زیر این نه آسیا کز گردش خون دل است

اسنخوانی آرد می سازیم و نان معلوم نیست

ــــــــــــ

بی فرهنگ ترین قشر جامعه،همانا اهالی فرهگ و هنر آن جامعه اند.

یعنی آن اهالی ای! که افسار بقیه اهالی بیچاره و ویلان و سیلان آن را در دست دارند.

یعنی آقای فضلی به طور مثال.

یعنی مثلا آقای ارشاد و تبلیغات اسلامی

یعنی آقایان روزنامه مثلا و مجله و مقاله علمی هنری بگیر.

 

 

و البته از آنجا که آهوی بخت ما هنوز متولد نشده، و اگر متولد هم بشود تا وقتش برسد و خودش هم رسیده شود،کلی طول خواهد کشید پس هنوز وقت هس تا پولهایم را جمع کنم و برایش هفت روز و هفت شب عاروسی بگیرم.

فقط تنها نگرانی من از تمام شدن استخوانهایم است زیر این نه آسیا.که امیدوارم تا آن روز را جواب بدهد.

بعد از آن خدا بزرگ است.

ـــ

خدا هم از بس هی حواله اش کرده اند به بعد و هی بزرگی اش را به شفاعت طلبیده اند روز به روز دارد بزرگتر میشود.

ــــــــــ

دلم تنگ شده برای یک کار مردانه و یدی.نون بازویی و حلال.بی فرهنگ،بی هنر.بی قمپز و چسان وفسان.یک نون خوشمزه ی خستگی درکن.بی لاکان و ژیژک و آرتو و فک زدن و فسفر بیخودی.

ــــــــــ

و اینکه  لاک پشتی که سه ماهست قصد تورا کرده است،

بیست متری ات است حالا

 و تا پسفردا که به پابوس رسیده باشد،خواهد مرد.

تنهایی،سفرنامه لاک پشتی است با عمر دراز و پاهایی کند،جزئیات ظریف دنیایی کوچک و چند صدساله...واقعنا!فک کن.

بله میگفتم،تنهایی خرگوش کوچک و سفیدی است که پس فردا درست لحظاتی قبل از رسیدن زائرت، میبنی و دنبال میکنی و نمیرسی.

بر که میگردی.لاک پشت مرده است.

تنهایی پس فرداست که ناگزیر از رسیدن است.

 

ـــــــــ

و اینکه...و اینکه...

باز معلوم نیس چی دارم میگم.


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 21:15 توسط رضا بهرامی |

از بعضی اتفاقات باید فاصله گرفت برای حرف زدن درباره شان.فکر کردن بهشان.فقط فاصله بعضی هاش معلوم نیست که بیشتر از طول عمر آدم نباشد!

باید نشست قاضی کرد کلاهت را............................................................


میروم ظهرها گاهی پیش حسین.توی دکه اش مینشینم و مشتری راه می اندازم.

هنوز که هنوز است کلی ایده به ذهنم میرسد که داستانش کنم،نمایشش کنم،چه میدانم قابش کنم بزنم گوشه ی خانه ام.خیلی باید بگذرد تا عادت کنم که دیگر چیزی نمینویسم.دیگر چیزی قرار نیست بخوانم.

اینجا را هم مدتی است دارم با خودم ور میروم که چکارش کنم،چجوری ببندم در اینجا را که یعنی دیگر بسته است.به جایی نمیرسم.یک جوری تعهد می آورد.البته خوشبختانه آنقدرها هم خواننده ثابت ندارد اینجا،اما همان چند نفر هم به یک امیدی می آیند اینجا.میدانم خیلی هم امیدوار کننده نیست چیزهایی که اینجا نوشته ام.اما همین خرده کلمه ها که گاهی آدم را به ذوق می آورند گاهی هم حوصله سربرند.

دنبال بهانه ای بودم تا شر همه چیز را کم کنم.پیدا نمیشد.البته بود.از اول هم بود.اما معلومی نبود.

خلاصه که،ممنون از الف،ب،پ تا...نون واو ه ی.

و همینطور از همه رنگها،از آبی و خاکستری و "ماه"ی ویشمی گرفته تا صورتی چرک.

از سلام،خداحافظ.

از سین شین..آها این توی همان الفبا قرار میگیرد.

راستی سین شین هم ازدواج کرد.مبارکش باشد.بالاخره یک خبر خوب هم توی این وبلاگ دادم!

از همه بچه های باران که گاهی اینجا می آمدند.

از...دیگه کی؟

همه دیگه.

آها سیب کال و سیب ترش و کلا همه انواع سیب.

دیگه...

حوصله تمام کردن هم ندارم.جالب است.یاد حرف یارو می افتم،میگفت مردن هم حوصله میخواهد....

خلاصه که برای مدتی که معلوم نیست کمتر یا بیشتر از طول عمرم باشد...

راستی گفته بودم دلم میخواهد دونده شوم؟خوب بهتر،هنوز کلی چیز هست که اینجا نگفته ام.

اینها مثل همان پول خردهایی میماند که....

فیلم اما میبینم،برای خوابیدن فوق العاده مفید است..

!


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1391ساعت 5:9 توسط رضا بهرامی |

نقاشی را میشناختم          درخت میکشید

نقاشی،

که همه ی عمرش را درخت کشید.

نوشته بودم "درخت" ،

فقط.

نقاش مرد.

از بس که درخت شاعر بیشتر از همه درختهایی است که هر نقاشی بتواند بکشد.

نقاشی که مرد

شاعرتر از همه شاعران ذرخت نویس بود.

از بس که هیچ شاعری نمیداند که یک درخت،

چقدر درخت است.


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1391ساعت 4:20 توسط رضا بهرامی |

البته این کاملا واضح ومبرهن است که انتظار دوستی از کسی که همه تلاشش را مصروف دشمن نبودن میکند،انتظاری نابجا و نا منصفانه است.

والبته.....

البته....اصلا ولش کن.بگذار حالا که میشود نوشت کمی ممنتو بازی درآورد...

یا "خیانت "**بازی.

مینشستیم دور اتاق.اتاق اگر بود که تنگ و تاریک میشد همیشه و میلولیدیم توی هم و گاهی دوصف تشکیل میدادیم برای خواندن قرآن.بعدها البته دیگر کله بزرگهای ده توی جلسات شرکت نمیکردند.میرفتند پی زن وبچه هاشان و زمینشان و آبشان و زندگیشان...ما بودیم یک مشت آدم بیکار که فقط به صرف جمع شدن قانونی و مورد تایید میتوانستیم یک "گروه"داشته باشیم."گروه" را آن موقع نمیدانستیم یعنی چه.آنموقع حتی نمیدانستیم چرا بودن توی یک جمع خوب است.چرا تعلق داشتن به یک جایی مفید است.آنموقع خیلی چیزها نمیدانستیم.فقط این را میدانستیم که باید پنج شنبه شبها برویم قرآنی.حتی "دوست نداشتیم"برویم قرآنی،"باید"میرفتیم.آنموقع نمیدانستیم چرا باید؟نمیدانستیم بودن توی یک جایی که به آدم یک کاری برای انجام دادن بدهد،لازم است.یک جایی که به آدم بگوید.این جای کار مال توست.آنجایش مال فلانی و بهمانی.و اگر هرکدامتان کارتان را درست انجام ندهید قضیه مالیده است.نمیدانستیم انجام دادن یک کار خیلی خیلی بزرگ:راه انداختن یک جلسه قرآنی،"کاملا رسمی و به تایید همه اهالی ده"،چرا حالمان را خوب میکند.نمیفهمیدیم چطور آن سال سختی دروها کمشده بود.نفهمیدیم چطور تحمل ما موقع خرمن کوبی(چُن)زیاد شده بود.نمیدانستیم آبیاری های شبانه،ترسناک،سردناک،خسته ناک،چطور برایمان از یک شکنجه مدام،به یک "کار" تبدیل شد.فقط فهمیدیم که کارها،کار اند.و کار چیزی است که یک شروع دارد و یک پایان.شروع را میدانستیم.ولی هیچ وقت نمیتوانستیم قبول کنیم که کارها ممکن است تمام شوند.ما انتظار را برای چیزی که دوست داری،نمیدانستیم.فقط دیدیم زندگی برایمان گذرنده تر شده است.فقط دیدیم که همین پنج شنبه شبها(همین یک روز معمولی هفته که تا قبل از جلسات قرآنی هم پنج شنبه شب بود)،چقدر میتواند فرق کند وقتی یک چیزی از تو،تویش است.چقدر میتواند بفرقاند همه چیزت را وقتی این فرصت را داری که انتظار چیزی که دوستش داری رابکشی...

*

حالا میفهمم چطور وقتی یارو شازدو کوچولو را مینوشته این کلمات را پیدا کرده....او هم احتمالا دست برده حلق ساعت شنی اش را گرفته و برای مدتی حداقل برگشته توی شنهای ریخته اش و ممنتو بازی در آورده است.بله او هم حتما جلسات قرآنی اش را توی دهشان برای خودش یادآوری میکرده است.

*
عرض میکردم.پنج شنبه شبها ما میتوانستیم برویم و یک کاری را برای خودمان انجام بدهیم.یک "کار"ی،که از شروع و پایانش اطمینان داشتیم.کاری که میتوانستیم منتظرش باشیم....

 ما تازه اهلی شده بودیم.....

....

____________

خیانت**نمایشنامه ای از پینتر با ساختاری برگشتی!

20/7/91


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی, نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 20:40 توسط رضا بهرامی |

دوسال پیش اگر اشتباه نکنم،این مطلب قرار بود توی مجله"آستانه"،توی قسمت تئاترش چاپ شود،که نشد.اما حالا اینجا میشود چاپش!کرد.مجله البته در لحظه آخر اگر اشتباه نکنم توقیف شد.البته چاپ هم شد ولی توی همان چاپخانه توقیف شد....من هم داشتم توی کاغذ پاره هایم میگشتم مثل همیشه تا یک چیزی برای "نصفه نیمه" های این هفته پیدا کنم،که این را دیدم.

البته بعدا زیاد در جریان کارهای مجله نبوده ام و اگر کسی خبر جدیدتری از این قضیه دارد،خوشحال میشویم به ماهم بگوید.از نظرات خانمها "ف"،جیم،چ،ح،خ،دال،ذال ر و ز هم در این رابطه استقبال میشود!

++++آرتو در هیچ یک از ابعاد زندگی اش،عادی نبود.حتی در سخنرانی هایش هم تئاتر اجرا میکرد++++


"تو که کت پوست مار میپوشی..."                 

دوستی دارم که با حفظ سمت،همکارم نیزهست. فوق العاده طرفدار برشت و طبقه کارگر ومتنفر از بورژوازی مخصوصاً محیطهای روشنفکرانه ی کافه ای ِ ایرانی است..حالش خوب نیست.این را البته بقیه میگویند.بقیه دوستانم.که البته با حفظ سمت،حالشان هم خوب است.

حین کار داشت برایم توضیح میداد که ماها پرتاب شده ایم توی هستی.مثل توپی که یکهویی از وسط آسمان سوراخ شده ی یک استادیوم 100هزارنفری،تالاپی افتاده باشد میان بازی فینال جام جهانی ونداند کیست،کجاست وچکار باید بکند زیر لگدهای 22 آدم حرفه ای سرشناس و تماماً غریبه.روی این صدای تالاپ هم،خصوصاً تاکید میکند.برای همین میگوید ما فرصتی برای برگشت به عقب و مرور وشناخت و هویت وپایه واین حرفها نداریم.وباید از همین جا که هستیم انگار که اتفاقی نیافتاده،خیلی عادی و با سوت ملایمی گوشه لب،حرکت کنیم.وبه سرعت.تا حداقل ازینجا به بعدش را جا نمانیم.من البته موافق نبودم با این حرف.یعنی دوست داشتم که کاش اینطور نباشد...ولی هست.حالا هست.حداقل من هستم.

اینها را برای این میگویم که درین یکی دوشماره قبل خواستم همین مخالفتم را ثابت کنم،متعصبانه.وبرگردم وازاول بگویم که نمایش چیست؟کجاست؟به چه درد میخورد؟واصلا آیا باید به دردی بخورد یانه؟اما حالا میبینم که در بازی فینال،دیگر خیلی مهم نیست که کدام تیمها حذف شده اند وداوردرکدام بازی ها ناداوری کرده و غرور کدام ملیت شکسته شده و رسوایی کدام بازیکن یا سرمربی،آینده تیمی را خراب کرده است.چیزی که الان مهم است همین لگدی است که با قدرت تمام توی صورتم مینشیند و تازه اگر درست ومستقیم به سمت گل نروم،لگد بعدی شدیدتر خواهد شد.چیزی که مهم است الان،اینست که من در زمین کدام تیم هستم ودرزمین کدام تیم باید باشم.

اینها را البته توضیح ندادم برای دوستم آنموقع.چراکه هنوز میزهای شام چیده نشده بود و بشقاب ها وقاشق چنگالها واستیج و  گلهای روی میز وکلی کار دیگر بود که باید برای مراسم شب آماده میشد و نشده بود.وتازه یادداشتهایم را هم هنوز مرور نکرده بودم.کتابی را درحال خواندنش هستم با عنوان تئاتر وهمزادش که پراکنده ازآن یادداشتهایی دارم.این یادداشتها را برای مقالاتی که گاه توی مجله ای قرار است بنویسم؛برمیدارم. ودلم میخواهد گاهی که وقت میکنم سری بهشان بزنم.بخاطر همین رفتم سراغ واجبترین کار:

"...اگر تئاتر اصیل مانند طاعون است تنها به دلیل قابلیت سرایت آن نیست،بلکه به علت نیروی مکاشفه آن در دستیابی به حقایق است.بدین معنی که نیروی نهفته در شقاوتی را که سرچشمه شرارت و تباهی روح انسان است و ممکن است در یک فرد ویا در یک ملت تجلی کند به جلو میراند تا راه خروجی یافته وسرازیر شود..."

"...تئاتر نیز مانند طاعون بازتاب این وقایع خونبار واین جدایی ازلی است وبنابراین گره از کشمکش ها واختلافات میگشاید، نیروها را آزا د می کند وامکانات را برمی انگیزد. و اگر این نیروها وامکانات به دنیای تباهی وسیاهی تعلق دارند گناه آن نه به گردن تئاتر ونه به گردن طاعون،بلکه به عهده زندگی است..."

من مسوول چیدمان وهماهنگی مراسم عروسی هستم در یک تالار پذیرایی در شهر شما.والبته نویسنده بخش تئاتری این مجله.

شب میشود و سردبیر با یک اس ام اس به قول خودش پاچه گیری مقاله اش را طلب میکند و من با یک بی سیم غیر قانونی دردستم و لبخند از سر وظیفه ای که تحویل داماد میدهم،برلبم وصدای یک کرولال که از بلندگوهای سالن پخش میشود و یکی ترجمه میکند که: "میگه چقد خوشکله،چه لبایی داره/خانم این لاله متاسفانه زبون نداره"،در گوشم؛مانده ام که الان باید به عوت بروم،به تیرک بخورم یا گل شوم.

اما چرا من اینها را میگویم؟به شما چه مربوط است که من کی هستم؟چکار میکنم؟اصلا به تئاتر چه مربوط است این اراجیف؟

ربط اینها به تئاتر:مطلقاً هیچ ربطی ندارند.اگر....اگر تئاترهمان ادا و اطوارهایی باشد که چند نفر آدم بیکارِشکم سیر روی سن در می آورند و چهره درهم میکنند و حرفهای قلبنبه سلنبه میزنند.اما اینها بی واسطه خود تئاتر میشوند اصلا اگر...اگر آن لبخند زورکی روی صورتم خوب جواب دهد.اگر آن آقای داماد و پدر محترمش برای ایفای نقش شادمان وحاتم منشانه شان برای آن شب خوب تمرین کرده باشند واگر من بتوانم بدون واسطه،با شنیدن یک ترانه شیش وهشتی سطحی ولی خلاق،ابراز علاقه یک لال مادرزاد را به یک دختر تصور کنم.واگر همین الان کاملاً بی ربط ،بگویم من دانشجوی شیمی سال پنجم کارشناسی این دانشگاه هستم،که میگویم!

اس ام اس درست وقتی آمده که من نزدیک استیج رقص هستم ودارم با بیسیم گزارش لحظه به لحظه سالن را به مدیریت میدهم.گروم و گرروم صدای سابها و اکوها توی سالن هیچ کس را تحریک نکرده تا برای یک شب شادی دسته جمعی حرکتی بکنند و دستی بیافشانند،بغیراز دو سه نفر که با خط اتوی شلوارشان میشود خربزه قاچ کرد و احتمالا از خانواده داماد هستند،یا ازطرف خانواده داماد پول داده شده اند که مجلس را گرم کنند." تو که کت پوست مار میپوشیو لباسای مارکدار میپوشی...."آنها هم از سر وظیفه تکانی به خودشان میدهند و قری به کمر میاندازند که ترجیح  میدهم به بهانه سرکشی به آشپزخانه کمی ازین فضاحت دور شوم.

"کوچه ها باریکن دکونا بستس،خونه ها تاریکن تاقا شکستس

                                    از صدا افتاده تارو کمونچه،مرده میبرن کوچه به کوچه"

دوتا از بچه ها نشسته اند کنار اجاقی که بیخودی میسوزد.سیگارمیکشند.با اینکه آشپزخانه زیاد از سالن و باندها واکوها دور نیست اما سکوتی عجیب اینجا خودنمایی میکند.انگار که دود سیگار بچه ها جمع میشود کنار پنجره ها و شیشه ها را عایق صدا میکند و فضا را برای گوش دادن به این آهنگ فرهاد آماده.میروم کنارشان.و ازینکه از آمدنم نمیترسند ویکهویی بلند نمیشوند تا خودشان را به کاری مشغول نشان دهند تا بهشان ایراد نگیرم؛خوشم میاید.بی هیچ حرفی سیگاری کنارشان آتش میزنم و بی سیم را هم خاموش میکنم.برای لحظاتی من هم از مدیریت نمیترسم.دود آشپزخانه را میگیرد و این اصلاًخوب نیست.اما این فضا را حتی به قیمت اخراج شدن از کار از دست نمیدهیم.یکی دوبار مهمانی میاید و آب یا چیزی میخواهد ولی با دیدن فضا و حضور سنگین و سکوت بی تخفیف ما،به خودش اجازه صحبت کردن نمیدهد و میرود.آهنگ دارد تمام میشود که یکی از بچه ها حال میکند دوتا تیکه آخری را با سوت همراهی کند.ماهم کم کم خوشمان میاید و ...

"نگا کن مرده ها به مرده نمیرن،حتی به شمع جون سپرده نمیرن

                                              شکل فانوسین که اگه خاموشه،واسه نفت نیس هنووووز یه عالم نفت توشه"

قبل از اینکه دوباره وارد سالن شوم میرم دُپینگ کنم.کتابم را قایم کرده ام یک جایی کنار در.یکی دو صفحه اش دوساعت نگه ام میدارد.توی راه به دوستم برخوردم که یک ظرف شیرینی در دست گرفته و برای شارژ سمت میز بار میاید.یک جوری به ظرف خیره شده که فکر میکنم درحال دیدن آینده ی جهان است درآن.شبیه گویهای جادوگری.نگرانش میشوم.باید چیزی بپرسم.

_خوبی؟

_سیگار داری؟

_چته؟

_میگم برشت چرا با این موج وجد و خشونت آرتو مخالف بود؟

_بیا این سیگارو بگیر برو بیرون بکش وبیا.

_مگه بات شوخی دارم مردک؟

_خوب آخه وسط جشن،با این ظرف شیرینی،برشتو از کجات...

توی حرفم میپردکه:وسط جشن آره؟ظرف شیرینی؟از کجام درآوردم؟نیم ساعت پیش وسط جشن نبود که رفتی بالای منبر که بیا میخوام برات مقالمو بگم؟

یادم نمیاید همچین حرفی زده باشم.این روزها خیلی چیزها را یادم نمیاید.مثلاً همین دیروز یکهویی یاد مادربزرگم افتادم.ولی یادم نمیاید که مرده است یا زنده.اس ام اس دادم به برادم که فلانی،ماردبزرگ زنده است یا مرده؟جواب نداد.نگران شدم.فکر کردم شماره را اشتباهی وارد کرده ام.نگاه کردم به شماره وهرچه فکر کردم یادم نیامد که این شماره مال برادرم هست یا نه؟آمدم خانه چای گذاشتم.لیوان اول چای را که ریختم یکهویی لرزمم گرفت عجیب.وعرق سردی که روی پیشانیم بود داغی لیوان چای را برایم مشخص کرد.فکر کردم نکند من اصلا برادری ندارم.وهرچه فکر کردم چهره برادر احتمالیم را به یاد نیاوردم.تصمیم گرفتم فقط به گل فکر کنم و ذهنم را از تیمهای حذف شده و ناداوریها منحرف کنم.برای همین قبول میکنم که آن حرف را زده ام اما اجازه میخواهم از دوستم که بگذارد جوابش را بعداً بدهم.این را البته نمیگویم.چرا که میشناسمش.چراکه او از آن آدمهایی نیست که سوالی داشته باشد و بتواند 2 ساعت بی جواب آن زندگی کند،مگر اینکه جوابی وجود نداشته باشد.مخصوصاً حالا که پای برشت و پرولتاریای آلمان به وسط کشیده شده وقضیه یکجورهایی ناموسی شده برایش. کتابم را برمیدارم وباهم بیرون میرویم.همینطور که سیگار میکشد زُل زده به دهان من:

آرتو معتقده تماشاچی قبل ازینکه با عقلش درک کنه با احساسش میفهمه.بخاطر همین بوسیله نورای لرزان و رنگای تند و عصبی و صداهای عجیب غریب،یابه هر وسیله ی دیگه ای میخواد سیستم عصبی ودرواقع سیستم دفاعی عقل گرای تماشاچی رو از کار بندازه و وارد روح اونا بشه تا بیواسطه درونشونو به ولوله بندازه.اما برشت،خودت میدونی.اصلا نمیخواد توهم واقعیت رو برای تماشاچی ایجاد کنه و نمیتونه تحمل کنه مخاطبش،با قهرمان همذات پنداری کنه و احساساتی بشه.برای همین تو همه ی اجراهاش درست در اوج لحظه ی احساسی نمایش،یهو نمایشو قطع میکنه و بازیگرا از نقششون میان بیرون (البته میدنی توی سیستم برشت از اولش هم بازیگرا توی نقش نمیرن و...)و مثلا با کارگردان(خود برشت روی صحنه میاد) راجع به کمی حقوقشون یا وضع نامساعد تمرینا جرو بحث میکنن. 

 یا خیلی نامربوط تیتر روزنامه های سیاسی اون روزو میخونن.برشت میخواد تماشاچی فعالانه توی نمایش شرکت کنه.راجع به اتفاقی که داره روی سن میافته(و ارتباطش با جامعه)فکر کنه.قضاوت کنه وتصمیم بگیره.تئاتر اون یه تئاتر تعلیمیه.یه تئاتر سیاسی.هدفش آموزش به کارگرا،به طبقات پایین تر جامعه اس.برا همین نمیتونه تحمل کنه که یکی فارغ از همه اتفاقات و جنایاتی که داره بیرون میافته،بیاد و بگه خوب حالا لحظاتی همه باهم یکی بشیم به ناخودآگاهمون رجوع کنیم و از آزاد  کردن نیروهای درونمون احساس خوشحالی کنیم.البته اینجوریم نیس که من گفتم.تو نگاه سطحی اینجوری بنظر میاد ولی عمیقتر که بهش فکر میکنی میبینی اینم مثل برشت یا مثل همه تئاترای دیگه داره یجورایی به...

یکی از مهمانها به شیشه میزند وبه ظرف شیرینی که در دست دوستم است اشاره میکند.سیگار را نصفه خاموش میکند و میرود تا پیدا شدن سوال بعدی در ذهنش،زندگی اش رابکند.من هم میروم سراغ دوپینگ و کتاب ویادداشتهایم.

"همانطور که در طاعون یک دمل عظیم،چه اخلاقی وچه اجتماعی به صورت دسته جمعی تخلیه میگردد؛همانند آن تئاتر نیز برای آن خلق شده که دملها را به صورت گروهی و اجماع تخلیه کند"

برای آنتونن آرتو چیزهای نهفته موجود در ناخوداگاه آدمی جنبه های مهمتری از هستی انسانی را در بر دارد. او معتقد بود اگرتجربه ‌مناسب تئاتری در اختیار انسان قرار داشت خود را از دست وحشیگری‌ها نجات می داد. خود آرتو گفته است:‌«‌این تفرقه و گسیختگی غم انگیز و اسفباری که بر هستی ما حکم‌فرماست از آنجا نشات می‌گیرد که پدیده‌های زندگی به ما پشت کرده‌اند به طوری که دیگر قادر نیستیم نیروی محرکه حیات را باز یابیم؛ در واقع در هیچ عصری ما شاهد این همه جنایت نبوده‌ایم، جنایاتی که به طرز اعجاب‌آوری رایگان هستند و توجیه آن این است که ما به درجه یی از ناتوانی رسیده‌ایم که دیگر فکر و اراده ما از آن ما نیست و در دست نیروهایی است که ما را رهبری می‌کنند. تئاتر برای آن آفریده شده که زشتی‌های درون انسان را پاک کند و باید به این وظیفه خود در قبال این جنایات عمل کند.‌»

بی سیم را روشن میکنم و میایم توی سالن.انگار خبری شده.یکی دونفر آن وسط مست کرده اند و یک جور از خود بیخود میرقصند.همین انگار بقیه را برای همراه شدن  ترغیب کرده و حتی مرا....اما انگار صاحب جشن برای حفظ آبرو میخواهد آنها را به بیرون هدایت کند.ولی او نمیداند با آدم مست چطور باید حرف زد،برای همین دارد سروصدا میشود.مدیر تالار هم مگسی شده و دونفر را گذاشته سر کوچه که به محض دیدن اماکن خبر دهند تا یک خاکی توی سرش بریزد.کاردش بزنی خونش در نمیرود ومگر من مریضم که حالا بروم دم پرش؟ میروم گوشه ای و تا آرام شدن قضایا چند صفحه از یادداشتهایم را که لای کتاب مورد علاقه ام "تئاتر وهمزادش"آنتوان آرتو گذاشته ام،میخوانم:

"....آنتونن آرتو(Antonin Artaud ) یکی از اولین نظریه پردازان جنبش سوررئالیسم و از بزرگترین نظریه‌پردازان تئاتر در دهه 1930 است و ایده و اصطلاح تئاتر مشقت از ابتکارات او است.بعدها طبق پیشگویی های او موجهای تئاتری آوانگارد که تاکید بر روی وجد دسته جمعی، تئاتر زنده و تئاتراتفاق داشتند؛پدیدار شدند. جمعی از نظریه پردازان، کتاب تئاتر و همزادش اثر آرتو را عهد عتیق تئاتر لقب داده‌اند(در برابر عهد جدید تئاتر: به سوی تئاتر بی‌چیزگروتفسکی). آرتو را  مهرپرست، پیرو زرتشت و مانی، جادوگر، کافر، پیغمبر و قدیس نامیده‌اند و برای هریک از این اتهامات دلائلی وجود دارد. تئاتر مورد نظر آرتو را به نام‌های مختلفی ترجمه‌کرده‌اند: تئاتر شدت، تئاتر مشقت، تئاتر خشونت، تئاتر قساوت، تئاتر شقاوت و..‌. از وقایع مهم زندگی آرتو که او را به سوی تئاتر موردنظرش رهنمون شد دیدن تئاتر بالی در سال1931 بود. « بالی، جزیره‌ای در اندونزی است و دارای نمایش‌هاس سنتی، تئاتر سایه و حرکات موزون خلسه‌آور است‌. ظاهراً آرتو حرکات موزون خلسه را دیده بوده، حرکات موزونی‌‌که شبیه به‌کاتاکالی هندی است و در آن حرکات انگشتان و دست‌ها، نحوه نگاه‌داشتن و خم‌کردن بالاتنه و حالات چهره(یا فقدان حالت،که مثال بارز آن نگاه بی‌روح بالیایی است) » آن‌چه در تئاتر بالی برای آرتو جالب توجه بوده تفاوت‌های آن با تئاتر رایج اروپا و فرانسه آن زمان بود که نمایشنامه، دیالوگ و دکلاماسیون (دکلمه‌وار گویی) در آن از اهمیت زیاد و گاهی افراطی برخوردار بود تا جایی که به قربانی شدن اجرا، ژست و حرکات تئاتری می‌انجامید. بعضی از این تفاوت‌ها عبارتند از: سادگی شرقی که با مَنریسم تئاترهای اروپایی در تضاد بود، تکیه بر ژست و حرکت که با کلام‌محوری تئاتری رایج در تقابل بود، بدویت روستایی و قبیله‌ای که با جلوه‌‌های زندگی مدرن در تئاتر آن زمان متفاوت بود، و نیز خشونت نامحسوس و بدوی ناشی از بدویت تئاتر بالی که نظم و بی‌خشونتی ظاهری تئاتر رایج را به چالش می‌کشید....آرتو نیز در مخالفت با تمدن ماتریالیستی، عقل‌گرا و گاهی ضددینی زمان خود، روی‌آوری به آیین و اسطوره را یکی از راه‌های برون‌رفت از بحران می‌دانست...." آرتو یکی ازکارکردها و اهداف بنیادی تئاتر را رساندن بازیگر- تماشاگر به نوعی وجد، شور و هیجان سرشار از احساسات و خشونت می‌دانست که معنای غایی کاتارسیس می‌تواند باشد. . این سوءتفاهم معمولا در مورد واژه خشونت رخ داده است و ژاک دریدا درباره آن گفته است:«‌مسئله‌ای که آرتو مطرح‌کرده و به دلیل نبود واژه‌ای بهتر در زبان، نام خشونت بر آن نهاده، چیزی است که به کلی از فناوری تئاتری امروز فراتر می‌رود.» خود آرتو سعی کرده بود مسئله خشونت را توضیح دهد و از سوء تفاهم جلوگیری کند. ا وگفته بود:‌«من تئاتری بی‌رحم را پیشنهاد می‌کنم ولی از وقتی که من این واژه بی‌رحمی را به زبان آورده‌ام همه خیال کرده‌اند منظورم خون است. ولی تئاتر بی‌رحم یعنی تئاتری دشوار و سبع، اول از همه برای خود اجراکننده. ‌از جنبه بازنمود هم، صحبت از شقاوت و بی‌رحمی یی نیست که هر کدام‌مان با تکه تکه کردن تن یکدیگر، با بریدن اعضای بدن مان و یا مثل امپراتوران آشوری، با برافراشتن مناره‌ای از کیسه‌های پر از گوش یا بینی انسان‌ها، می‌توانیم علیه دیگری اعمال کنیم، بلکه از بی‌رحمی‌ای حرف می‌زنم بسیار هولناک‌تر و ضروری‌تر از آنچه که چیزها می‌توانند از بیرون بر ضد ما اعمال کنند.‌» نمایش خشونت از سوی اجراگران برای تماشاگران را می‌توان شبیه به همذات پنداری ساختاری در تئاتر درمانی دانست. همذات پنداری ساختاری همان نقطه‌ای‌ است که در سایکو درام(تئاتر درمانی) به عنوان نقطه‌‌ اوج شناخته می‌شود. مرحله‌ای که روان‌پزشک به بیمار تبدیل می‌شود. بر همین اساس در تئاتر مشقت، اجراگر به بیمار تبدیل میشود تا تماشاگر _ بیمار با دیدن بیماری خود درمان شود. به نظر آرتو بعید بود تماشاگر مقصودش را با ذهن منطقی دریافت کند از این رو پیشنهاد می‌کردکه شیوه‌هایش را از طریق حواس یا دستگاه عصبی به کار گیرند و حالت دفاعی تماشاگر رادر هم شکنند. او با حمله به تماشاگر می‌کوشید مقاومت او را در هم شکند و از نظر اخلاقی و روحی تطهیر نماید و برآن بودکه در درجه ‌اول بر احساسات تماشاگر نفوذ کند نه بر تفکر آن‌ها، زیرا تماشاگر نخست تحت تأثیرحواسش است و با آن می‌اندیشد. "

بحران رفع شده است.دوباره به سمت سالن میروم و بازهمان دوسه نفرقبلی روی استیج رقص هستند و ازادا اطوارهایی که دارند به جای شادی از خودشان درمیکنند،میشود فهمید که اوضاع عادی است.مردم هم دوباره نشسته اند و دارند راجع به گرانی میوه و وضع هوا و قیمت ماشینهای دوگانه سوز،همان بحثهای کسل کننده شان را میکنند.همه چیز خوب است غیر ازین سوالی که مدام توی گوش من جیغ میکشد: یعنی شما آمده اید عروسی؟ اهمیت نمیدهم.این قصه هرشب است.آرامش خسته کننده این دقایق را کسی دوست ندارد با لحظاتی از شادی هیجانی والبته همراه با ریسک عوض کند.عوض نکنند به من چه؟خوب آخر با کت پوست مار ولباسهای مارکدار که نمیشود کُردی رقصید.نمیشود دست افشانی کرد.پای کوبید.بالا پایین پرید. شام را آورده اند.آشپز هم حاج غلامرضاست که با آن لبخند همیشگی و طرز خاص دست دادنش_که مثل پهلوانان قدیمی ساعد دستت را میگیرد و توهم باید همین کار را بکنی_بچه ها را به وجد می آورد.دیگر کاری با سالن نداریم.فقط یکی را میگذارم که هراز چندگاهی سری بکشد میان میزها و کمی،کسری اگر هست شارژ کند.خودم هم با بقیه بچه ها میرویم برای چیدمان غذا. خسته ایم. ومسیر آشپزخانه تا سرمیزهای شام را باید سینی بدست چندین بار طی کنیم.از وقتی من سرپرست شده ام رسم این است که توی یک صف همه بچه ها می ایستند وسینی ها را دست به دست میکنند.البته این بود قبلاً.تنها تفاوتش این است که نفر اول که سینی را میاورد باید حرکتی ،ژستی به خودش بدهد.بلنگد مثلاً یا چه میدانم مست باشد انگار ونفر بعد علاوه بر گرفتن سینی و حرکت او،حرکتی به آن اضافه کند و به همراه سینی به نفر بعد بدهد تا آخر...کمتر خسته میشویم.میخندیم به هم.وگاهی مهمانها را جلوی روی خودشان بدون اینکه متوجه شوند سوژه میکنیم.و بیشتر میخندیم. موقع شام است.کاری نیست غیراز جمع کردن میزهای پذیرایی که بچه ها را میفرستم و دوباره میروم سراغ کتابم و نوشته ها:

" آرتو تئاتر را به طاعون تشبیه میکند چرا که فکر میکند طاعون تنها یک بیماری جسمی نیست بلکه هجوم یک نیروی معنوی است که گاهی اشخاصی که اصلاً با آن تماس فیزیکی نداشته اند را چنان به مرز جنون و بیماری میکشد که طاعون زدگان واقعی را نه. طاعون را به مثابه یک موج معنوی میداند که بدون نیاز به محیط مادی به هرکجا و هرکس که بخواهد نفوذ و سرایت میکند. "طاعون زده ای که با تمامی علایم نشانه های دردی مطلق به دامن مرگ میرود بدون آنکه در درون جسم او ماده ای ویران ومتلاشی شده باشد به بازیگری میماند که احساساتش دل ژرفا را میکاود و تماشاگر را دگرگون و منقلب میسازد بدون آنکه بهره ای برای واقعیت داشته باشد." اعمال وحشیانه و هرزه ی طاعون زدگان یا نجات یافتگانی که در فضای تب آلود و وهم انگیز یک شهر طاعون زده به جان هم می افتند و به غارت و گاه کتمجویی از محتضران درحال مرگ میپردازند به آنچه در صحنه اتفاق می افتد تشبیه میکند.چراکه درصحنه نیز بازیگران آنچنان یک موضوع غیر واقعی را در خود حل وهضم کرده اند و آنچنان پیرامون یک اتفاق غیر واقعی به عمل میپردازند که انگار دچار تب و وهم یک طاعون زده شده اند.که نمیدانند دراین شهر بیمار،آیا آنها هم بیمارند یا نه؟باید بمیرند یا ازین آخرین ثانیه های احتمالی حیاتشان نهایت لذت را ببرند ونهایت طغیان و سرکشی را انجام دهند؟و همین ابر وهم آلود وتب زده است که از صحنه وتوسط بازیگر به تماشاچیانی که در فاصله ای نشسته اند و هیچ تماس فیزیکی با آنها ندارند،سرایت کرده و آنها را نیز مبتلا میکند....."آنچه مهم است این است که بپذیریم بازی تئاتر نیز مانند طاعون یک هذیاناست.هذیانی ارتباطی و مسری" ...در عصر کلاسیک قهرمان تراژدی و دیوانه دو شخصیت مجزا بودند. قهرمان تراژدی در ژرفاهای هستی خویش سیر می‌کرد و در راه عقلانیت گام بر می‌داشت ولی شخص دیوانه اسیر ظلمت و هذیان و برابر با نیستی بود. اما با آرتو جنون بار دیگر به مفاهیم تراژیک پیوند می یابد و مجنون می‌تواند قهرمان باشد. قهرمان در آثار او بر اثر یک دیالکتیک ناشی از عقلانیت، قهرمان نیست، بلکه دارای مشخصه های قهرمان‌های دیوانه ی تراژیک است. چن چی یک دیوانه ی تمام عیار است و این گونه است که تئاتر شقاوت آرتو وحشی‌گری ابتدایی(primitive) و طبیعی را به تئاتر بر می گرداند " آنتونن آرتو" در‌"چن چی"*پدر ویران گر است و بدین ترتیب درون مایه می‌تواند جذب اسطوره‌های کهن شود. چن چی بیمار است چون جامعه بیمار و طاعون گرفته است. از نگاه دلوز، بیماری یک فرایند نیست بلکه توقف در فرایند است و مکانی است که ما در آن فرو می‌افتیم. ژرفای متن آرتو نیز چیزی جز خلاء نیست، یک جنون معادل با نابودی. به گفته ‌فوکو، اینگونه نیست که جنون آرتو در رخنه‌ها و منافذ اثرش لغزیده باشد، بلکه جنون او غیاب اثر، مرگ متن و مرگ نویسنده است؛ دهن گشودن رخنه‌ها و منافذ متنی است که خود را متلاشی کرده و آرتو را به گودال جنون می‌افکند. اینجا متن در غرقاب نیستی فرو می‌رود و از این طریق بی معنایی خود را نشان می‌دهد، بدین گونه که همچون یک فرم بیمارگونه ظاهر می‌شود... "

  شام تمام شدو مهمانها هم کم کم درحال ترک سالن اند.اینجور وقتها اگر زرنگ بوده باشیم وکارها را تقریباً تمام کرده باشیم میشود D.J را_بواسطه رفاقتش با بچه ها_ نگه داشت تا نیم ساعتی برای خودمان بزند و بخواند و بتکانیم خودمان را.که اینگونه میشود.هنوز کارهای جزئی وانتهایی جمع کردن میزها مانده است که چشمکی به d.j میزنم و شروع میکند.بچه ها انگار ندای وحی را شنیده باشند عالم و آدم را رها میکنند و میپرند روی استیج.من هم میروم وباقی خرده کارها را انجام میدهم تا کسی بهشان ایراد نگیرد.یکیمان جنوبی است..اما بیشتر سرخپوستی میرقصد تا بندری.سینه را جلو میدهد،دستهایش را به اطراف بدنش وبالا میبرد.انگشتها را باز میکند و وبا حرکات نا منظم سرو کمر میرقصد.وبقیه هم هر کدام به نحوی وحشیانه وبدوی فقط حرکت میکنند.ولی انقدر آزادانه و فارق از نگرانی برای لباس و ترس آبرو این چیزهاست که حتی d.j ومدیریت هم به جمع کشیده میشوند و میخندند و میرقصند.وسوالی که همیشه ازمن میپرسد را باز تکرار میکند مدیریت:اینا از ساعت 8 صب اینجا داشتن کار میکردن الانم که دو ِ شبه.چیزی زدن خداوکیلی؟ ومن هم ازآنجا که نه فرصتش را دارم که توضیح بدهم ونه اگر توضیح دادم او میفهمد،میگویم:آره چیزی زدن..یکی یه سیلی تو گوش همدیگه. وخودم هم میروم روی استیج،چشمها را میبندم ودرست روبروی بلندگو میرقصم.البته بچه ها میگویند :رقص توام دانسیه برا خودش ها.همین جاییم که میبینم داماد وپدرش بخاطر سروصدا جلب شده اند دوباره توی سالن...وبعد کم کم بقیه مهمانها از راه میرسند.دوراستیج می ایستند و دست میزنند.کم کم آنها هم به میان ما می آیند و برای لحظه ای هم که شده خودشان را دربین ما گم میکنند_هرچند بیشتر از ما هستند_وآزادانه شادی میکنند و جیغ میکشند وبالا پایین میپرند. دوستم حالش خوب است.میگوید کاش میشد سر همه چهار راهها چندتا ساب و بلندگو یک D.J گذاشت با یک سری پرسنل خسته.میگویم الان گل شدی یا بخاطر بازی جوانمردانه رفتی عوت؟ -رفتم عوت.اما چرا همیشه ما باید موقعیت گلمان را بزنیم عوت برای بازی جوانمردانه و پاسخی نباشد؟ میگویم:...پاسخی نباشد. راستی،من هنوز دانشجوی سال آخر شیمی هستم و سرپرست تالار پذیرایی شهر شما و...نویسنده. 

____________

*چن چی:اقتباس آرتو از "خاندان چن چی"شلی و استاندال منابع: آرتو، آنتونن. تئاتر و همزادش. مترجم: نسرین دخت خطاط. تهران، قطره، 1384، آرتو، آنتونن. خاندان چن چی(نمایشنامه). ترجمه: دکتر بهزاد قادری اسپینله

پیسکاتور،اروین.تئاتر سیاسی          


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1391ساعت 2:23 توسط رضا بهرامی |

"این را یک سال پیش نوشته بودم....چقدر خوشبحالم بوده آنوقتها!البته بزودی...باز خوشبحالم خواهد شد"

بعضی شبها نامردی است که صبح میشود....

چرا ندارد.همین است که هست.نامردی است.به کسی هم مربوط نیست.

اینجور وقتها کاظم اگر باشد میگوید:

این اخلاق گُهیِ تورو تو کون گرگ بکنی میره به جنگ پلنگ.

اما خوب آن "به هیچ کس مربوط نیست"شامل کاظم هم میشود.شامل همه میشود.

 شبهایی که خوشتیپ ترم،دلم میخواهد زنم نشسته باشد گوشه ی اتاق وپیانو اش را بزند.اصلا هم حواسش به من نباشد.دلم میخواهد دوباره مومن شوم وخودم را به تختخواب خدا مهمان کنم.تا دوباره بلغزیم درآغوش هم.یکهویی سهرابم بیاید از سروکولم بالا برود و من که در اوج لذت هماغوشی با خدای یک شبه ام هستم؛پرتش کنم آنطرف.

پِق گریه اش که درآمد و صدای پیانو قطع شد و مادرش آمد.به خودم بیایم وخجالت بکشم.بعد هم مجبور شوم تا آخر شب بشوم اسب بچه ام و کولی بدهم تا از دل خودش و مادرش دربیاورم.وتازه خوشحال باشم که امشب ازآن شبها نیست که برای بدست آوردن دل مادرش،اسب اوهم باید باشم.

بعضی شبها اینجوری است دیگر.

دلت میخواهد سهرابت را گذاشته باشی خانه مادربزرگش تا قصه ی غول "یه سرو دوگوش" را برایش بگوید و بند کنی به زنت که امشب باید برقصی و هی بگوید نه و دنبالش کنی وبه زور برقصانی اش.فردایش هم که سهراب آمد وپرید توی تختخوابتان،همانطور خواب آلود بتوانی یک کُشتی باهاش بگیری و بگویی: مرد شدی یانه؟ میخوای برات یه داستان تعریف کنم؟

:یه روز یه دسته کولی اومده بودن اطراف ده ما چادر زده بودن.من و پدربزرگت رفتیم ببینیم چیز دندون گیری برای معامله دارن یا نه.از جلوی یکی از چادرها رد که میشدم یه دختره دستمو گرفت.وتا بفهمم کجام و کی ام کشیدم توی چادر.

-مگه زورت به دختره نمیرسید بابا؟

-یه جاهایی هست بابا،توی این دنیا،که یه غولی لونه داره.

-غول یه سرو دوگوش؟

-آره بابا،یه سرو دوگوش

-خوب؟

-اونجام لونه ی یکی از همین غولا بود.اینا توی لونه شون که بری زورتو میگیرن میکنن توی یه شیشه.

-شیشه عمر.

-نه بابا اون یه چیز دیگه اس.میذاری داستانو برات بگم یانه؟

(عصبانی نمیشوی...بچه است.سهرابت است.)

غولا یه عالمه شیشه دارن که یه عالمه چیزای مختلف توشونه باباجون.هر چیزی که از کسی میدزدن میکنن تو شیشه و مجبوری برای پس گرفتنش بری تو لونه شون.

-دوچرخه منم که دزدیدن توی شیشه غولاس؟

-سهراب....(آرام ...آرام)سهرابم.(یک لبخند)آره دیگه بابا.برا همین رفتیم پیش آقای جعفری و گفتیم اگه کسی یه دوچرخه..

-آقای جعفریم یکی از غولاس؟

-نه عزیزم.آقای جعفری سرایدار مجتمعونه.میخواستیم آدرس...

-مامان..مامان..بابا میگه آقای جعفری غول یه سرو دو گوشه...ماما..

-کِی من گفتم...؟میگم...

-مامان

-گوش کن بابا...

-مامان من میترسم...

میدود میرود بیرون.باز هم میفهمی که گند زده ای به مناسبات خانودگی و پدر وفرزندی و این حرفها.وتازه داستانت هم به گُه کشیده میشود.داستانی که میخواستی تویش به سهرابت درس زندگی بدهی.میخواستی ادامه بدهی...دختر که کشیدم تو چادر فهمیدم قضیه چیه.زدم تو گوششو خودمو خلاص کردم ودویدم بیرون.داد و هوار کرد وکولی بازیش گل کرد.آقام هاجو واج منو نگاه میکرد:چیکار میکردی تو اون چادر؟

دختره هم از خدا خواسته داد و فریاد که:به زور میخواست منو...

ومنم هاج و واج تر از آقام.فقط تونستم بگم دروغ میگه آقا.بعد همه قبیلشون دورمون جمع شدن.با رگای بیرون زده از غیرت گردناشون.بابام دستمو گرفت و کشید که در بریم.زدیم از تو جمعیت بیرون که یه زن مثل جن بوداده جلومون سبز شد.مثل همین خاله باجیا که توخیابون جزع فزع میکنن برای گرفتن فالت و وقتی محل نمیذاری هرچی فحش چارواداری بلدن نثارت میکنن.یه بچه قنداقه دستش بود.همینطور بی هوا پرتش کرد بالا و نعره زد که آی بچمو کشتن.ده متر بچه رفت تو آسمان و ما فقط دویدیم.

بعد فهمیدیم که عمو غلامت که باهامون اومده بود بچه رو قبل ازینکه به زمین بخوره،گرفته بود و آروم گذاشته زمین و با ما دررفته بود.خونه که اومدیم...

-این چه طرز قصه گفتن برا بچه اس؟اونم اول صبح.تو جدی چته؟یه وقتایی...

-مامان..(سهراب وَق میزند)

-مامان جان،بابا شوخی باهات کرده.هرچی که بابا گفت تو نباید جَلدی که بری شیشه خونه آقای جعفری رو بشکنی که مامان جون.بابات قول میده یه دوچرخه بهتر از قبلیه برات بخره...مگه نه باباش؟

گُه بزنن به این جور شبها.همان بهتر که صبح میشود زودتر.

والا...حالا کی حال دارد برای این خانوم به اصطلاح فهمیده توضیح بدهد که باباجان شوخی کدام است.داستان میخواسته ای برای بچه ات بگویی و چه میدانم از چادر عشایری و دختر آنجوریو....نه همان بهتر که توضیح نمیدهی.

-چرا میخرم باباجون.

تا خرج بیشتری روی دستت نگذاشته از خیر این جور شبها میایی بیرون ومیروی کپه مرگت را میگذاری.

۹۰/۳/۱۳


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در جمعه 19 آبان1391ساعت 0:3 توسط رضا بهرامی |

بعضی ها مست میکنند میایند اینجا میخوانند،نظر میدهند.

ما تایید میکنیم.

بعضی ها همینجوری میایند اینجا میخوانند بعد میروند مست میکنند برمیگردند نظر میدهند.

ما تایید میکنیم.

بعضی ها می آیند میخوانند نظر هم میدهند بعد میروند مست میکنند.

ما میگوییم :می بخور منبر بسوزان مردم آزری نکن.تایید میکنیم.

بعضی ها می آیند میخوانند فکر میکنند یارو مست بوده که اینها را نوشته،پس موشک جواب موشک!

ما میخواهیم سیستم تایید کردن را کلا برداریم.بعد فکر میکنیم که خوب پس حق ما چه میشود که وبلاگ درست کرده ایم وچسان فسانش کرده ایم که چارقران حرف بزنیم تویش برای خودمان.بعد هر کس که دلش میخواهد بیاید هرچه دلش میخواهد توی این فضای مفتکی بزند و در برود...و ما تایید کنیم؟بلافاصله فکر میکنیم به آزادی بیان و از آنجا که حوصله جرو منجر نداریم....تایید میکنیم!

بعضی ها اصلا اینجا نمی آیند(آنجور که خودشان میگویند)نوشته های اینجا را هم نمیخوانند.مست هم نیستند.(این را خودمان میفهمیم)بعد وقتی دارند با آدم حرف میزنند انگار دارند برای نوشته های اینجا نظر میگذارند.

ما هیچ کاری نمیکنیم.فقط به این فکر میکنیم که از کی دیگر نتوانستیم فرق آدمهایی که مست میکنند را با آدمهایی که مست نمیکنند،بفهمیم؟

بعضی ها می آیند اینجا بعد میروند یک جای دیگری.بعد باز می آیند اینجا.بعد باز میروند یک جای دیگری،ازآنجا باز میروند یک جای دیگرتری.باز برمیگردند اینجا.بعد نیامده میروند یک جای دیگری.......ما مست میکنیم..

بعضی ها اینجا که میایند هیچ نمیگویند! ابسلوتلی هیچی!بعد که نمیایی می آیند میگویند چرا نمیایی؟هی میگویند....بهشان میگوییم بروید مست کنید.

بعضی ها دلشان میخواهد اینجا بیایند گاهی.بعد دلشان میخواهد دیگر نیایند.بعد دوباره خودشان را گول میزنند که بیایند.می آیند....

ما میگوییم خوش آمدید.هربار که می آیند ما همین را میگوییم.مثل کافی منی که با اینکه میداند مشتری اش قهوه اش را جای دیگری میخورد و این کافه را فقط برای جای دنجش آمده،به او با روی باز خوش آمد میگوید.

ما توی قهوه اش آبجو میریزیم تا مست کند!

بعضی ها مست اند!چه اینجا چه هرجای دیگری.دلشان میخواهد همه مست باشند.چه اینجا چه هر جای دیگری.

ما نظر میدهیم:

ناگهان پرده در انداخته ای یعنی چه؟

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

بعضی ها مومن به ذات اند.بعضی ها کافر به ذات.یعنی یارو اگر بگوید نه من کافرم من الانم من فلانم.حتی اگر برود خود خدارا هم ببیند و با دستهای خودش هم خفه اش کند و دست بگذارد نبضش را هم تست کند مطمئن شود که مرده است،باز هم کرم خدا یک جایی توی ذهنش پیله میترکاند اگر مومن به ذات باشد.

کافر به ذات هم اگر باشد بلافاصله بعد از اینکه یارو رفت میرود به جسد خدا تنفس دهان به دهان میدهد و زنده اش میکند تا هم وظیفه ی ازلی ابدی اش را انجام داده باشد.هم کمک به هم نوع مومن به ذاتش کرده باشد و خوراک ذهنش را مهیا کرده باشد.

بعد هم قسم و آیه که آقا من دیده ا،من دیده ام که خدایی نیست.که مرده است خدا.الله وکیلی راست هم میگویند!

این هردو بعضی ها اینجا مینویسند.اینجا میخوانند.اینجا نظر میدهند.اینجا مست میکنند.می میخورند.منبر میسوازنند.از شما چه پنهان مردم آزاری هم میکنند.

ما نگاه میکنیم.

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه؟

بعضی ها فکر میکنند اینجا همان صفحه ای است که تویش اس ام اس مینویسند.

ما میگوییم اینجا آن صفحه نیست.یک صفحه ی دیگری است.

.....

...

..

ما فکر میکنیم خوب میشویم..مثل یک آدم سیاه مست که معده اش دارد پشت و رو میشود وقتی خورده و نخورده اش را بالا می آورد.ما فکر میکنیم خوب میشویم.هرچند داریم خورده و نخورده مان را پس میدهیم و همه جسم و جانمان دارد پشت و رو میشود.اما فکر میکنیم خوب میشویم.فقط باید آن زرده ی لعنتی ته مانده ی بدبوی تماما الکل را بیرون بریزیم.و برای اینکار باید همه آنچه که قبل و بعدش خورده ای را بیرون ریخته باشی.

اما بالاخره می آید.درست مثل وقتی که جانت دارد بالا می آید وقتی قِی میکنی.ولی میدانی که تمام میشود.خوب میشوی بعدش.

ما خوب میشویم.....(یارو تام،میگفت تو فکر میکنی من خیلی حال میکنم که توی انباری یه کارخانه کفش سازی کار میکنم؟نه.اما کار میکنم.من جونم بالا می اید وقتی صبحها با اون جمله لعنتی "برخیزید وبدرخشید"بیدارم میکنی.اما بلند میشم.میگم خوش به حال مرده ها که دیگه قرار نیست بلند شن وبدرخشن...اما بلند میشم......*یک جای دیگزش هم میگوید*:اونوقت تو به من میگی خودخواه.خودپرست.ده اگه خود خواه بودم که تا حالا هزار بار ازین خراب شده زده بودم بیرون.مثل اون (اشاره میکند به عکس پدرش)زده بودم به جاده.تا اونجایی که وسایل نقلیه میتونن آدمو ببرن که رفته بودم که...)

توی باغ وحش شیشه ای میگوید اینها را تام.

شبها هم میرود سینما و مست میکند و برمیگردد خانه.

##

متنها بو میدهند.قشنگ میشود از اولین کلماتی که داری مینویسی بوی یک چیزی را بفهمی.تا وسطهاش که رفتی دیگر فهمیده ای.

بوی الکل از واژه واژه این نوشته توی دماغ میزند.

حالا هم هرچه میخواهم یک چیز دیگری بنویسم نمیشود.

یاد یک نمایشی از رحمانیان افتاده ام که یارو سربازه تویش مست بوده و دارد بالا می آورد  وهمزمان باید با یک بچه ای حرف هم بزند.

یاد آل پاچینو افتاده ام توی صورت زخمی.آنجا که توی رستوران مست بلند میشود توی چشمهای تک تک مردمی که دارند غذا میخورند نگاه میکند و همینجور تلو تلوخوران حرف میرند:من راست میگم.من همیشه راستشو میگم.حتی اونوقتایی که دروغ میگم....بعد یک جای دیگه اش میگه:آره ما بدیم...ما بدیم تا شماها خوب باشین.تا شماها یکی رو داشته باشین که وقتی تو خیابون دارین راه میرین بتونین انگشتتونو بگیرین طرفشو بگین این یارو همون آدم بده است.ما بدیم....

یک جایی هم مولانا میرود توی یک ج..نده خانه ای و رو میکند به خانمهای آنجا و میگوید شما پهلوانید.شما اگر نباشید عفت آن خواتینی که توی هزارتوی اندرونیها قایم شده اند کجا میماند؟مردان همانها هستند که همه گناهشان را توی شما قی میکنند و عفت زنانشان را میخرند.پهلوان شمایید...

الغرض.بوی نوشته است که آدم را میبرد یک جاهایی که خودش هم نمیدانسته هست!

ولی هست....همیشه یک جاهایی هست که نمیدانسته ای هست!

واین یکی از معدود "همیشه"های خوب است.





برچسب‌ها: آیینه برعکس, هیچی, نصفه نیمه ها, نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1391ساعت 21:26 توسط رضا بهرامی |

۱.حال همه ما بد است.و این حال بد دارد شبیه یک رمان پلیسی مسخره میشود که از همان چند صفحه اولش میتوانی آخرش را حدس بزنی.یا حداقل شبیه اتفاقی که آخر می افتد را میدانی.و فقط برای این رمان را ادامه میدهی که کتاب دیگری دم دستت نیست و یک عالمه وقت داری و نمیدانی چکارش کنی.انگار که توی یک اتاق سه در چهار زندانی شده باشی به مدت نامعلوم و تنها چیزی که آنجا برای گذراندن وقت داری همین کتاب مزخرف است از یک نویسنده ناشناس و تازه کتاب ترجمه هم هست.و این را میرساند که نه تنها یک آدم با بی استعدادی تمام آنرا نوشته بلکه یک آدم بی استعدادتر فکر کرده که کتاب خوبی است و کلی وقت گذاشته تا ترجمه اش کند.وتازه چنگی هم به دل نمیزند این کتابِ معلوم نیست از کجایِ معلوم نیست کی نوشته ی کی مترجمِ کدام انتشاراتِ اینجا چکار میکند.

به هرحال این تنها چیزی است که هست.

نمیدانم چرا همیشه میرسد به این حرف یا شبیه این حرف که چاره ای غیر ازین نیست.مثل حرف بکت وقتی دلیل نوشتنش را میگوید.یا مثل افسانه سیزیف کامو.

به هرحال این سنگ ماست و میدانیم که با بالا بردنش از کوه رنج تحمل وزنش تمام نمیشود.فقط میتوانیم برای لحظه ای کمر راست کنیم و از آن بالای کوه نگاهی به اطراف بیانمدازیم ودوباره با شجاعت تمام ـبه قول کاموـپایین بیاییم به دنبال سنگ قل خورده تا باز بالا ببریمش.

یک جایی توی یکی از داستانهای چخوف بود انگار یک چیزی شبیه همین میگفت.

توی یکی از داستانهای سه گانه اش.مردی لای جلد بود انگار،شاید هم درباره عشق.جمله جالبی بود که بلافاصله یاد یکی از جمله های نیچه انداختم و به سرعت پرتم کرد توی یکی از صحنه های فایت کلاب و دوباره دیشب توی اتللو پیدایش کردم.که این البته باز تاییدی است بر این که آدمها آن چیزهایی که میخواهند ببینند را میبینند.میخواهند بشنوند را میشنوند.میخواهند فکر کنند را فکر میکنند.

خوب پس میشود این جوری فکر کرد که ته داستان را ما میدانیم.اما میخوانیمش چون چاره ای غیر از آن نداریم.و حالا که چاره ای جز دنبال کردنش نداریم میتوانیم شجاعانه به خواندن ادامه دهیم و منتظر  فرصتی بمانیم برای جرواجر کردن کتاب.وحتی اگر دستمان رسید نویسنده و مترجم با هم.

۲.دیروز توی مترو یک آقای ظاهرالصلاح بیست و سه چهارساله بلند شد و صندلیش را به من تعارف کرد.و این یعنی یا من سنم را نمیدانم.یا قیافه ام غلط اندازاست(چقدر غلط بیاندازد؟۵سال،۱۰ سال،۲۰ سال.یعنی یک آدم بیست و سه چهارساله بلند میشود وجایش را به یک آدم چها و چند ساله میدهد؟)

۳.توی این ده روز اخیر این چهارمین بار است که بعضی از دوستان کمابیش صمیمی ام(این را برای حد آشنایی میگویم)توی خیابانی دانشگاهی جایی مرا دیده اند و با خوف و رجای بسیار پرسیده اند:آقا ببخشید این سوالو میکنم،اسم شما بهرامی نیست؟رضا بهرامی؟

عادت کرده بودم.یعنی سه چهار سالی هست به این عادت کرده ام که هر سه چهار ماه یکبار دوستانم نشناسندم.برای همین خیلی مهم نبود برایم.اما انگار قضیه دارد جدی میشود.

۳.یک جایی توی یکی از کتابهای آناگاوالدا اگر اشتباه نکنم،یک خانومی دارد از توی خیابان رد میشود بعد یک آقایی هم دارد رد میشود.بعد آنها به هم نگاه مبکنند بعد انگار هردوتایشان دلشان میخواهد یک چیزی بگویند.بعد خانومه نمیگوید.آقاهه میگوید.خلاصه سرتان را درد نیاورم.با هم حرف میزنند و آقاهه از خانومه میخواهد فردا بروند باهم توی کافه ای که میشناسد و چیزی بخورند.خانومه میگوید خوب ما که تازه هنوز ده دقیقه هم نشده همدیگر را دیده ایم...شما یک دلیل بیاورید برای آمدن فردای من.چرا باید بیایم؟

بعد آقاهه دست خانومه را میگیرد و به صورت دو روز نتراشیده اش میکشد و میگوید این آمدن شما حداقل کاری که انجام میدهد این است که دلیلی میشود برای تراشیدن این صورت زمخت..خانومه هم یک لبخند ملیحی میزند و فردایش توی کافه هم را میبینند و پس فردایش هم اصلا به ما مربوط نیست که توی زندگی خصوصی مردم سرک بکشیم.

الغرض،میترسیم دست یکی را بگیریم ببریم سمت صورتمان،تا آرنج توی ریشهایمان گم شود.

۴."حکایت قاعده مثل حکایت عشق است.قلبی جوان واله دختری جوان شده و همه ساعات روز خود را کنار او میگذراند و همه دارایی اش را هم در این راه نثار میکند که هرلحظه به دلدارش بگوید که یکسره شیدای اوست.حال فرض کنید ادیبی فاضل یا مردی صاحب منصب می آید و میگوید ای جوان محترم،عاشق باشید اما به شیوه ای انسانی.ساعت های روزتان را تقسیم کنید.بخشی را صرف کار بفرمایید و بخشی را هم که ساعات فراغت شماست،وقف این دختر خانم.دارایی تان را هم دستمایه قرارش بدهید و به کارش بزنید و از مازاد سود آن -چشم بخیل کور- برایش هدیه ای بخرید،آن هم نه هرروز.بلکه مثلا به مناسبت زادروزش و یا روزهای مقدس و غیره.حال اگر این انسان بگوید چشم،ما یک جوان به دردبخور خواهیم داشت و خود من به هر شاهی توصیه خواهم کرد که در دیوانداری اش شغلی برای او در نظر بگیرد.منتها اگر این جوان عاشق است،دیگری چیزی از عشقش به جا نمی ماند،واگر هنرمند است چیزی از هنرش."

*رنج های ورتر جوان/گوته/محمود حدادی

حرف حتما باید آدرس داشته باشد.و البته از یک آدم دیگر.اگر خارجی باشد چه بهتر.فیلسوف یا ادیب باشد باز بهتر.حالا فرض کن من این حرف را گفته باشم خودم زده ام.نه فقط نقل به مضمون،کلمه به کلمه اش را توی یک تماس تلفنی با برادرم.مگر کسی گوش میکند؟مگر مهم است اصلا.اما تو بگذارش توی گیومه و تهش هم چسان فسانش کن و بگو حضرت شامخ هگل.مردم بی اینکه بفهمند چی هست،حتی با غلط املایی در دوثانیه ازش اس ام اس میسازند و ...برای چی؟جدی؟

دقت کرده اید دیگر هیچ کس مثل آدم حرف نمیزند.مثل خودش حرف نمیزند.همه حرفهای تلویزیونی میزنند.یا اگر خیلی روشنفکر باشند اس ام اس هایشان را از حفظ میخوانند.

خدا میداند توی صف اتوبوس دانشگاه ایستاده بودیم دو نفر آدم،دانشجو،فوق لیسانس،داشتند مثل پینگ پونگ هی برای هم از جمله های قصاری که بلد بودند به سمت هم شلیک میکردند.بعد نوبت آن یکی میشد و بی آنکه هیچ ربطی به هیچ چیز داشته باشد یک حدیث از نیچه میگفت.بعد آن یکی از شکسپیر فکت می آورد راجع به اینکه ما همه بازیگریم.آنوقت آن یکی از برایان تریسی!!!که آقا قورباغه ات را قورت بده یعنی چی.

۵.گاهی وقتها فکر میکنم حرف زدن یادم رفته.و نوشتن حتی.گاهی وقتها دلم میخواهد ببندم همه چیز را بگذارم کنار وبروم دونده بشوم.

۶.فرض بفرمایید دقیقه ۸۹ است.جام جهانی است.فینال است.و شما دروازه بان تیم ملی کشور خودتان.کشور خودتان نه البته.یعنی بگذارید اینجوری فرض کنیم که شما به یک معجزه ای توانسته اید تابعیت یک کشور جام جهانی بروی فینال برس را بگیرید.و از قضا دارید توی دروازه تیم ملی آن کشور انجام وظیفه میکنید.حالا بهتر شد.....

+یک یارویی آمده است پیشمان امشب و  دارد برای خودش آهنگهای قدیمی گوش میکند.ما هم یعنی حالمان خراب است و یک جوری نشسته ایم سیگار میکشیم که طرف فکر کند کشتی هایمان غرق شده.و ما با خیال راحت بی اینکه کسی بفهمد داریم آهنگهای در پیت قدیمی گوش میکنیم و حال میکنیم.بعداز مدتها دلمان خواسته شعر بگوییم....ولی نمیشود.آدمی که کشتی هایش غرق شده نمینویسد.فقط سیگار میکشد.آنهم یک جوری که هیچ کس نفهمد دارد از آهنگهای قدیمی درپیت لذت میبرد+

۶ را ولش کن.حوصله داستان گفتن و نتیجه اخلاقی گرفتن ندارم...

۷."ویلهم بگذار صادقانه بگویم که سوگند خورده ام اگر دختری را دوست داشتم و حق خود دانستمش،شده جانم را هم بگذارم،نباید با کسی جز من برقصد.تو که حرف مرا میفهمی؟"

*رنج های ورتر جوان

8.یک یارویی پیشمان است که هیچ چیز خاصی ندارد.هیچ چیزش جالب نیست.فقط یک آدمی است که خودش است.حرف که میزند حرفهای خودش را میزند.فکرهای خودش را میگوید.یارویی که پیشمان است بعداز مدتها ما را به دیدار یک آدم که خودش است امیدوار کرده است.

9.دلم خواسته یک شعر برای دستمال دزدمونا بگویم...

10."من از آن ساعت که او از من دزدید و به کام دل گذراند،چه خبر داشتم؟نه دیدم و نه بدان اندیشه کردم؛از آن رنجی به من نرسید.دیشب خوش خوابیدم.آسوده و شاد بودم.بر لبانش از بوسه های کاسیو نشانی نیافتم.آه!کسی را که دزد زده است و نیازی بدانچه از او ربوده اند ندارد،بگذار تا بی خبر بماند و چنان باشد که گویی هیچ مالش را نبده اند"

اتللوی مغربی/ترجمه زیبای م.به آذین

"آه. بهتر میدانم وزغی باشم در هوای نمناک سیاه چالی بسر برم تا اینکه بگذارم گوشه ای از آنچه دوست میدارم برای تمتع دیگران باقی گذارم."

اتللو

11.          "شعرهایمان رفیق"

شعرهایمان رفیق،

بوی گه گرفته اند هیچ حواست هست؟

مرد شعرهایمان خسته،

زن شعرهایمان هرزه است.

شعرهایمان...

#

مثلا من،

دلم خواسته بود از هر سه نفری که میشناسم

یکی را بکشم،

جر بدهم،

بسوزانم.

وتو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست

که من،

"یکی از همان سه نفر" تو هستم.

مثلا من دلم خواسته با یکی از هر سه دختری که میشناسم بخوابم،

و تو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست که با هر سه شان قبل از من....

شعرهایمان....

#

شعرهایمان رفیق،

بوی نارنجکی را میدهد که قراراست

توی دستهای یک ناشی بترکد.

و آهو،رفیق

توی شعرهایمان.....

تُف،

میبینی؟

خیس کرده اند واژه ها توی شعرمان خودشان را،

انگار یهودیان مسافری که تازه از مقصد قطارشان مطلع شده اند.

دستمال دزدمونا ست،

گم شده یک جایی توی شعرهای ما.

بی آنکه کاسیو بوده باشیم.

شعرهایمان رفیق

ساختمان متروکه ای که توی هر اتاقش

مردی خسته،عقده هایش را در زنی گم شده قِی میکند.

ساختمانی که روزگاری تئاتری با شکوه بوده است.

دیوارهایی که آجر به آجرش  بو میدهد...

شعرهایمان رفیق...

لاشه ای نیم خورده از شکاری شاهی،

آهویی که تیر خورده است.

فرار کرده است.

افتاده است،تنها مرده است.

لاشه ی نیم خورده ی آهوی زیبایی که بو میدهد.

کرم دارد.

جای دندان کفتار دارد.

آهوی زیبایی بی یک پا،

با نصف کتف.

و چشمهایی که سهم کلاغها بوده است.

شعرهای زیبایمان رفیق...

همه آنچه داشتیم...

همه آنچه روزی در فکر داشتنش بودیم.

از کدام واژه است،

این بو از کجاست،

رفیق....؟

۴/۸/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1391ساعت 1:11 توسط رضا بهرامی |

یکی را اگر دیدی که از همه چیز خسته شده بود.یکی را که دیگر نمیفهمید عشق یعنی چه،آبگوشت چه مزه ای میداده،لباس قرمز مال خانم هاست یا خانم ترها....یکی را اگر اینجوری دیدی ولش نکن.او همان آدمی است که میتواند دنیا  را تکان بدهد.

نگران تکان نخوردنش نباش.دارد جمع میشود.دارد مچاله میشود.دارد مثل فنر جمع میشود...نگران نباش.

فقط فرار کن.به همین بسنده کن که فردا که دنیا تغییر کرد،توی روزنامه های دنیای تغییر کرده،میتوانی بگویی من او را دیده بودم.و فهمیده بودم که دارد جمع میشود.که دارد مچاله میشود.و به خاط تنها عکس دو نفره ای که با او داری،کلی مشهور شوی.

یک وقتهایی هست.که دردت میاید.حالا هرجات.مثلا سرت.مثلا دندانت.مثلا دلت،وجدانت،مولانات،مارکست،کاموات،یا هرجای دیگری که داری. یک وقتی هست ولی که دیگر دردت نمی اید.دیگر خسته شده ای ازین دردِ هی.از این هی درد.از این هی ناراحتی.ازین هی بد.

آنوقت را میگویم.آنوقت است که شروع میکنی به مچاله شدن.کم میشوی ازین دنیا.جا میدهی به هرکه فشارت میدهد.به هرکه به جای خودش راضی نیست.فشرده میشوی هی هی.کوچک میشوی انقدر که دیگر جا برای کوچک شدن نداری.آنوقت است که یکهو در میروی.مثل کش تنبان افلاطون.مثل اولین موشکی که به فضا رفت.مثل اولین بادی که خدا آفرید.مثل اولین سنگی که از قلاب سنگ داوود پرید.مثل اولین "تو"ای که تا آنجا که کش میامد،کش آمده بود.آنوقت دیگر نمیروی که درد سرت را خوب کنی.دندانت را خوب کنی.آنوقت میروی که درد را خوب کنی.میروی که یک جای دنیا را چسب زخم بزنی.یک جای ماه را بخیه کنی.پنچری یکی از چرخهای کائنات را میگیری.پیچ یکجای خدا را شل کنی.

اگر هنوز دردت میاید....بگذار بیاید....فنرت جنس خوبی دارد...بگذار فشره شود....وقتش میرسد.

۲۰/۷/۹۱

 چیزهایی که مینویسیم و جایی نمیگذاریم دارد بیشتر میشود از چیزهایی که مینویسیم و جایی گذاشته ایم!یا گذاشته بودیم!


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1391ساعت 0:40 توسط رضا بهرامی |

ما دلمان میخواهد یکی باشد که یک وقتهایی بنشیند کنارمان.ما هنوز هم خیلی چیزها را نمیدانیم...

ما هنوز هم دلمان میخواهد قنج برود دلمان برای بچه ای که توی بغل پدرش میبینیم...خیلی چیزها...

ما هنوز هم فکر میکنیم عشق مثل لحظه ای است که دلت میخواهد شعر بگویی..لحظه ای که یک چیز به تو حمله میکند.لحظه ای که انگار  دنیا با ساعت برنارد رویای همه بچه هایی که آن برنامه  را دیده اند و هنوز گاهی فکرش را میکنند؛می ایستد و یکهو فقط یک صدای تالاپ تالاپ است که از سکوت کره زمین شنیده میشود...

ما هنوز گاهی خوابهایی میبینیم که دلمان نمیخواهد ببینیم...

ما هنوز گاهی وقتها داستانی چیزی میخوانیم و فکر میکنیم بالاخره یک روز همه چیز درست میشود همانطور که مادر گفته بود...همانطور که مادر همیشه میگوید.بی اینکه ما پرسیده باشیم مگر خراب است؟بی اینکه ما چیزی گفته باشیم...ما هنوز خیلی چیزها هست که دلمان میخواهد بدانیم....

ما هنوز هم دلمان میخواهد بز بودیم.یا گاو.ما هنوز هم نمیدانیم همین حالایش بزتریم،یا وقتی که واقعا بز باشیم...ما خیلی چیزها هست که نمیدانیم...

ما هنوز یک وقتهایی لال میشویم....یک وقتهایی نمیشنویم...یک وقتهایی حرف نه به گوشمان نه به خرجمان نه به هبچ کجای دیگرمان نمیرود...

ما هنوز هم گاهی که توی خیابان راه میرویم به این فکر میکنیم که توی خیابان داریم چکار میکنیم؟!و این سوال را کاملا جدی از خودمان میپرسیم...ما هنوز هم بیشتر وقتها نمیدانیم توی خیابان چکار میکنیم...

ما هنوز هم فکر میکنیم آدم باید راه برود...

ما هنوز هم فکر میکنیم یک جایی یک چیزی هست که باید پیدایش کنیم....ما نمیدانیم کجاست.نمیدانیم چیست...ما خیلی چیزها هست که نمیدانیم...

ما یکوقت با خودمان یک قرار سفت گذاشتیم..همان وقتی بود که چمن بود.سایه درختی که نبود روی ما بود.ویک چیزهایی توی هوا بود که انگار بهار بود.ما با خودمان یک قرار سخت گذاشتیم یک وقتی...

ما هنوز هم گاهی به این فکر میکنیم که چقدر باید باشیم تا بس باشیم.

ما هنوز هم توی دلمان یک احمد کوچولو داریم که شیرین زبان است......آخ که شیرین زبان است......

ما هنوز هم گاهی به این فکر میکنیم که چطور وقتی بعداز ماهی سالی خانه خواهرمان میرفتیم بچه هایش کیف میکردند.میپریدند روی سرو کولمان و ما میشدیم بالاخره اسب آنها یا الاغشان یا بزشان حتی.میرفتند.میامند....ما هنوز هم گاهی به این فکر میکنیم که چرا آن وقتها از خانه که میخواستیم برویم گریه میکردند بچه ها...

ما هنوز هم فکر میکنیم یک احمد کوچولویی یک جایی در ما هست که دلش میخواهد مردم را بخنداند.که دلش قنج میرود که مردم را بخنداند...که مادرش بخندد از بس که این بچه شیطان است...که وای....

ما هنوز  هم فکر میکنیم دلمان میخواهد بابای یکی باشیم........بابای یکی که بهمان بگوید بابا......

ما هنوز هم فکر میکنیم دلمان یک جاهای دست نخورده ای دارد که میشود امیدوارش بود...

ما هنوز هم فکر میکنیم یک روز دنیا خوب میشود...ما نمیدانیم کجای دنیا خراب است...ما میدانیم که با لنز تار نمیشود عکس قشنگ انداخت...ما خیلی چیزها هست که نمیدانیم...

ما فکر میکنیم آدم خوبی هستیم.با این که حس میکنیم نیستیم.و به قول آن یارو "این را همچون تبی که خون به رگم خشک میکند،احساس کرده ام".ما فکر میکنیم که اگر آدم،آدم خوبی باشد؛حتما یک نفر دیگر غیر از مادرش باید این را به او گفته باشد....

ما فکر میکنیم که دنیا یک روز سهمیه بندی شده...همه چیزش کپنی بوده است...یک روز همه توی صف بوده اند.آنها که زودتر آمده اند خیلی چیزها را گرفته اند...خیلی چیزها باد کرده روی دست کپن فروش.آنوقت آنها که دیرتر آمده اند کپنهای باد کرده را ارث برده اند....

ما گاهی وقت ها فقط دلمان میخواهد بنویسیم.نه اینکه دلمان بخواهد نویسنده باشیم(خیلی وقت پیش دلمان میخواست..حالا دلمان چندشش میشود)نه،دلمان میخواهد یک جور دیگری با یک چیز دیگری توی یک فضای دیگری حرف بزنیم.ما فکر میکنیم باید برای هر آدمی یک زبان خاص وجود داشته باشد.یک قلم خاص.یک دهان خاص و یک جفت گوش خاص.

ما هنوز بعضی وقتها فکر میکنیم آدمیم...ما هنوز فکر میکنیم ناسلامتی آدمیم...

ما گاهی وقتها برای خودمان عشوه خرکی میریزیم...گاهی وقتها بدجور به خودمان کنایه میزنیم...بد دل خودمان را میشکنیم...ما خیلی کم با هم آشتی میکنیم....ما هنوز خیلی چیزها را نمیدانیم....

ما یکبار تعریف کرده ایم توی یک تلفن هرجایی برای یک جفت گوش هرجایی که کی با خودمان آشتی کرده ایم...که چقدر سخت بوده است دل خودمان را بدست بیاوریم....که چقدر آدم بد قلقی هستیم...

برای همین انتظار نداریم از کسی که قلق ما دستش بیاید.که دلش بخواهد که بتواند دلمان را بدست بیاورد...

ما یک روز فریاد زده ایم پشت یک گوشی تلفن شخصی...

ما هنوز دلمان میخواهد زندگی کنیم....

ما میفهمیم....ما فکر نمیکنیم...نمی اندیشم...ما حتی حس نمیکنیم....ما فقط گاهی میفهمیم....ما یک روز یک قطره آب را که از سقف اتاقمان میریخت فهمیدیم...

ما یک روز یک کفشدزوک را فهمیدیم....

ما فهمیدیم یکبار..فهمیدیم که یک شب چقدر میتواند طولانی باشد ...

و خدا میداند که فهمیدیم...حتی بدتر از تبی که خون به رگمان خشک کرده بود...

ما یک روز،روز را فهمیدیم...

کفش را فهمیدیم...

ما جان را فقط یکبار فهمیده ایم....

ما خیلی چیزها را هنوز نفهمیده ایم...

ما زیاد پیش میاید که حس میکینیم الان میتوانیم یک چیزی را یک کسی را یک جایی را بفهمیم....

ما هنوز هم فکر میکنیم که عشق مثل لحظه ای است که آدم فکر میکند "حالاست که میتوانم یک چیز خوب بنویسم.یک شعر.داستان..هرچی...فقط یک قلم کاغذ به من بدهید".....ما هنوز هم فکر میکنیم بعضی وقتها اگر یک کاغذ فهمیده بداند کی و کجا باید باشد،قلم خوبی هستیم برای شعر گفتن....ما خیلی چیزها را هنوز نمیدانیم....

شعرهای زیادی بوده اند که ما ننوشته ایم.....

ما میدانیم که اخلاق گندی داریم....

ما هنوز هم تعجب میکنیم که با این اخلاق گندمان چرا هنوز با بعضی ها میتوانیم حرف بزنیم.چرا بعضی ها هنوز هم با ماحرف میزنند...مگر ما اخلاقمان گند نیست......؟

بیشتر این وقتها است که ما با خودمان دعوایمان میشود....سر هیچ و پوچ قهر میکنیم با خودمان.دلمان میخواهد تنها باشیم.اما هرکجا که میرویم خودمان هم هست....

ما خسته میشویم بعضی وقتها...ما دلمان میخواهد فقط با یک استکان چای خستگی در کنیم....

ما زیاد دلمان قنج رفته برای یک قوری چای که یکی فقط برای یکی دیگر درست کرده باشد.که بخورد.که خستگیش در برود...

ما میداینم وقتی خوب نیستیم نباید با کسی حرف بزنیم...نباید حرف خوب نیست بزنیم....ما میدانیم که آدمی که خوب نیست غلط میکند به بقیه آدمها بگوید من خوب نیستم،فقط برای اینکه خوب شود...اما خیلی چیزها هست که ما نمیدانیم.....

ما....من و احمد کوچولو قدیمترها فکر میکردیم که .....ما یادمان میاید که قدیمترها کمتر فکر میکردیم..ما چرا چیزهای خوب یادمان نمیاید؟!

ما چرا یادمان نمیاید تنها باری را که پدرمان زیر بالشمان پول گذاشته بود وقتی از خواب بیدار شدیم؟

ما چرا یادمان نمی آید تنها باری که پدرمان را بغل کردیم از بس که گم شده بودیم توی شهر و فردایش پیدا شدیم توی خیابان عمه....

ما چرا یادمان نمیاید؟چرا ما یادمان نمی اید؟؟؟؟؟

چرا ما یادمان نمیاید وقتی که توی اتاق متروک طبقه بالای پسر دایی مان اینا،با یک توپ دست ساز و یک جفت راکت چقدر خوشحال بودیم؟

ما چرا یادمان نمیاید وقتی برای اولین بار گفته بودیم :"دلپذیر".بی آنکه حواسمان باشد که این کلمه ادبی تر از آن است که بتواند توی پیاده روی یک خیابان شلوغ گفته شود...چرا یادمان نمیاید که چون هیچ کلمه دیگری برای وصف آن حالمان پیدا نکرده بودیم....

ما چرا یادمان نمیاید وقتی توی تاکسی نشسته بودیم برای اولین بار باهم و سعی میکردیم به هم نخوریم.....چرا یادمان نمیاید که به هم خوردیم....و دیگر سعی نکردیم....

ما هنوز هم با خودمان مینشینیم و فکر میکنیم بالاخره درست میشود...همانطور که مادر همیشه میگوید...همانطور که خودمان یکبار گفته ایم....

ما گاهی وقتها یاد صحنه ای از یک فیلم می افتیم که...صحنه ای که یکی مجبور میشود به بچه اش به زنش،بگوید:همه چیز درست میشود....در حالیکه میداند نمی شود.درحالیکه بچه اش،زنش،هم میدانند نمیشود...

ما میفهمیم بعضی حرفها چقدر گفتنشان سخت است....

ما ولی خیلی چیزها هست که نمیدانیم...که نمیفهمیم....

 ۲۶/۶/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1391ساعت 2:25 توسط رضا بهرامی |

صدای یک آهنگ افغانی میشنوم.با خش خش جاروی رفتگر همین وقتها.دنیا هوار میشود توی داستانی که دارم میخوانم.تا بروم لب پنجره و نگاه کنم،به این فکر میکنم که چی دارد این لحظه های خِش خشی ساکت این وقتها که اینجوری ام میکند.به نتایجی هم رسیده ام که کله ام را از پنجره بیرون میبرم.به محض اینکه میبینمش سرش را بلند میکند.صدای نگاه کردنم را از طبقه ی پنجم شنیده است.تعجب میکنم.سرم را تو می آرم و اینها را منویسم.
کرختم...و مثل همیشه که بدنم موقع نوشتن زُق زُق میزد،گرم نیستم.هیچ جوری نیستم.دلم میخواهد همینطور بمانم.اصلا دوست ندارم به نتایج آن چند ثانیه فکر کنم.
بی زُق زق هم میشود زندگی کرد.
بی آهنگ خش خش این وقتهای رفتگر هم.
چرا یکی نیست بزند پس گردن من؟
دوباره همان میشود که نباید بشود.
شب بخیر.

۲۴/۱/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1391ساعت 1:48 توسط رضا بهرامی |

خیلی وقت است که اینجوری هستیم....

وقتی که لحظه ای حالت خوب میشود.یکجوری میشوی که انگار دلت میخواهد اولین کسی را که میبینی ببوسی.بپرستی.دلت میخواهد توی خیابان لای ماشنها پرواز کنی.دلت چای میخواهد به تبرک دست مادر.دلت یک چوب میخواهد که اندازه بازی بچگی هات باشد.اندازه همان چوبی که پسر همسایه با آن گوسفندشان را ناخواسته کشت.پسری که دیوانه شد.مرد.دلت میخواهد بروی یک جایی یک آسمان بی دست خر پیدا کنی و  بازی کردن یک تکه ابر را در بینهایت نقش لذت ببری.

وقتی که نشسته ای.صبح.اول صبح.اول اول صبح.انقدر اول صبح که انگار اولین صبح زمین است به چشم بشر.روی صخره ای توی کوه.و با اینکه فندکت هم توی راه شکسته است،اصلا حسرت این را نمیخوری که طلوع اولین صبح بشر را بدون سیگار نظّاره میکنی.

وقتهایی که انگار عارض میشود چیزی بیشتر از همه خودت،به خودت.و بوضوح اضافه هاش را میبینی که از دوروبرت سرریز میکند.وقتهایی که میشوی....

خیلی وقت است که توی این اوقات اگر کسی ازمان بپرسد چطوری؟هیچ جوابی پیدا نمیکنیم که بدهیم....حتی دروغ...

حتی دروغ....

خدا میداند که حتی دروغ....

که نمیدانیم بدیم یا خوبیم یا چطوریم....

که نمیتوانیم حرف بزنیم.....

ولی مجبوریم...

که نمیتوانیم بگوییم آدمِ شده دیگر هیچ چیزی آن بیرون ندارد.همه اش میشود همه اش.کمی،کسری نیست.زیادی نیست.همه چیز موبه مو همانطور است که باید باشد.دیگر چیزی برای بیان کردن نیست.ابزاری هم برای بیان آن چیزِ نبوده نیست.ودلیلی برای بیان آن "نبوده"........و همه اینها هست به اضافه اجبار به بیان.

خیلی وقت است که اینجوری شده ایم.

و تازه میفهمیم.یارو چه میگفته است وقتی از آرزو حرف میزده است.و فاصله.ورنج.و رنجی که بدلیل همین فاصله آدم با آرزویش دامنگیر میکندش.و فاصله.و "آن" را."لحظه" را.

و این نخ همیشه گم شده که دانه کرده است لحظه ها را به هم؛تسبیح.

اینجور وقتها است فقط که لحظه را میفهمیم.که میفهمیم.که شعور میشویم.اینجور وقتهاست که میشویم...

کم  است همیشه اینجور وقتها.آنقدر که نمیشود به خاطر سپردشان.نمیشود خوردشان دل سیر.به مزمزه ای تمام میشود.

و ناشناخته میماند برای همیشه....همیشه ای که تا کشف لحظه ی بعد ادامه پیدا میکند.

اینجور لحظه هاست که همه چیزمان را حاضریم بدهیم تا کش بیاید.اینجور لحظه هاست که انگار مزه پوست شکلاتی لیسیده شده توسط  پسر همسایه ای که دوست داشته بودی باشی ؛را میدهد.

خیلی وقت است که حال خودمان را نمیدانیم.

وقتهایی که مجبوریم....

مجبوریم برویم بالای درختی که نیست.و توی دریایی که نبود،از شر کوسه های نداشته اش در امان باشیم.

و هیچ همزبانی هم پیدا نمیشود که این را مجبور نشویم با لهجه ترکی برایش بگوییم که:

مجبورم.میفهمی؟مجبور!

 


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 2:37 توسط رضا بهرامی |