مچی دستش گرفته بود و هرکس رد میشد آرام و با کلی خجالت میپرسید ساعت میخرین آقا؟)شخصیت آدم که فقط موقع خلق اثر هنری اش کنارش نیست که.همیشه همانجاست.نمیشود از خیابان پانزده خرداد رد بشوی و از مُثل افلاطونی حرف بزنی که.میشود؟

 

یاد آن شب افتادم که داشتیم میامدیم به سمت خانه.یکی را دیدیم توی سیاهی،کنج دیوار وستون یک مغازه،کنار پیاده رو دراز کشیده است.سیامک همینطوری گفت:میبینی؟من هم بی حواس گفتم آره خوب.مدتی گذشت و رد شدیم ازش.پرسیدم مگه کی بود؟گفت:میشناسیش.بعد هم هرچه پرسیدم تا خانه نگفت که نگفت.آنموقع البته نمیدانستم گاهی وقتها سیامک همینجوری یک چیزی میپراند و انقدر خودش جدی اش میگیرد که قضیه کاملا جدی به نظر میرسد.رسیدیم خانه.شام را هم خوردیم اما دلم آرام نمیگرفت.آخر آنموقع انقدر آدمها و رفقای عجیب وغریب داشتم ودورم بودند که این فرض که یکی شان همینجوری دلش خواسته شب راکنار پیاده رو بخوابد،فرض غریبی نبود.حتی این فرض که احتمالا یکی شان مجبور شده آنجا بخوابد هم حتی.رفتم دوباره توی خیابان.نزدیک یارو شدم.عاقله مردی بود.اما هنوز توی تاریکی درست نمیتوانستم تشخیص بدهم.جلوتر رفتم.از صدای پایم حرکتی کرد.بعدش هم دوباره غلتی زد و به آن پهلو خوابید.انگار که به این جور صداهای پا عادت داشته باشد.گفتم هی عمو؟عمو باتوام.بیدار شد و زاغ شد توی چشمهایم.گفت ها.دیدم نمیشناسمش اما هنوز هم حرف سیامک توی گوشم بود و رفقای عجیب اطرافم در خاطرم وسیاهی شب،رازآلود.نمیدانستم چه باید بگویم.ترسیدم.گفتم حالا بلند میشود و دوتا کشیده میخواباند توی گوشم که چرا از خواب ناز بیدارش کرده ام.خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم:اینجا چرا خوابیدی؟ترسید بنده خدا.فکر کرد از اماکنی جایی هستم.شروع کرد بی هوا همینطور کلمات را بی هیچ ترتیب منطقی از دهانش پرتاب کردن:من دیپلم دارم.حسینعلی..باقری اسم خیابون..برادرام...یکیش توی توحید میخوابه..اسم خیابون باقریه ..مدرک ..ایناها دیپلم...اون یکی تو مسجد یزدخواستی هاس...دلم سوخت برایش.گفتم نترس.چیزی خوردی؟گفت این مسجده..حاجی محمدی..یه وقتایی یه چیزی میاره.گفتم امشبم آورده گفت نه.چی خوردی پس؟نون..ایناها..پلاستیک نون خشکهایش را نشانم داد.یکسری حرفهای دیگری هم راجع به این که مالک اصلی آن منطقه و خیابان او برادرانش است-7برادر بودند که همه گدایی میکردند-و اسم خیابان به خاطر نام فامیل آنهاست که باقری شده است وازین چیزها.گفتم چی میخوری برم برات بگیرم؟گفت پنیر.نونا خشکن.پنیر نرمش میکنه.نگاهش کردم.رفتم یک مغازه شبانه روزی پیدا کردم یک سری چیز میز خریدم آوردم گذاشتم کنارش.برگشتم خانه.به سیامک گفتم:چی میگفتی پس این که آشنا نبود.سیامک هم انگار بغ کرده بود.یک گوشه نشسته بود و با همان سنگینی بی تخفیف بار اولی که گفته بود،گفت:چرا آشنا بود.میشناختیش...دوباره دلم رفت.اینبار نه بخاطر اینکه ممکن است یارو از دوستان وآشنایانم باشد بخاطر اینکه ممکن است خودم باشم..ممکن است همه دوستها و آشنایانم باشد...دلم آوار شد توی دستهایم.زدم بیرون و هق هق زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی گریه کن.نمیدانم چرا بند هم نمیآمد.یکسالی میشد گریه نکرده بودم.آنهم بعداز آن اشکهای زورکی سر خاک مادربزرگ....تا آخر محسن آمد و نیم ساعت در گوشم وزوز کردو ده دقیقه ای هم بغلم کردوهمان گوشه پیاده رو باهم گریه کردیم تا آرام شدم.....بعدش هم گذشت و گذشت تا چندوقت بعدش که محسن خودکشی کرده بود . کتاب"فرنی وزویی"که از من امانت گرفته بود را کنارش پیدا کرده بودند.هنوز هم خون کنار بعضی صفحاتش پاک نشده.نمرد...رگ را خوب وعمقی زده بود...اما به هر ترتیب که بود نمرد.بعد که گوشی را رسانده بودند دستش توی بیمارستان و من هرچه فحش خواهرومادر که بلد بودم و تا آنوقت به کسی نگفته بودم را بهش گفتم،آرام با همان حال یک آدم از مرگ برگشته گفت:رضا!راستی تویک بغل گریه به من بدهکاری.حالا احتیاجم است.بیا پسش بده.

چطور شد که به این جا رسید نمیدانم.اما فیلم"اسب حیوان نجیبی است"را دیدم امروز.فیلم خوبی بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.راستی قسمتی با عنوان "نامه ها" اضافه کرده ام به موضوعات وبلاگ٬که شاید به زودی...شاید..به زودی چندتا از نامه هایی که اینور وآنور و برای این و آن فرستاده ام(با کمی دخل وتصرف) آنجا بگذارم....شاید.

۲.آن قسمت از موضوعات که عنوانش هست ولی هیچکس تویش نیست را (ختنمچه و مهتابی٬همگنان قارو...)هم امیدوارم به زودی....امیدوارم بزودی تایپ کنم و بگذارم.

۳.زنگ زده ام بعد از یک ماه.میگویم الو؟میگوید رضا؟میگویم سلام.میگوید:ریش گذاشتی؟میگویم نه سبیل دارم.میگوید فقط سبیل؟میگویم نه یک دم گربه هم گذاشته هم زیر لب پایینیم.میگوید من ریش و سبیل گذاشته ام...و میخندد.بعد میگوید چرا زنگ زدی؟خودم میخواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم چون دوسه روز دیگر میخواستم بیایم پیشت.میخواستم یک دفعه ای باشد.بعدش هم میگوید هنوز دارم واحد پاس میکنم.وبلافاصله اضافه میکند:راستی نظریه اجرا ی ریچارد شکنرو حتما بگیر....بعدش هم میگوید چطوری رضا؟حالا من ساکت میشم تو حرف بزن.....

مهم نیست من چه میگویم.

۴.اگر تو نبینی من هم نمی بینمم*

۵.یک قسمت دیگر هم توی موضوعات اضافه کرده ام با عنوان "هایکو".بی هیچ شکی آن جا هایکوهای خوبی که میخوانم را خواهم نوشت!

۶.اینجایم٬

بر تلی از خاکستر*

۷ و ۸ و ۹و۱۰.یه چیز مهم دیگه هم میخواستم بگم.یادم رفت

+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 1:2 توسط رضا بهرامی |

فایده دارد

فایده دارد

فایده دارد

فایده دارد

فایده دارد

 

.

.

گفتنش که ضرر ندارد که!

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 2:52 توسط رضا بهرامی |

مثلا خود من.بله. خود من.همین الان که نشسته ام اینجا تا بنویسم.فکر میکنی برنامه ریزی شده است؟نه.فقط حس کردم-بله حس کردم- که باید یک چیزی بنویسم.حالا اصلا معلوم هم نیست راجع به چی خواهد بود(هرچند خود این حس میداند دارد چکار میکند و به چه سمت خواهد برد این نوشته را.راجع به این "حس" خیلی حرفها میشود زد.وباید زد.شاید بعدا بزنیم).فقط انگار یک لحظه توی کوزه ام را نگاه کردم و یک صداهایی از پدر بزرگها آمد.صداهایی که انگار نه بهزبان سرخپوستی.که به یک زبان آشنا تر بود.اما نفهمیدم.یک دوستی میگفت همیشه بهترین نوشته ها وقتی نوشته میشوند که راجع به چیزهایی اند که نمیدانیمشان.نمی فهمیمشان.حالا تا چه پیش آید....راستی راجع به پدربزرگها نگفته ام برایتان نه؟..اوه چقدر چیزها هست که نگفته ام.....اوه.

یادم میاید یکی از دوستان میپرسید تو اینها یی که مینویسی را همینطور پشت مانیتور نشسته مینویسی یا میروی روی کاغذ مینویسی بعد تایپش میکنی؟نمیدانستم چه باید بگویم.یعنی نمیدانستم چطوری باید بگویم تا آرتیستی تر به نظر بیاید.گفتم بعدا تایپش میکنم.

عرضم همین است.اینکه مثلا تو سرت درد میکند.دیگر بدتراز سردرد که نداریم که!داریم؟نمیخواهی بگویی  که عقب افتادن اجاره خانه و مقروض بودن به هفت هشت ده نفر آدم بیشعور با یک زن ودوتا بچه بدتر از داشتن سردرد است؟!نه.میدانم که تو حداقل انقدر میفهمی که بدانی سردرد خیلی بدتراز این حرفها است.حالا،این سردرد که بدترین چیز توی دنیاست از کجا میاید؟بله ..بله..میدانم.باز شروع نکن از سینوسهای پیشانی گفتن و نورونهای عصبی پرتنش و چه میدانم تغییر فشارخون و این ..شعر ها.اینها مال دکترهاست.ما داریم مثل دوتا آدم عادی حرف میزنیم.دوتا آدم فهمیده.میدانی دلیلش چیست؟این است که دیشب خوب نخوابیده ای.یا  امروز یکی از وعده های غذاییت کمی،فقط کمی دیرو زود شده است.یا خیلی وقت است استخر نرفته ای....نخند.گوش کن.ببند آن فکت را چند دقیقه وگوش کن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 13:33 توسط رضا بهرامی |

بیا...بیا قند خونمان را تست کنیم نکند دیابت داشته باشیم.بخدا.

بیا برویم جلوی روزنامه فروشی ها بایسیتم  وبه هر کس که روزنامه میخرد، یک لاک غلط گیر هدیه بدهیم.

بیا نترس.بیا ازین به بعد صبح که از خواب بلند شدیم نگاه کنیم به سماور ببینیم آب دارد یا نه....بله که فایده دارد.خوب اگر توی سماور آب نباشد پس چای از کجا درست شود که بخوریم؟بیا توی سماورهای اول صبحمان آب بریزیم.حتی اگر زنمان دیشبش باهامان قهر کرده باشد.خوب باشد.زن برای قهر کردن است دیگر.ببیند آب ریخته ای توی سماور آشتی میکند.نمیداند که هوس چای تازه دم دست ساز خودت را کرده ای.بخدا.

بیا برویم  از سوپری سر کوچه بپرسیم:"مش عباس صبحت بخیر.راستی،.....!".نپرسیم ولش کن،مش عباس دمغ است.دمغ نباش مش عباس.اصلا بیا من دارم میروم قند خونم را تست کنم،توهم بیا شاید این دمغی ات مال این است که دیابت داری و خودت نمیدانی.بخدا.

بخدا.آدمیزاد است خوب.نمیداند که.فکرمیکند حالش به خاطر این خراب است که رفیقش فحشش داده.یا چه میدانم اخراجش کرده اند از کار.یا اجاره خانه اش را ندارد بدهد.یا جهاز دخترش ناقص است.یا همین سعیدخودمان.حواسش نیست بخدا،وگرنه میداند.خودش بهتر از هرکسی میداند که کتابش را که اصلاحیه بدهند یا توقیف کنند.هیچ فرقی نمیکند.فردا باز باید برود مدرسه.برود سرکلاس و به بچه ها بگوید:....راستی سعید به بچه های مردم سر کلاس چه میگوید؟سعید نکند دیابت داشته باشی و ندانی.بعد سربچه های مردم داد بکشی؟نکن.نکن تورا بخدا اینجوری.داد نزن سرشان.بزنشان اما داد نزن.خودکار بگذار لای انگشتانش و فشار بده تا آب از دماغشان بیاید.ولی داد نزن.داد خوب نیست.اصلا میخواهی هر کدامشان شیطان تر بود و شرو ور سرکلاس بیشتر میگفت بفرستش پیش خودم یک تست خون ازش بگیرم.

بیا.بیا نگران نباش به ما دیابتی ها دستگاه تست قند خون رایگان میدهند.بخدا.خودشان نوشته اند روی دیوارها.فقط اول باید مطمئن شوند که دیابت داری....داری.بیا.

بیا از فردا صبح،بعد از اینکه توی سماور کوچکمان آب ریختیم.بنشینیم به جای صبحانه به دیروزمان قش قش ریسه برویم.انرژی بخش است به جان عزیزت.میگویی نه؟...میگویی نه؟خوب بگو نه.از ما دیابتی ها انتظار بیشتری هم نیست.توهم بگو نه.آنها که گفتند نه،چه شد مثلا؟هیچی.انقدر نگه شان داشتند تا چای شان سرد شد.

از دهن میافتد.چای سرد را فقط باید بدهی چینی ها بخورند.ایرانی جماعت چای سرد بخورد سرش درد میگیرد.بخدا.

نمیدانی که. آنوقت فکر میکنی سرت به خاطر این درد گرفته که دیشب از زور فکر وخیال نخوابیده ای.یا چه میدانم به خاطر اینکه زنت قهر کرده از سه روز پیش ودیگر حوصله منت کشی را نداری.نمیدانی خوب.چای سرد خورده ای،توپیده ای.چای سرد را باید داد چینی ها بخورند قوت بگیرند.

حالا هی بگو من بدم.بگو من هیچی سرم نمیشود.بگو من حرفهای بی سرو ته میزنم.خوب دیابتی هستی دیگر.انتظار بیشتری ازت نیست.من خودم دیروز تا حالا دارم توی خیابانها میگردم ببینم کجا بود نوشته بود دستگاه رایگان میدهند به دیابتی ها.یکی بیاورم بدهم به تو که انقدر زل نزنی به آینه و به جوشت ور بروی.از مش عباس که نمیتوانم بگیرم که. بعدش هم نروی یک آهنگ اِبی بگذاری و هی پنجره را بیخودی باز کنی.هی ببندی.بله،بعله.من همه اینها را میدانم.فکر کرده ای حواسم نیست؟حواسم هست.بعله.وقتی که آنطور زل زل نگاه میکنی به ضبط صوت.خوب آدم میفهمد.آدم آدم است،بلا نسبت شما خر که نیست.حالا بگذر که ممکن است دیابت هم داشته باشد.اما میفهمد.این را میفهمدکه اگر کسی زل زل به ضبط صوت نگاه کند یا میخواهد یک آهنگ ابی گوش کند وهی پنجره را وا وبسته کند.یا هوس آبگوشت کرده است و بدون اینکه خودش بفهمد یاد بابازرگش افتاده که اوهم آبگوشت خیلی دوست داشت.خدا رحمتش کند.ضبط صوتش هم شبیه همین بود.فقط قدیمی تر بود.سی دی هم نمیخواند.نوار هم نمیخواند.ضبط هم میکرد.این بیلبلک چرخانش هم شکسته بود.رنگش هم نقره ای و سیاه رنگ ورو رفته بود.فقط هم صدای آمریکا را میگرفت.بله آدم میفهمد.آدم حالیش میشود همه اینها را.

خوب بنده.بله خود بنده.دیابت داشتم،نمیدانستم.فکر میکردم همه آدمها حتما اینجوریند دیگر.یعنی میدانی چه میخواهم بگویم.میخواهم بگویم نمیدانستم آدمها بعضی شان ممکن است دیابت داشته باشند بعضی نه.من اصلا نمیدانستم دیابت چیست،چکار میکند با آدم،کجای آدم درد میگیرد....بخدا.نمیدانستم.

میرفتم توی کوچه.میدیدم یکی دارد جارو میکند جاده را.برای چی،خدا عالم است.برمیگشتم توی خانه دوباره.تا میخواستم بروم توی تخت دوساعت بکپم،دوباره صدای خش خش بلند میشد...حیرت میکردم.من اصولا از جن و اینها نمیترسم.یعنی میترسیدم قبلا.حالا دیگر نمیترسم.حالا دلم میخواهد بترسم ها،ولی خجالت میکشم.دلم میخواهد مثلا یک چیزی را که نمیفهمم بچسبانم به اجنه وچه میدانم از ما بهتران و اینها اما از خودم شرمم میاید.یعنی میامد.نمیدانستم آخر.فکر میکردم اینکه من باید بدانم چرا یک نفر ممکن است گرگ و میش صبح بیاید جاده را جارو کند،چیز عجیبی نیست.همه میدانند حتما.وگرنه چطور خوابیده اند؟چطور هیچ کس غیر از من توی کوچه نمیاید ببیند این خش خش مال چیست،مال کدام  بی پدرمادری است.خوب آنها حتما میدانند.پس من هم باید بدانم.نباید بچسبانمش به این بچه بازیها.برای همین شرمم میامد بترسم.هی پیش خودم فکر میکردم و ناخنهایم را میجویدم که بابا سرداست.آدم ده دقیقه این پنجره وامانده را باز کند چُگُر میزند.مگر یارو مغز خر خورده است که جارو-آنهم به آن بزرگی- برداشته و آمده جاده را جارو میکند.والا مغز خر هم که باشد توی آن سرما برفک میزند آخر.

نفهمیدم.به جان عزیزتان نمیفهمیدم.

یا مثلا  نشسته بودم لب پنجره.سیگار میکشیدم.لنگهایم را هم آویزان کرده بودم و داشتم لذتش را میبردم.سرد هم نبود آن موقع.اواخر تابستان بود.یا اوایل پاییز.همینجور نشسته بودم لب پنجره و یک خرده نسیمی هم میامد و انگار که بچه ی همسایه باشد،با این دود سیگار ما دوست شده بود و باهم بازی بازی میکردند.یک درختی بود توی باغ جلوی خانه مان.چمن هم زیرش بود.آنطرف تر هم نرده کشیده بودند که حیوان و هشم مردم نیاید بخورد چمنها را.طرفهای عصر بود.من داشتم مثل یک بزرگتر که سر کوچه می ایستد و بازی بچه اش را با بچه های همسایه تماشا میکند،دود سیگارم و نسیم را میپاییدم.یکهو دیدم انگار یک گرمیِ قشنگی لپم را نوازش کرد.همچین خوشم آمد.یک خورده صورتم را کج کردم تا گرمی برود تا بناگوشم وگل وگردنم.رفت.پلکهایم را باز کردم دیدم یک ابر کوچکی است دارد جلوی خورشید میرقصد.هی قر میانداخت توی کمرش و پیچ وتاب میداد به خودش و خلاصه اوهم انگار که تازه آمده باشد توی این کوچه داشت جلوی خورشید قرو قمیش میامد و لوس میکرد خودش را.کنار که میرفت لپ من گرم میشد.وگل گردنم.وهمه ی جانم یکهو قشنگ گرم میشد.دوباره که میرقصید نسیم بود و دود سیگار و...قشنگ.

اینها را فهمیدم.اینجا هیچی نبود.یعنی بود.من هم بودم.چیز نفهمیدنی نبود.ولی یک لحظه،انگار به اندازه پنج ثانیه  همه این ابرو خورشید و نسیم و گرم قشنگ ودود سیگار مَلیم؛رفتند که با درخت بازی کنند.درخت هم برگ داشت.خیلی داشت.یادم نیست چندتا ولی خیلی داشت.سبز سبز هم بود.با تنه ای که عین نقاشیهای بچگیم میکشیدم برای درخت.ضخامت به قاعده وقهوه ای.رفتند با درخت بازی کنند.یعنی پنج ثانیه،فقط پنج ثانیه همه اینها طول کشید. ومن دیدم.تمام جان درخت متاثر شد.انگار گربه ای که زیر چانه اش را بخارانی،کش وقوسی داد به خودش و همه این خورشید و نسیم و ابر رقصانِ آن بالا و همه را کشید به خودش.

من دیدم.من لذت بردن آن درخت را دیدم.با دوتا چشمهای خودم دیدم.بخدا.اولش نفهمیدم.آنموقع اصلا نمیدانستم دیابت چیست.فقط خوشم آمد.به اندازه همه گربه هایی که دلشان خواسته کسی زیر چانه اشان را بخاراند ونخارانده اند؛خوشم آمد.حتی بیشتر.بعد...بعد یک لحظه یادم افتاد همه آن بچه ها تا چند دقیقه پیش توی کوچه ما بازی میکرده اند.جلوی خانه ما.روی لپ و گل وگردن ما.دیگر حال خودم را نفهمیدم.نمیدانم چرا آنموقع از پنجره پایین نیافتادم.اما نیافتادم.بیدار که شدم دیدم  کف آشپزخانه خوابیده ام و صدای سوختن فلز ته کتری آزارم میدهد.بلند شدم دماغم را گرفتم و برش داشتم گذاشتم پایین.دوباره گرفتم خوابیدم.دستم ولی سوخت.خیلی سوخت.هر چه از فلز ته کتری نسوخته مانده بود،دست مرا سوزاند.

این را هم نفهمیدم.یعنی یک جاهاییش را فهمیدم اما خوب حالی نشدم.

ازین دست چیزها بود که فهمیدم یک جای کار میلنگد.تا همین پریروز که سوار یک تاکسی بودم،پشت یک چراغ قرمز چشمم یک لحظه افتاد به یک اعلان بزرگ:توذیع رایگان دستگاه تست قند خون برای بیماران دیابتی.

شستم خبر دار شد.

حالا هم که میبنی انقدر اصرار میکنم به تو که بیا یی برویم،بخاطر اینست که من دیگر خودم بلدی شده ام.تو قیافه ات زار میزند که دیابت داری.بعدش هم،من حیفم میاید بگذارم همینطوری دستی دستی خودت را نابود کنی.حیفی تو.مثل من.که حیف بودم.اما حالا ببین.سرو مرو گنده جلوی روت ایستادم.

حالا هی باور نکن.هی بگو نه.هی بگو تو حرفهای بی سرو ته میزنی.اصلا همین حرفهاست که شک مرا بیشتر میکند.دیابتی ها ازین حرفها میزنند.مثل خودم.یادت نمیاید مگر؟

میگفتی بیا برویم پارک باهم چای بخوریم،حرف بزنیم.من چی میگفتم؟خودت بگو.نه بگو.میگفتم این حرفهای بی سرو ته چیست که میزنی؟میگفتم یا نه؟خوب باریک الله.همین دیگر.تازه اگر هم نداشته باشی برای پیشگیری باید بیایی.آنجا یادت میدهند که صبح که از خواب بیدار میشوی نگاه کنی ببینی سماور آب دارد یانه.یادت میدهند که چای سرد فقط مخصوص چینی هاست.ما اگر بخوریم میتوپیم.یادت میدهند که اگر مش عباس سوپری سر کوچه تان دمغ است بیخودی هرروز ازش نپرسی:"صبحت بخیر مش عباس،راستی آوردند بالاخره این دستگاه تست خون مارا یانه؟".

وکلی چیزهای دیگر را.مثلا اینکه اگر کسی صبح اول صبح دارد جاده را جارو میکند خوب حتما عزیزی دارد که از راه میرسد.دارد آب وجارو میکند که عزیزش را عزیز کند.

خیلی چیزها.خیلی،خیلی.حالا تو بیا.اگر ضرر کردی هرچه خواستی به من بگو.اگر خوشت نیامد....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 1:4 توسط رضا بهرامی |

به خدمت شما که عرض شود سلام.

خیلی از متنهایی که نمیدانم برای چی مینویسم را با سلام شروع میکنم.-این تقریبا شامل ۸۰ درصد از نوشته هایم میشودـبعد اگر قرار شد نوشته را به جایی ارائه کنم یا یک همچین چیزی،آن سلام اولش را برمیدارم و ویرایش میکنم.

اینطوری بهتر است.حداقل نوشته یک تیتر خوب دارد همیشه.توی فیلم یک تکه نان بود فکر کنم.کیانیان دیالوگ جالبی داشت درباره"سلام".حالا یادم نیست.اما خوب بود.

الغرض...

فلشم گم شده است.واین خیلی بد است.حتی خیلی خیلی بد است.آنهم برای من که تقریبا همه زندگیم به جز دست راست و انگشت کوچک پای چپم-که تازه کشفش کرده ام-توی آن بود.شاید هم هست هنوز.

حالا من مانده ام با یک دست راست که خوشبختانه هنوز میتواند بنویسد.ویک انگشت کوچک پای چپ که هنوز نمیدانم چه کارهایی بلد است انجام دهد.

گم شدن فلش اما بهانه خوبی است برای اینکه دیگر خودم را تلنبار نکنم یکجایی که اگر گم شد همه ام با هم گم شود.کمی پراکند گی هم خوب است.یادم است قدیم ترها..10،12سال پیش پولهایی که پدرم بهم میداد را-اگر میداد-مچاله میکردم و میتپاندم توی جیب عقب شلوارم.یک روز یکی از دوستانم که آن موقع کیف پول داشت آمد پیشم وگفت کیفش را دزدیده اند.گفتم خوب فدای سرت یکی دیگر بخر.گفت:الاغ!کیفم مهم نبود که.هرچه پول داشتم و تازه عکس الهام(دختر همسایه مان بود آنوقت)تویش بود.اگر یکی پیدا کند که تکه بزرگه ام گوشم است.آنوقت فهمیدم که پولهایم را باید توی چندتا جیب مختلف بتپانم.

حالا حکایت فلش است و من و پراکندگی وهمه زندگی و یک دست راست ویک انگشت کوچک پا.باید کمی از خودم را بتپانم اینجا توی وبلاگم.تازه نه همه ام را که اگر فیلتر شد دوباره نمانم خودم وتخمم.ویا اگر خیلیها آمدند خواندند همه ام را اینجا پیدا نکنند.آخر خیلی ها را میبینم حتی خاطرات داخل شورتشان را هم توی وبلاگشان مینوسند به عنوان دلنوشته.به سینه تنور بچسبد آن دل.این خیلی بدتر است تا آدم لخت و بی تنبان توی خیابان راه برود.اینجوری من نمیدانم دیگر ما چرا باید با هم حرف بزنیم.چرا از هم دلخور شویم چرا باهم –یا به هم،هیچ فرقی نمیکند-بخندیم.خوب میاییم همینجا توی همین وبلاگها دلهایمان را منتشر میکنیم برای هم.

کلا دست به فحشم خوب است.برای همین زیاد ادامه نمیدهم.

داشتم راجع به فلش میگفتم و این توفیق اجباری که باعث خواهد شد اینجا را بیشتر بدارم.

توی فلشم فکر میکنم نزدیک به 20داستان بود از خودم که 10،11تاییش را اینور وآنور هم دارم.بقیه رفت جایی که عرب نی انداخت.(البته امیدوارم از یابنده یا همان دزد محترم که انقدر شعور داشته باشد که فرمت نکند فلش را و داستانها را حداقل به نام خودش نگه دارد و انتشار دهد)ماهم جایی بخوانیم و کونمان بسوزد.

نزدیک به 400،500تا عکس بود که حاصل گلچین کردن 3سال عکسهای از همه جا بود.خوب آنها را میشود پیدا کرد.پیدا هم نکردی نکردی.عکس است دیگر،یکی شبیهش را میبنی خوشحال میشوی.یا باز میاندازند.پای چپ نیست که دیگر در نیاید که.

نزدیک 4 گیگ کتاب ومقاله و همه چیز بود راجع به همه چیز.ادبیات،نقد،فلسفه،هنر،تئاتر،بازهم تئاتر،و همه چیز.

همه عکسهای خودم که با دیدنشان فکر میکردم خوشتیپ هستم و دلم نمیامد حتی آنهمه زیبایی را توی فیسبوک یا یک جایی شبیه این بگذارم از ترس اینکه چشم بخورم.خوب حالا دیگر راحتم .یک دست راست ویک انگشت کوچک پا چیز زیبایی برای ارائه ندارد و خوشبختانه نظر هیچ عکاسی را هم جلب نمیکند.نظر خودم را هم حتی.

دیگر چه بود......؟

هان..دیگر یک سری کتابهای ضاله بود ویک سری از کتابهای قدیمی نایاب که میدانم هیچ وقت فرصت نمیکردم بخوانمشان.کلی اینجوری توی وقتم صرفه جویی شد.نه اینکه وقتی که برای خواندنشان قرار بود بگذارم  صرفه جویی شود.نه.وقتی که قرار بود به حسرت خوردن ازینکه نمیتوانم بخوانمشان و وقتی که برای برنامه ریزی برای نخواندنشان میگذاشتم ،صرفه جویی شد.الحمدا...

دیگر....آه...نمایشنامه ..3نمایشنامه نیمه تمام و یک نمایشنامه تقریبا تمام شده تویش بود که امیدوارم بتوانم دوبار بنویسمش....خوب یک چیز خوب دیگری اضافه شد.حالا یک "امیدواری" هم دارم.الحمدا...

حکایت آن قماربازاست که اگر نگوید به تخمم میترکد.هرچند ما همیشه درحال ترکیدنیم.چه بگوییم چه نگوییم..

دیگر چه بود...دیگر یک مقدار زیادی شعر بود که همان بهتر که نابود شد.جدیدا حالم از 70درصد شعرهایی که میخوانم و 80 درصد شعرهای خودم به هم میخورد....ولی فکر میکنم همه آن شعرهایی که توی فلش بود جزو آن 20 درصد باقیمانده است...وای...اینجا کاملا به جاست این جمله:به تخمم.

و خیلی چیزهای کوچیک دیگر که نمیدانم به چه درد میخوردند ولی همیشه دوست داشتم نگهشان دارم.مثل کلاغی که نمیداند فرق 300سال زندگی و یک ثانیه مرگ چیست ولی ساعت طلا میدزد.البته من هم نمیدانم.واین خودش کشفی بزرگ است.اینکه ما چقدر شبیه کلاغهاییم.با این تفاوت که اگر کلاغ فرق زمان زندگی وبی زمانی مرگ را نمیداند،ساعت را فقط میدزد،آنهم نه بخاطر اینکه زمان را نشان میدهد،فقط بخاطر اینکه برق میزند وقشنگ است.خوشش میاید.ما ولی میسازیم...ساعت را میسازیم.میدانی یعنی چه؟تازه دقیق هم میسازیم میلیونیم ثانیه را هم حساب کند.میفهمی یعنی چه؟..والا اگر بفهمی.خدا میداند من ازینها که ساعت را فقط برای این میبندند که قشنگ است خیلی بیشتر خوشم میاید تا آنها که میدانند ساعت برای نشان دادن زمان است نه زیوری برای مچ دست ومیبندند.دانستن خیلی احمقانه است.داستن کلاغ است  به اضافه آمیب..واو....به نظرم با ادامه این بحث به آنجا خواهم رفت که بعداز مدتی خودم هم نفهمم چه نوشته ام.درآخر هم بگویم بله این یک متن فلسفی است و تازه پزش را هم بدهم.

دیگر اینکه اینجا بازیگری میخوانم. اینجا یعنی تهران والضالین.و اینکه باریگری خوب است.بازیگری بد است.راحت هم هست.بازیگری سخت است.خیلی سخت است.وبازیگری کلا نامردی است به نظر من.یک حس ماژوخیستی زیبا درآن است که فوق العاده آرامش بخش است.این برای وقتی است که تو نمیدانی داری چکار میکنی وکار درست را انجام میدهی.اما وای به حالی که بدانی داری چه کار میکنی وبتوانی همچنان کار درست را انجام بدهی.

حالتی هست که یکی از دوستانم توضیح میدهد.حالتی که پس از استعمال نوعی ماده خاص دخانی روی میدهد.

میگوید تو کاملا به ذهنت آگاهی.دقیقا مثل اینکه روی یک قله المپی ایستاده باشی و دنیای ذهنت را از آن بالا نظاره کنی.همه چیز بی کم و کاست.جزئیات.همزمان با این حالت-وقتی که ایستاده ای روی قله و چار انگشت سایه چشمانت کرده ای وداری مملکت ذهنت را رصد میکنی-در حال صحبت کردنی.یا فکر کردن به چیز دیگری.یعنی ذهنت دارد کار خودش را میکند(واغلب توی آن حالت یک کار تقریبا عجیب را)و تو هم در همان زمان داری ذهنت را میبینی با جزئیات و خاطره هایی که باعث انجام آن کار شده است.حتی وقتی روی قله ایستاده ای میدانی که آن کاری که دارد ذهنت توی آن حالت انجام میدهد عجیب است.میدانی حتی که الان این حات را داری فقط.فردا نخواهی داشت.دیروز هم نداشتی.تازه میدانی هم که چتی وداری کارهای ابلاهانه میکنی.به نوع بلاهت کارت هم آگاهی داری.اما انجام میدهی.و میدانی.ودانستن کلاغ است به اضافه آمیب.

بازیگری هم توی حالت دوم یک همچو چیزی است.البته من هنوز نه کاملا روی قله ایستاده ام  که بدانم دارم کار را درست انجام میدهد یا نه،و نه کاملا دارم کار را انجام میدهم.اما اینجایم...یک جایی اطراف همین قله..توی کوهپایه احتمالا یا شاید گیر کرده به صخره ای جایی.اما هستم.همین اطرافم.یک کمی که بهتر بگردم قاعدتا  باید خودم را پیدا کنم.چون هستم.

دیگر اینکه یک سالی هست تازه متوجه شده ام که اصلا هیچ اعتباری به هیچ چیزی نیست.یعنی به هیچ چیز ها!

اما خوب آدم باید زندگی کند.واین "باید"تنها چیزی است که کاملا اعتبار دارد. واین کم کم یک سری چیزهای دیگر راهم با اعتبار میکند با خودش.مثل خوردن."باید خوردن" را.دفع کردن را.نمردن از سرما را.حرف زدن را.این آخری سنگین تری جریمه ای است که این "باید"به آدم تحمیل میکند.آدم  اگر حرف نزند میمیرد.اگر نفس نکشد،3دقیقه.دفع نکند 2روز.آب نخورد،2،3روز.غذا نخورد یک هفته.حرف نزند بگو یک ماه.نه 6ماه.نه یکسال.بالاخره میمیرد.بخدا میمیرد.نه از غصه یا چه میدانم نداشتن همزبان واین حرفا.نه کاملا فیزیکی.میمیرد.همینجوری باد میکند و دوسه دور،دور خودش میزند،کمی جان میکند ومیمیرد.انگار که یک گوساله نوبر یونجه تازه زیاد خورده باشد.میترکد.

بله.....از اعتبار نداشتن و بعد داشتن و بعد باید گفتم.این بایدباعث میشود که من اینجا وبلاگ داشته باشم.یک کارت دانشجویی داشته باشم.شلوار جینم یک جیب پشتش داشته باشد.پدر داشته باشم.بدانم که اتوبوسهای ولنجک از پل گیشا رد میشوند و خیلی چیزهای دیگر که بسته به نوع آدمش فرق میکند.البته این فرق فقط برای کسانی است که رسیده اند به این "باید".اگر نه که همان کلاغند به اضافه لاک پشت با کمی زرافه یک مقدار شیر(بله شیر) یک سگ کامل(بدون دماغ،بدون دم،پر از دندان)کبوتر به مقدار لازم،اسب آبی و مورچه.آمیب ندارند.ندارند.

و فلشم.....همینجا از یابنده تقاضا میکنم که به هیچ وجه آنرا نه به من نه به هیچ یک از آشنایان دور یا نزدیک من ندهد.برود بخورد که گوشت بشود به تنش الهی.

دیگر ....

دیگر بس است.این را انگشت کوچک پایم به دست راستم گوشزد میکند......آهان.دارد میگوید ...خوب....بله....چشم.

آفرین.تازه دارم میفهمم انگشت کوچک پای چپم به چه دردهایی میخورد.چه هشدارهای خوبی میدهد....یک چیزهایی راجع به بند ناف گفت...وپولی که باید توی جیبهای مختلف پنهان کرد و....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 6:10 توسط رضا بهرامی |

گاهی بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است


رومن گاری
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 3:7 توسط رضا بهرامی |

درد ما

از جنس بودن نیست،

از جنس سرودن است.

##

وقتی  سگان ظهرمرداد هم

به نیم زوزه ای،

راه خویش را به خلوت سایه ای کج میکنند،

از سوزش آفتابی که به لفظ عربی میتابد؛

چگونه میتوان سرخوشانه فریاد برآورد:

آری،

من بوسیدن را زیاد دوست میدارم.

###

درد ما از جنس بودن نیست،پوسیدن نیست

درد ما

مردم!

حتی از جنس سرودن نیست

درد ما از جنس کم بوسیدن ست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 22:31 توسط رضا بهرامی |

ای بندگانی که برخودتان ظلم کرده اید.ازرحمت خدا غافل نشوید.خدا همه شما را میبخشد.

"کتاب قران"

+ نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 14:57 توسط رضا بهرامی |

زهرا...خواهر خوبم...

خواهرم...

خوبم..

خوبم

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 2:11 توسط رضا بهرامی |

 

حرف خوبی میزد یکی از داوران.گفت بعد از یک ساعتو نیم که از دیدن نمایش فارغ شدیم چی به ما میدهد این نمایش؟فقط همین؟بیایم بخندیم و برویم؟

من هم به طرز احمقانه ای تایید میکردم.البته این حال را میشناسم و احتمالا برای بقیه هم پیش آمده که بعداز یک گفتگو آدم بنشیند و پیش خودش فکر کند که مثلا آنجا در جواب فلان حرف طرف باید بهمان جواب را میدادم و...خلاصه.

گفت نمایش خیلی بلند است و قبول کردم.گفت فقط میخنداند وقبول کردم.گفت خوب نیشت و قبول کردم.

آمدم نشستم و پیش خودم گفتم خوب من غیر ازین نمایش کمدی،دو نمایشنامه دیگر هم فرستاده بودم خوب.نمایشی دیگر از خودم و نمایشنامه ای خیلی خوب از دوست خیلی خوبترم فاضل پور ابوطالب.اما رد شدند.همینجوری فقط رد شدند.وقتی هم پرسیدم دلیلش چیست،خوب اصلاحیه بدهید،چیزی نگفتند.گفتند فقط رد شده.وآن نمایشها دقیقا نمایشهای حرف دار بود.نمایشهای چالش برانگیز.از همانها که بعداز نمایش میتوانی بفهمی چی بهت داده؟سوال برایت درست مکند.ولت نمیکند.بعداز یک ساعت و نیمِ نمایش تمام نمیشود،تازه ادامه ش توی ذهنت شروع میشود.اما آنها رد شده بودند.همین.فقط رد شده بودند.و ازآنجا که دلیلی برای رد شدنش نگفتند و من هم دلیلی پیدا نکردم فقط میتوانم به صحبتهای همین داور محترم و فکری که خودم میکنم،رجوع کنم: بخاطر اینکه آنها سوال ایجاد میکردند.چون چالش برانگیز بودند.چون میتوانستی بعداز یکساعت ونیم نشستن و دیدن نمایش امیدوار باشی که چیزی بهت اضافه شده،زاویه دید جدیدی نشانت داده شده.چون اغلب فاکتور های خوب بودن را داشتند!

یک نمایش بد را از من پذیرفته اند ودقیقا به همین دلیل که بد است.بعدش هم ایراد میگرند که چرا نمایشت بد است!.........(یک خورده فکر کردم.گفتم من اینجا چکار میکنم.کی منو اینجا....!با خودم گفتم)

بعله حالا دیر است.واین حرفها را باید همان موقع میگفتم.البته گفتن این حرفها اینجا دادن یک بیانیه یا یک جواب به اصطلاح دندان شکن نیست.چراکه اولا از آن سه داور جشنواره برای دوتاشان که میشناسم احترام خاصی قائلم و حرفهایشان را هم میدانم از سر دلسوزی وکمک میگویند.فقط خواستم نکته ی فراموش شده ای را یادآوری کنم.اینکه اگر نمایشی سطحی است،فقط میخنداند،بد است. به این خاطر نیست که من انقدر در توانم بوده.من فقط همین را بلد بوده ام.بلکه بخاطر این است که شما این را از من میخواهید(این "شما"منظورم داوران بازخوان است).خوب من غیر ازین دوتا نمایش دیگر هم فرستادم.وقتی فقط همین را میپذریر یعنی اینکه این به نظرتان از آها بهتر است دیگر.پس حالا همین فاکتور تایید را به عنوان نقطه ضعف به نمایش نسبت ندهید.(هرچند من باور دارم که از نظر تکنیکی وحتی از نظر آدموارانه ! هم حرف آن داور  بازبین درست است).این نقطه ضعف را باید جای دیگری جست و جو کردو......نجست!!!.و خیلی حرفهای تکراری دیگر که نه حوصله گفتنش را دارم نه فایده ای از گفتنش نصیب کسی میشود.همان حکایت گل و لگد است...

درضمن.توی این احوال به نظرم حتی اگر ما بتوانیم همان دو ساعت هم مردم را بخندانیم کلی شاهکار کرده ایم.همین که مدتی ملت احساس شادی کنند و همه چیز را فراموش کنند و خوش باشند کلی ثواب دارد!و بعد از نمایش هم به خودشان بگویند این نمایش دو ساعت خنده به ما داد و گاهی تکه ای از نمایش یادشان بیاید و لبخندی....همین کافی است.توی این احوالات.

ومن الله توفیق...هه هه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 14:51 توسط رضا بهرامی |

"ما یک همسایه داشتیم که سردر خانه اش یک نعل اسب آویزان کرده بود.یکی از آشنایان ازو پرسیده بود:خرافاتی شدی؟جدی به این اعتقاد داری که نعل اسب برات خوشبختی میاره؟همسایه مون جواب داده بود:نه اعتقاد ندارم.اما میگن حتی برای اونا هم که اعتقاد ندارن خوشبختی میاره"

نیلز بور/یکی از بنیانگزاران فیزیک کوانتومی

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 21:52 توسط رضا بهرامی |

  ...خواست که پیش او بروم.ولی مودبانه درخواستش را رد کردم و توضیح دادم که بدون من هم به اندازه کافی زیر بار مشکلات است.دستم را گرفت و گفت:نه پدر،متوجه نیستی،بهت نیاز دارم.توی اون خونه حسابی تنهام.نمیدونم چند وقت دیگه میتونم تحمل کنم.نیاز دارم با یکی حرف بزنم.نیازدارم به یکی نگاه کنم،یکی که شام پیشم باشه،هرچند وقت یکبار منُ بغل کنه و بهم بگه که آدم خیلی بدی نیستم.

آدم خیلی بد حرف ریچارد بوده که طی جرو بحثی زننده در اواخر ازدواجشان از دهانش دررفته.مردم در اوج عصبانیت بدترین چیزها را میگویند...


مرد در تاریکی/پل استر

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 1:8 توسط رضا بهرامی |

مطالب قدیمی‌تر